متون و اشعار مهدوی در آثار آیت‌الله صافی گلپایگانی

متن کامل کتاب فروغ ولایت در دعای ندبه اثر آیت‌الله صافی گلپایگانی (قسمت 1)

 

 

فروغ  ولايت  در  دعاي  ندبه

 

 

حضرت آيت اللّه العظمي صافي گلپايگاني مدظله العالي


 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب‌العالمين و صلّي الله علي محمد نبيّه و آله و سلّم تسليماً

«اَلّلهُمَّ وَ نَحْنُ عَبيدُكَ التّائِقُونَ اِلي وَلِيِّكَ الْمُذَكِّرِ بِكَ وَ بِنَبِيِّكَ خَلَقْتَهُ لَنا عِصْمَةً وَ مَلاذاً، وَ أَقَمْتَهُ لَنا قِواماً وَ مَعاذاً، وَ جَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنينَ مِنّا اِماماً فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِيَّةً وَ سَلاماً، وَ زِدْنا بِذلِكَ يا رَبِّ اِكْراماً»

«بارالها، ما بندگان ناتوان توييم كه به وليّ تو كه (ديدار و يادش) تو را و پيغمبرت را به ياد آرد، پناهنده و مشتاقيم. تو او را براي ما پناهگاه و تكيه‌گاه آفريدي و وي را براي بقاي ما ملجأ و نگهدار، و براي مؤمنين از ما، پيشواي مفترض‌الطاعة قرار دادي. پس، از ما به حضرت او درود و سلامي فرست و مهرباني و نوازش خود را به ما بدين وسيله افزون فرماي».

«قسمتي از دعاي ندبه»


 

 

پيشگفتار

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ ...»[1].

«و گفت پروردگار شما كه بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را.»

يكي از احساسات اصيل و حقيقي بشر، كه ريشه فطري دارد، توجه به دعا و ارتباط با عالم غيب، مبدأ آفرينش، و قدرت ازلي الهي است.

حاجت به دعا در ذات بشر موجود است، و در هنگام اضطرار و نااميدي از وسايل متعارف و اسباب و قواي مادّي آشكارتر مي‌شود و انسان بي‌اختيار، با جان و دل به سوي خداوند كريم كارساز روي مي‌آورد و از او ياري و مدد مي‌طلبد.

دعا بهترين غذاي روح، و نشاط‌بخش روان است، و هيچ وسيله‌اي براي اقناع روح وسيع بشر از آن مؤثرتر نيست.

دعا سلاح مؤمن است، خستگي‌ها را از بين مي‌برد، و فشار مصائب و آلام را سبك مي‌سازد.

اَنوارِ دُعا، ضماير را روشن و تيرگي قلوب را برطرف مي‌نمايد.

چه احساسي از احساسِ احتياجِ به دعا بهتر، و براي كمالِ نفس مفيدتر است؟

دعاكننده، ضعف و فقر و نياز و حاجت خود را كه تمام هويت هر ممكن است درك مي‌كند، و به قدرت و توانايي و بي‌نيازي‌ مطلق خداي جهان پناه مي‌برد. او با منبع واقعي تمام قدرت‌ها و بي‌نيازي‌ها و كمالات، ارتباط برقرار مي‌كند، و ضعف و فقر و حاجت خود را با آن جبران مي‌نمايد، با اطمينان و اعتماد، به سوي آيندة هر چه بهتر گام بر مي‌دارد.

اگر دعا نباشد و اگر بشر خدا را نخواند، چگونه مي‌تواند بر حوادث پيروز شود؟ در سختي‌ها و شدايد چه پناهگاهي دارد؟

فوايد نفسي و روحي و تربيتي دعا، و حتي تأثير آن در ترقي فكر و معالجة بيماري‌هاي رواني، ثابت شده است، و بشر عصر فضا به اين فوايد بيشتر از گذشته نياز دارد.

چون دعا براي انسان يك امر فطري است، و شعور هر كس به آن مسلّم است، پيشرفت علم و صنعت، بشر را از آن بي‌نياز نساخته و بلكه دعا يك امر لازم و ضروري زندگي انسان شناخته شده، و در اجتماعات به اصطلاح پيشرفته، توجه به مظاهر دعا رو به افزايش است.

در روش دعا نيز، مثل مقوله‌هاي ديگر، انسان محتاج هدايت‌هاي صحيح و معقول است كه اين احساس فطري و ضرورت روحي، سبب گمراهي و سقوط او نشود، و وسيله‌اي براي افراد سود‌جو و منحرف نگردد.

مظاهر دعا در جاهليت و بين ملل قبل از اسلام، و ملل غيرمسلمان معاصر، مظاهري بود كه به انحطاط فكري و اخلاقي و خرافه‌پرستي[2] كمك مي‌كرد و تبه‌كاري‌ها را زياد و اعمال غيرانساني و وحشيانه را ترويج مي‌نمود.

وقتي آفتاب جهانتاب اسلام در جهان تابيد، و پرده‌هاي خرافات را دريد، چنانچه مي‌دانيم انقلاب عظيم آن، همه شئون زندگي اجتماعي، معنوي، اخلاقي، فكري و سياسي را فرا گرفت، و در همة زمينه‌ها وارد شد، و تاريكي‌ها را برطرف كرد.

دعا نيز از اموري بود كه طبعاً در درجة نخست، مستقيم و غيرمستقيم، مشمول اين انقلاب گشت و برنامة آن طوري ريخته شد كه شايستة شأن هر بشر آزاد و مترقّي و فهميده، و براي همة طبقات و تربيت عموم مفيد، و مدرسة آموزش و پرورش باشد.

اسلام برنامه‌هاي آزادي‌بخش دعا را اجرا كرد، و شخص پيغمبر اكرم صلي‌الله عليه و آله و اوصياي آن حضرت عليهم‌السّلام برنامه‌هاي دعا را به مسلمانان آموختند، و بسياري از اهداف عالية اسلام را در ضمن دعا به مردم تعليم و در دسترس جامعه گذاردند.

چنانچه يكي از ذخاير بزرگ علمي و تربيتي اسلام را بايد دعا شمرد؛ زيرا مسائل توحيد و الهيّات، نبوّت، نظام حكومت و زمامداري، اخلاق و حقوق مدني، احكام و آداب مختلف همه در دعاهايي كه از اهل‌بيت رسالت عليهم‌السّلام رسيده، مطرح شده و به يقين مدرسه دعاي اهل‌بيت، يكي از مدارس عاليه‌اي است كه در رشد فكري، و ترقّي روحي و اجتماعي مسلمانان ـ اگر از آن استفاده شود ـ اثر عظيمي‌دارد.

تا مسلمان اين مدرسه را نبيند، شخصيت اسلامي او كامل نمي‌شود؛ مدرسه‌اي كه همواره در شب و روز به روي همگان باز، و تكرار درس‌هاي آن شخص را علي‌الدوام از درجه‌اي به درجة بالاتر صعود مي‌دهد.

ما در اينجا نمي‌خواهيم فلسفه و اسرار دعا و ارزش ادعية مأثوره از اهل‌بيت عليهم‌السّلام مانند صحيفة سجاديه، و نقش دعا را در ساختن شخصيتِ انسان بيان كنيم، بلكه نمونه‌هايي از جمله‌هاي ادعيه و مضامين بلند آن‌ها را در هر موضوع مي‌آوريم[3] تا معلوم شود دين ما در هر زمينه تا چه حدّ غني است، و چه سرمايه‌هاي با ارزش و وسايل سعادت و نيكبختي در دسترس ما قرار دارد، كه از آن استفاده نمي‌كنيم؛ زيرا اين موضوع محتاج به تأليف كتابي جداگانه است.

فقط مي‌خواستيم متوجّه باشيم كه هدايت‌هاي اسلام به حدّ كافي و وافي دعا را نيز فرا گرفته، و به طور صحيحي تقاضاي فطرت ما را برآورده و برداشت بهترين بهره‌ها را از دعا، پيشنهاد كرده است.

دعاي ندبه

يكي از دعاهاي مشهور كه همواره بسياري از مؤمنان و مشتاقان و منتظران ظهور دولت حق، و حكومت جهاني عدالت اسلام، و ارادتمندان درگاه ولايتمدار حضرت بقية‌الله، ناموس‌الدهر و ولي‌عصر، مولانا و سيدنا صاحب الزمان ارواح العالمين له الفداء خواندن آن را شعار خود قرار داده، و در مناسبت‌ها و فرصت‌هاي معين، با آن رهبرِ اَبرار، و سر سِلسله أَخيار و أَحرار، تجديدِ عهد نموده و مجالسي پرشور و روحاني، به عنوان قرائت آن تشكيل مي‌دهند، دعاي شريف ندبه است.

نظر به اين‌كه بعضي از آقايان عزيز، از اين ناچيز توضيحاتي در مورد اين دعا خواسته‌اند، و رد تقاضاي آنان را سزاوار نديدم، با كثرت اشتغال، و ضعف مزاج، بطور مختصر، پاسخ پرسش‌هاي ايشان، و ديگران را به عرض مي‌رسانم.

اميد است مورد قبول ارادتمندان آستان وليّ زمان، و قطب دوران عجّل الله تعالي فرجه واقع شود.


 

 

 

مقدّمه

امام صادق عليه السّلام و ندبه بر حضرت مهدي عليه السّلام

پوشيده نماند كه ندبه بر حضرت مهدي عليه السّلام و اظهار شوق به لقاي آن حضرت، گريه و ابراز نگراني از مفارقت و محروم بودن از فيض حضور، دعا براي تعجيل فرج و ظهور، ذكر فضايل و مناقب، اقدامات و برنامه‌هاي انقلابي و اصلاحي آن وجود مبارك، اظهار تأسف از اوضاع ناهنجار، روي كار بودن حكومت‌هاي باطل و مستبد و روش‌هاي بيدادگرانه، سنّت حسنه‌اي است كه همواره شيعه بر آن مداومت داشته، آن را شعار خود قرار داده، و تا ظهور دولت حق، و تأسيس حكومت جهاني اسلام، و آزادي و نجات تمام انسان‌ها، اين شعار برقرار، و روشنگر خواسته‌هاي ارزنده و با ارج، و هدف‌هاي مترقّي و نجات‌بخش اسلام است.

اين كار همچنين يك نوع اِنكار مُنكَر، و محكوم كردن باطل و نكوهش ظلم و بيداد و فساد و گناه، و پشتيباني از حق و عدالت، و نشانة زنده بودن احساسات انساني پيروان مكتب مبارز قرآن و تشيع است كه:

«مَنْ تَرَكَ إِنْكارَ الْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسانِهِ فَهُوَ مَيِّتٌ بَيْنَ الأَحْياءِ»[4].

«هر كس ترك كند انكار منكر را (نهي از منكر ننمايد) به دل و دست و زبان، او مرده‌اي است ميان زندگان.»

اين ندبه را شيعه از امامان خود كه كار و عملشان سرمشق، و پيروي از گفتار و رفتارشان ـ برحسب حديث متواتر ثقلين و احاديث صحيح ديگر ـ وظيفه هر مسلمان است، آموخته‌اند.

حضرت رسول اكرم و ائمه عليهم‌السّلام برحسب روايات، كراراً ضمن آنكه از اوضاع آخرالزمان، و فتنه‌هايي كه ظاهر مي‌شود، و فشارهايي كه بر اهل حق وارد مي‌گردد خبر مي‌دادند، نگراني و تأثر خود را هم اظهار مي‌فرمودند.

شيخ صدوق و شيخ طوسي رضوان‌الله عليهما هر يك به سند خود حديث مفصلي را از «سُدير صيرفي»[5] روايت كرده‌اند كه در آن، گريه و نُدبه امام ششم حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام بر غيبت صاحب‌الزمان عجل‌الله تعالي فرجه بيان شده است كه ما براي رعايت اختصار جمله‌ها و مضمون قسمتي از اين حديث شريف را كه با ندبه ارتباط دارد در اينجا نقل مي‌نماييم.

سُدَيْر صيرفي مي‌گويد: من و مُفَضَّل‌بن‌عمر، و ابوبصير، و أبان‌بن‌تَغْلِب به محضر آقايمان حضرت صادق عليه‌السّلام شرفياب شديم. ديديم آن حضرت بر روي خاك نشسته، لباسي كه از مو بافته شده، طوقدار و بي گريبان است، پوشيده و مانند فرزند مردة جگرسوخته گريه مي‌كند. آثار حزن و اندوه از گونه و رخسارش آشكار، و اشك كاسة چشم‌هايش را پر كرده بود و مي‌فرمود:

«سَيِّدي غَيْبَتُكَ نَفَتْ رُقادي، وَ ضَيَّقَتْ عَلَيَّ مِهادِي، وَ ابْتَزَّتْ مِنّي راحَةَ فُؤادي، سَيِّدي غَيْبَتُكَ أَوْصَلَتْ مُصابي بِفَجايِعِ الأَبَدِ، وَ فَقْدُ الْواحِدِ بَعْدَ الْواحِدِ يُفْنِي الْجَمْعَ وَ الْعَدَدَ، فَما أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقُئُ مِنْ عَيْني وَ أَنينٍ يَفْتُرُ مِنْ صَدْري عَنْ دَوارِجِ الْرَّزايا وَ سَوالِفِ الْبَلايا إِلاّ مُثِّلَ بِعَيْني عَنْ غَوابِرِ أَعْظَمِها وَ أَفْظَعِها وَ بَواقِيِ أَشَدِّها وَ أَنْكَرِها، وَ نَوائِبِ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِكَ، وَ نَوازِلِ مَعْجُونَةٍ بِسَخَطِكَ»

«آقاي من، غيبت (دوري) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ كرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است. آقاي من، غيبت تو مصيبتم را به مصيبت‌هاي دردناك ابدي پيوسته، و از دست دادن يكي پس از ديگري، جمع و عدد را فاني مي‌سازد، پس احساس نمي‌كنم به اشكي كه در چشمم خشك مي‌گردد، و ناله‌اي كه در سينه‌ام آرام مي‌گيرد، مگر آنكه مصائب بزرگ‌تر و دلخراش‌تر و پيشامدهاي سخت‌تر و ناشناخته‌تري در برابر ديده‌ام مجسّم مي‌شود».

سدير گفت: عقل از سر ما پريد، و دل‌هاي ما از غم و اندوه اين پيشامد هولناك، و حادثة خطرناك پاره شد، گمان كرديم از اتفاق ناگوار كوبنده‌اي اين چنين گريان و سوگوار است، يا از روزگار به او مصيبتي رسيده است.

عرض كرديم، خدا ديدگانت را نگرياند اي پسر خيرالوَري! از چه پيشامدي اين‌گونه گرياني، و از ديده اشك مي‌باري؟ چه حالي روي داده كه اين‌گونه سوگواري؟

حضرت چنان آه عميقي كشيد كه ناراحتيش از پيش افزون شد، از روي تعجب فرمود:

واي بر شما، بامداد امروز نگاه كردم در كتاب «جَفر» و آن كتابي است كه علم مرگ‌ها و بلاها، و آنچه واقع شده و واقع مي‌شود تا روز قيامت، در آن مندرج است. و خداي، محمد صلي‌الله عليه و آله و امامان بعد از او را به آن اختصاص داده است. تأمل كردم در موضوع ولادت غايب ما و غيبت و طول عمر او[6] و گرفتاري مؤمنان در آن زمان، و شك‌هايي كه از جهت طول غيبت در دل‌هايشان پيدا مي‌شود، و اين‌كه بيشتر آنها از دين برمي‌گردند، و رشته اسلام را از گردن برمي‌دارند (تا آخر حديث كه طولاني و مفصل است، و مشتمل است بر دليل بر طول عمر آن حضرت، و اين‌كه خداوند متعال نسبت به حضرت قائم عليه‌السّلام سه برنامه را كه در مورد سه پيغمبر جاري شده اجرا فرموده است)[7].

فرمايش سيد ابن طاووس

سيد أَجَلّ، أَوْرع، أَزهد، صاحب كرامات، سيد رضي‌الدين ابوالقاسم علي‌بن‌موسي ابن جعفربن طاووس حسني حسيني (ت664 هـ) در كتاب مستطاب اقبال، صفحه 260 پس از ذكر دعاهاي وِداع ماه رمضان بياناتي فرموده كه ترجمه‌اش بدين مضمون است:

«از وظايف شيعة اماميه، بلكه از وظايفِ امّت محمّدي اين است كه در اين اوقات، و اين فرصت‌ها متأسف و اندوهناك باشند براي محروم بودن از بركات فيض حضور، و سعادت ظهور حضرت مهدي عليه السّلامتا خدا ببيند كه بر قدم صفا، و وفا و اخلاص و ارادت به آن رهبران بزرگ ثابت و استوارند، و بايد مضمون اين شعر را از روي تأسف بگويند:

اُرَدِّدُ طَرْفي فِي الدِّيارِ فَلا أَري *** وَجُوهَ أَحِبّائِيَ الَّذينَ اُريدُ[8]

زيرا مصيبت هِجران و حِرمان از لقاي امام، از مصيبت گذشتن ماه رمضان بزرگ‌تر است.

اگر به فراق پدر مهربان يا برادر پشتيبان، و يا فرزند عزيز گرفتار شوند، وحشت‌زده و ناراحت و غمناك مي‌شوند، در حالي كه بهره و انتفاع از پدر و برادر و فرزند، در برابر بركات و انتفاعات مهم ما از حضرت مهدي عليه السّلام كه خليفه خاتم‌الانبياء، و امامِ عيسي در نماز و وليّ امور، و برطرف‌كنندة انواع گرفتاري‌ها و بليّات و مصلح تمام كارها است، ارزشي ندارد».

پرسشهايي كه ميشود[9]

پرسش‌هايي كه پيرامون اين دعا مي‌شود، چهارده پرسش است به اين شرح:

1ـ اعتبار دعا از جهت سند؛

2ـ جملة:

«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوي بَلْ أيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَري أَبِرَضْوي أَوْ غَيْرِها أَمْ ذي طُوي»

«اي كاش مي‌دانستم كه در كدام زمين قرار داري، آيا در كوه رضوي يا ذي‌طوي يا نه اين جا و نه آن جا؟»

چه ارتباط به امام زمان عليه السّلام دارد، و چرا سراغ آن حضرت را در «ذي‌طوي»، كوه «رضوي» مي‌گيرند، و حال آنكه رضوي به عقيدة فرقه كَيْسانيّه، جايگاه و محل اختفاء و غيبت محمّد حَنَفيّه است كه معتقد بودند در اين كوه از انظار مخفي، و از آنجا ظهور خواهد كرد، و امام زمان عليه السّلام نه در غيبت صغري، و نه در غيبت كبري، و نه پس از ظهور هيچ رابطه‌اي با اين كوه ندارد؛ چرا كه غيبت آن حضرت به اين صورت نيست كه در جاي مخصوصي قرار گرفته باشند، بلكه در همه‌جا و هر مكان بخواهند حاضر مي‌شوند، و اين ما هستيم كه آن ولي‌خدا را نمي‌شناسيم، و تشخيص نمي‌دهيم.

بنابراين، سؤال از اين‌كه تو در كدام جايگاه مخفي به سر مي‌بري، ظاهراً با نوع غيبت حضرت مهدي موعود شيعة اماميه سازگار نيست؟

3ـ از مطالعة متن دعا اين سؤال به ذهن مي‌آيد که چرا از ائمه اثني‌عشر عليهم‌السّلام به تصريح، و ترتيب نام برده نشده، و پس از حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام كه به تفصيل از مناقب و فضايل آن حضرت سخن مي‌گويد، ناگهان و بي‌واسطه به امام غايب خطاب مي‌كند؟

4ـ جمله

«وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ الِي سَمائِكَ»

«و روح او را به آسمانت عروج دادي»

نيز با إجماع و اتفاق، و آيات قرآن مجيد، و اخبار و احاديثي كه بر جسماني بودن معراج حضرت رسول خدا صلي‌الله عليه و آله دلالت دارند، مخالفت دارد.

5ـ چگونه ممكن است اين دعا منسوب به يكي از امامان باشد كه همه عاقل و كامل بودند؟ چگونه با اين‌كه هنوز امام زمان عليه السّلام به دنيا نيامده بود، در اين دعا به او خطاب كرده‌اند:

«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوي ...؟»

«كاش مي‌دانستم كه در كجا سكونت داري ...».

6ـ آيا دعاي ندبه بعد از رسول خدا و ائمه هدي عليهم‌السّلام پيدا شده، و به ايشان بسته شده و بدعت است؟

7ـ آيا اين جمله دعا:

«وَ سَأَلَكَ لِسانَ صِدْقٍ فِي الآخِرينَ فَأَجَبْتَهُ وَ جَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً»

«و از تو براي خويش نام نيك بين آيندگان خواست، پس او را اجابت كردي و آن را عالي و بلند مرتبه قرار دادي».

با قرآن مخالف است؟

8ـ به نظر مي‌رسد جمله:

«وَ أَوْطَأْتُهُ مَشارِقَكَ وَ مَغارِبَكَ»

«و وارد ساختن او را به مشارق و مغارب خود»

نيز مخالف با قرآن مجيد است.

9ـ آيا اين جمله:

«وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ ما كانَ وَ ما يَكُونُ اِلي انْقِضاءِ خَلْقِكَ»

«و دانش گذشته و آينده، تا پايان آفرينشت را به وي وديعه دادي».

نيز با قرآن مخالفت دارد؟

10ـ اين جمله:

«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتابِكَ ...»

«سپس اجر محمد، صلواتك عليه وآله، را در كتاب خويش مودّت و دوستي و پيوند با ايشان قرار دادي ...»

نيز با قرآن سازگار نيست.

11ـ پرسش ديگر اين است كه اين دعا را در هزار مسجد و مكان مي‌خوانند، آيا امام در همه‌جا حاضر و شنوا و لامكان و حاضر در هر مكان است، مانند خدا؟ البته خير، پس اگر در همه‌جا حاضر نيست، چرا در دعا مي‌خوانيم:

«يَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبينَ يَابْنَ الْنُّجَباءِ الأَكْرَمين»

«اي زاده آقايان مقرب درگاه خدا، اي زاده نجيبان گرامي»

پس اين دعا خلاف عقل است؟

12ـ يكي از موارد ديگر كه مخالف با عقل است، اين جمله است

«يَابْنَ يس وَ الْذّارِياتِ يَابْنَ الطُّورِ وَ الْعادِياتِ»

13ـ خواندن غير خدا شرك است و چون در اين دعا امام خوانده مي‌شود، پس خواندن آن كفر و شرك است.

14ـ خواندن اين دعا، سبب ركود فعاليت‌هاي اسلامي، خمود و تخدير افكار، اقناع نفوس به ندبه و گريه، و مانع از اشتعال آتش ناراحتي‌ها و نارضايتي‌ها و انقلاب و قيام عليه اهل باطل مي‌شود، و افراد را از امر به معروف و نهي از منكر و تلاش و كوشش براي برقراري نظم صحيح اسلامي و حركت و اقدام، باز مي‌دارد.

در ادامه به حول و قوه الهي به هر يك جداگانه جواب مي‌دهيم.

تذكر مهم

معتبر دانستن دعاي شريف ندبه از اصول دين نيست، و معتبر نشناختن آن به صحت عقايد، و اصولي كه در نزد شيعه معتبر است، خللي وارد نمي‌آورد.

اين موضوع يك مسأله فرعي است، و اظهارنظر درباره آن براي كسي كه اهل اجتهاد باشد آزاد است، و من دوست نمي‌دارم كه اين هم يك عنواني باشد كه سبب تشكيل دو جبهه موافق و مخالف شود.

بله بعضي از شبهاتي كه بر عدم اعتبار اين دعا القا شده، و حكايت از دارا بودن يك سليقه و روش هاي خاص مذهبي، و گرايش به آراي فرقه وهّابيّه و نواصب و دشمنان عترت پيغمبر خدا صلي‌الله عليه و آله دارد، مخالف مذهب شيعه و طريقه اهل‌بيت رسالت عليهم‌السّلام است؛

«عَصَمَنَا اللهُ وَ جَميعَ إِخْوانِنا مِنَ الزَّلّاتِ وَ هَدانا اِلي صِراطِهِ الْمُسْتَقيمِ».


 

«1»
اعتبار سند دعاي ندبه

در باب حجّيتِ خبر واحد، بالأخره در علم اصول، اطمينان به صدور، ميزان اعتبار شناخته شده و روش عرف و عقلا نيز بر همين نحو قرار دارد، بلكه به اخبار تاريخي، و نقل‌هايي كه چه بسا از نظر محدّث مورد اعتماد نيست اعتماد مي‌كنند، و همين قدر كه تاريخ معتبر يا مشهوري واقعه‌اي را نقل كرده باشد، آن را قبول مي‌نمايند. ولي علماي اسلام در اخبار و احاديث، به خصوص راجع به احكام شرع، تعيين هدف‌ها، تعاليم دين و تفسير قرآن و فقه، از اين روش عرف، پا را فراتر نهاده و تحقيق و دقّت و رسيدگي بيشتري مي‌كنند و در رجال سند احاديث، و عدالت و ثِقه بودن راوي و سوابق اخلاقي، و عقيده و مسلك سياسي او، كاملاً كنجكاوي مي‌نمايند، و تا اطمينان پيدا نكنند به حديث عمل نمي‌نمايند، و اصولي كه در اين موضوع مراعات مي‌شود حاكي از نهايت دقّت و تفحص و اعتناي شيعه به حقيقت‌جويي و حقيقت‌پژوهي است.

همچنين اين فحص و رسيدگي و تحصيل اطمينان به صدور حديث، در مورد احاديثي كه راجع به حكم الزامي شرعي، مثل واجب و حرام، يا معاملات و امور مالي و حقوقي و سياسي باشد بيشتر انجام مي‌شود، و معمولاً در احاديث ديگر، مانند اخبار مربوط به اصول عقايد[10] و مستحبات، به اين مقدار رسيدگي و دقت نياز پيدا نمي‌شود.

راجع به دعا هم، در صورتي كه مضامين آن مقبول و شرع‌پسند باشد، اگر سند آن معتبر نباشد، و ورود آن بالخصوص ثابت نشود، چون به نحو عموم، دعا وارد و راجح و از عبادات مؤكّده است، خواندن آن برحسب عمومات قرآن مجيد و روايات دعا، راجح و مستحب است، و در مقام عمل حاجت زيادي به معرفت سند دعا نيست، و به همين قصد خوانده مي‌شود، و براي درك فيض و ثواب مخصوص آن نيز برحسب اخبار «مَنْ بَلَغَ رجاءً» رجاءً هم كه بخوانند به آن نايل مي‌شوند.

قوّت متن و الفاظ و مضامين هم، بر اعتبار دعا مي‌افزايد و سخن‌شناسان و كساني كه با اَخبار و سخنان اهل‌بيت عليهم‌السّلام و دعاهايي كه از ايشان رسيده مأنوس هستند، آن را مي‌شناسند. چنان‌چه از جمله‌بندي‌هاي سُست، و مضامين كوتاهِ بعضي از دعاها مي‌فهمند كه از اهل‌بيت عليهم‌السّلام نيست.

پس از اين مقدمه فشرده و مختصر، راجع به اعتبار دعاي شريف ندبه مي‌گوييم: اين دعا از حيث سند، اگر چه مسند نباشد، مع‌ذلك اطمينان‌بخش و معتبر است و براي اينكه آن را بخوانيم، و مانند يكي از دعاهاي مشهور و متداول مواظبت به آن داشته باشيم، به اعتبار بيشتر نيازي نيست زيرا:

1ـ اين دعا را سيّدِ جليل، صاحب مناقب و مفاخر، «سيد رضي‌الدين علي ‌بن طاووس» قدّس‌سرّه كه از اعلام قرن هفتم هجري، و از رجال بزرگ شيعه، و در علم و ورع و زهد و عبادت معروف، و با اطلاع از كتب و تصنيفات بوده، در كتاب مستطاب اقبال (ص 295 ـ 299) و در كتاب مصباح‌الزائر فصل هفتم، و شيخ جليل «محمّدبن جعفربن علي مشهدي حائري» از اعلام قرن ششم، در كتاب مزار معروف به «مزار محمّدبن‌المشهدي» كه علامة مجلسي آن را «مزاركبير»ناميده (دعاي صد و هفتم) نقل كرده‌اند و همچنين در مزار قديم، كه ظاهراً از تأليفات «قطب راوندي» است نيز نقل شده، و نقل دعا در مثل هر يك از اين سه‌كتاب، دليل اين است كه اين شخصيت‌هاي بزرگ، و متبحر و حديث‌شناس، اين دعا را معتبر شناخته‌اند.

اگر كسي بگويد: مدركي براي اين دعا جز كتاب سيدبن‌طاووس نيست و سيّد هم اين دعا را از بعضي شيعيان مجهول‌الحال نقل كرده است؛ زيرا عبارت او اين است:

«ذَكَرَ بَعْضُ أَصْحابِنا: قالَ: قالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي بْنِ أَبي قُرَّة: نَقَلْتُ مِنْ كِتابِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سُفْيانِ الْبَزَوْفِري رَضِي اللّهُ عَنْهُ دُعاءَ الْنُّدْبَةِ وَ ذَكَرَ أَنَّهُ لِصاحِبِ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ يُسْتَحَبُّ أَنْ يُدْعي بِهِ في الاَْعْيادِ الاَْرْبَعَةِ» .

جواب اين است كه:

اولاً، چنانچه گفته شد و پس از اين هم خواهيم گفت، در كتاب‌هايي كه پيش از عصر سيّد تأليف شده، اين دعا ذكر شده است.

ثانياً، فردي چون سيد ابن طاووس، از مجهول‌الحال، به اين لفظ «بَعْضُ أَصْحابِنا» كه مُشعِر بر تعظيم و احترام است، نقل نمي‌كند.

ثالثاً، هر كس اهل فن باشد، ملتفت مي‌شود كه مراد ايشان هم از «بَعْضُ أَصْحابِنا» همان «شيخ محمّدبن المشهدي» صاحب مزار كبير است، و عبارت او در مزار كبير در دعاي صد و هفتم اين است كه:

«اَلْدُّعاءُ الْنُّدْبَةُ، قالَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبي قُرَّةَ نَقَلْتُ مِنْ كِتابِ اَبي جَعْفَر مُحَمَّدِ بنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سُفْيانِ الْبَزَوْفَرِيِّ ـ رَضِي اللّهُ عَنْهُ ـ هذَا الدُّعاءَ، وَ ذَكَرَ فيهِ أَنَّهُ لِصاحِبِ الزَّمانِ ـ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ عَجَّلَ فَرَجَهُ وَ فَرَجَنا بِهِ ـ وَ يُسْتَحَبُّ أَنْ يُدْعي بِهِ فِي الاَْعْيادِ الاَْرْبَعَةِ» .

اين عبارت را با عبارت سيدابن‌طاووس پيش هم بگذاريد، و خودتان داوري كنيد.

2ـ پيش از اين سه بزرگوار، شيخ جليل ثقه ابوالفرج محمدبن علي بن يعقوب بن اسحاق بن ابي قُرَّة قناني معاصر نجّاشي از شيوخ و بزرگان قرن پنجم، در كتاب دعايي كه شيخ محمدبن‌المشهدي در كتاب مزار، و سيد ابن‌طاووس در مصباح‌الزائر و اقبال، از آن بسيار نقل كرده و بر آن اعتماد فرموده‌اند، و همچنين از مآخذ كتاب مزار قديم مي‌باشد، اين دعا را روايت كرده است. چنان‌چه گفته شد ايشان نيز از رجال شيعه مي‌باشد و علاوه بر كتاب دعاي مذكور، كتاب ديگري به نام «التّهجُّد» دارد، و در كتبي مثل رِجال نجّاشي و علاّمه، توثيق شده است، و نقل ايشان نيز دليل اين است كه اين دعا را معتبر شناخته، و بلكه استحباب خواندن آن را در اعياد اربعه تأييد كرده است؛ چنان‌چه ظاهر اين است كه سيد بن طاووس، و شيخ محمد بن المشهدي عليهما‌الرحمه نيز آن را به خصوص مستحب مي‌دانسته‌اند.

3ـ شيخ جليلِ ثقه، ابوجعفر محمدبن الحسين‌بن سفيان بزوفري[11] در كتاب دعاي خود، دعاي ندبه را روايت كرده است، و ايشان از مشايخ شيخ مفيد رضوان‌الله عليهما است، كه برحسب اسانيدِ روايات كتاب أمالي شيخ ابي‌علي طوسي، شيخ مفيد از او بسيار روايت كرده و براي او طلب رحمت نموده است، و محدّث نوري، در خاتمه «مستدرك» او را چهل و دوّمين شيخ از مشايخِ شيخ مفيد شمرده، و وثاقت و جلالت قدر او را گواهي فرموده است، و اين شيخ جليل نيز صريحاً به استحباب خواندن اين دعا فتوي داده است.

اگر گفته شود: صاحب كتبِ رجال محمدبن حسين بزوفري را، مجهول‌الحال دانسته‌اند، جواب اين است كه: چنانچه تحقيق آن شد، ايشان معلوم‌الحال و از مشايخِ شيخ مفيد بوده، و آن مرد بزرگ از او بسيار روايت كرده[12] و براي او طلب رحمت نموده است؛ چنانچه محمد بن ‌المشهدي و «سيّد» در حق او «رضي‌الله‌عنه» فرموده‌اند.

اگر كسي بگويد: «محمد بن الحسين بزوفري در عصر ائمه نبوده تا از امام اين دعا را اخذ كرده باشد، و معلوم نيست از چه كسي و از كجا اين دعا را گرفته است».

جواب مي‌دهيم: مگر كسي گفته است محمدبن الحسين‌بن سفيان بزوفري، بدون واسطه اين دعا را از امام روايت كرده است، و مگر لازم است كه هر كس روايتي را از امام روايت مي‌كند معاصر ائمه باشد؛ مگر نمي‌شود حديثي را با سند در كتاب خود روايت كرده باشد، يا روايت معتبر و مسلّمي را با حذف سند، به طور ارسال نقل نمايد، همچنين مي‌شود گفت چون در آن اعصار كه نزديك به عصر ائمه عليهم‌السّلام بوده، رسم بر اين نبوده است كه در كتاب‌ها روايتي بدون سند بياورند، و اگر هم بدون سند مي‌آوردند، عين متن را ذكر مي‌كردند. اطمينان حاصل است كه يا اين دعا در كتاب بزوفري با سند بوده و پس از اينكه از كتاب او نقل شده، مسامحةً سند آن را نقل نكرده‌اند، و يا اينكه آنقدر معروف و مشهور بوده كه بزوفري هم خود را از ذكر سند آن بي‌نياز مي‌شمرده است.

بنابراين مي‌توان حدس زد كه خواندن اين دعا، در اعصار نزديك به عصر ائمه عليهم‌السّلامو غيبت صغري هم، مثل عصر ما، بين شيعه متداول و مرسوم بوده، و اين شعاري است كه دست به دست رسيده و اَخلاف از اَسلاف، و بازماندگان از گذشتگان، آن را گرفته، و در محضر و مَنظر محدثين و شيوخ آن اعصار كه همه متبحر در علم حديث، و استاد فن بوده، و از خواندن دعاهاي بي‌مأخذ، و پيروي از روش‌هاي بي‌مدرك، به شدّت ممانعت مي‌فرمودند خوانده مي‌شده، و كسي بر اعتبار آن ايرادي نداشته است.

4ـ علاّمه مجلسي؛ با دقّت و تتبّع و احاطه و اطلاع وسيع و فوق‌العاده‌اي كه در اخبار و احاديث، و رجال روايات، و معرفت اسانيد دارد، علاوه بر آن كه اين دعا را در كتاب‌هايي مثل بحار، و تحفةالزائر ـ كه در مقدمه به اعتبار سند ادعية آن شهادت داده است ـ نقل فرموده، صريحاً و بالخصوص، اعتبار سند دعاي ندبه را كه منتهي به حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مي‌شود، تصديق فرموده است، و عبارت اين افتخار عالمِ اسلام و نابغه جهان علم، در كتاب مستطاب «زادُالمعاد» اين است:

«و اما دعاي ندبه كه مشتمل است بر عقايد حقّه، و تأسف بر غيبت حضرت قائم عليه‌السّلام به سند معتبر، از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است، كه مستحب است اين دعاي ندبه را در چهار عيد بخوانند؛ يعني جمعه، عيد فطر، عيد قربان و عيد غدير».

محقق است كه چنين كلام صريح و شهادت محكمي را ايشان بدون مأخذ و مصدر معتبر، نفرموده است.

علاوه بر ايشان، سيد جليل علامه صدر الدين محمد طباطبائي يزدي (متوفاي 1154 هجري) نيز در ابتداي شرحي كه به دعاي ندبه مرقوم فرموده، استناد به روايت مروّيه از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام نموده است.

با توجّه به مجموع مطالبي كه عرض شد، اعتبار اين دعا، به خصوص با ملاحظه متن آن، مُحرَز، و صدور آن از امام عليه السّلام مورد اطمينان است، پس استحباب خواندن آن نيز به خصوص، و حداقل از جهت ادله عامّه مسلّم و ثابت است و محل هيچ‌گونه اشكالي نمي‌باشد، و محتاج به تمسك به اخبار «من بلغ» نيست.

اخبار «مَنْ بَلَغَ» و تسامح در ادله سنن

بعضي گمان كرده‌اند، مستند كساني كه اين دعا را در كتاب‌هاي خود نقل كرده و به استحباب خواندن آن فتوا داده‌اند، اخبار «من بلغ» و تسامح در ادله سنن است. لذا اشكال كرده‌اند كه تسامح در ادله سنن در جايي است كه با سند ضعيفي به معصوم برسد، و براي دعاي ندبه سندي كه منتهي به معصوم بشود ذكر نكرده‌اند.

پاسخ اين اشكال اين است كه:

اوّلاً، ورود و صدور اين دعا از معصوم عليه السّلام مورد اطمينان است، و آن چيزي كه ملاك حجّيت خبر واحد است، اطمينان به صدور است و لذا به اخبار موقوفه هم گاهي در فقه اعتماد مي‌شود.

ثانياً، به نفس اطلاق ادله عامّه دعا، استحباب اين دعا هم ثابت است.

ثالثاً، در باب تسامح در ادله سنن و اخبارِ «من بلغ» ذكر نشده است كه بايد بلوغ با سند متصل به معصوم باشد، بلكه بلوغ و رسيدن به هر نحو باشد ـ مسنداً يا مرسلا ـ كفايت مي‌كند. شما چرا به قاعده و احاديث، بي‌دليل حاشيه مي‌زنيد، و اطلاق آن را مقيد مي‌سازيد. حتي فتواي فقيه به رجحان عمل، اگر استنادِ او به روايتي محتمل باشد نيز در بلوغ كافي است، چنان‌چه شيخ اعظم، شيخ مرتضي انصاري رحمه‌الله هم در تنبيه پنجم از تنبيهات رساله‌اي كه در جواز تسامح در ادله سنن مرقوم فرموده، تصريح كرده است. و اولي به اعتبار، فتواي فقهايي است كه در كتب فتوايي نيز متون روايات را ذكر مي‌كرده‌اند. جايي كه قُدما به رسالة «علي بن بابويه قمي» در موارد فقدان نص يا به زبان علمي «عند اعواز النصوص» عمل مي‌كردند، در مورد مستحبات با وجود اخبار «من بلغ» ورود مطلق خبر، و فتواي فقيه به طريق اولي كافي است[13].


 

 

«2»
بررسي و پاسخ به پرسش دوم

براي اين‌كه اين پرسش بهتر بررسي شود، لازم است نخست ذوطوي، و رضوي، اين دو مكان مقدس را، بشناسيم و سپس جواب را مطرح كنيم.

ذو طوي: مَجمع البحرين مي‌گويد: ذو طوي به فتح طاء و ضمّ، امّا ضمّ مشهورتر است، موضعي است در داخل حرم، در يك فرسخي مكّه كه از آنجا خانه‌هاي مكّه ديده مي‌شود قاموس گفته است، ذوطوي ـ مثلثة الطاء كه گاهي هم با تنوين تلفظ مي‌شود ـ موضعي است نزديك مكّه.

معجم البُلدان از جوهري نقل كرده است كه: ذي‌طوي ـ به ضم طا ـ موضعي است نزديك مكّه.

أخبار مكّة المشرفة[14] مي‌نويسد: ذوطوي نمازگاه پيغمبر صلي‌الله عليه و آله است. هر زمان آن حضرت به مكّه تشريف مي‌آوردند در ذي‌طوي فرود مي‌آمدند، و شب را در آنجا توقف فرموده، نماز صبح را در آنجا مي‌خواندند.

و نيز در أخبار مكّة المشرفة[15]، روايت شده است كه ذوطوي بطن مكّه، يعني زمين آن است.

بنابراين به هر يك از اين دو معني كه مراد باشد، ذوطوي مكاني است مقدّس و محترم و مبارك و محل نزول رسول خدا صلي‌الله عليه و آله است.

رضوي: رضوي ـ به فتح راء ـ مانند سَكري، كوهي است مقدّس و مبارك كه از كوه‌هاي مدينه طيّبه بوده و در نزديكي ينبُع قرار دارد و داراي دره‌ها و زمين‌ها و مسيل‌ها و آب‌ها و درخت‌ها مي‌باشد، و آن ابتداي كوه‌هاي تهامه است، و تا مدينه چهار شب راه است، و در مدح و فضل آن رواياتي وارد شده است[16].

اما پاسخ

اين‌كه فرموديد: غيبت امام عليه السّلام به اين صورت نيست كه در مكان مخصوصي منزل گزيده باشد، و از آنجا بيرون نرود، سخني حق و صحيح است. آن حضرت نه در رضوي، و ذي‌طوي، و نه در سرداب غيبت، چنانچه بعضي از اهل‌سنت به شيعه افترا بسته‌اند، پنهان نمي‌باشند، و اين سخن كه آن حضرت در سرداب غايب شده، و از آنجا ظاهر مي‌شود، و شيعه انتظار بيرون آمدن ايشان را از سرداب مي‌كشند، يكي از افتراهاي شاخ‌دار آشكار است[17] و در موضوع رضوي و ذي‌طوي نيز مطلب به همين قرار است؛ يعني اين دو محل نيز جايگاه حضرت صاحب‌الزمان عليه السّلامدر طول زمان غيبت نمي‌باشد. نه شيعة اماميّه اين را گفته و حتي اهل‌سنت هم به ايشان آن را نسبت نداده‌اند.

بله، فقط در مورد محمد حنفيّه نقل شده است كه برخي از فرق كَيسانيّه[18] كه اكنون قرن‌ها است منقرض شده و از بين رفته‌اند، اين عقيده را داشته‌اند كه وي در كوه رضوي اقامت گزيده است.

اين مطلب هم كه آن حضرت در عصر غيبت در مكان معيّني قرار ندارند، بلكه به هر جا و هر مكان بخواهند تشريف مي‌برند، و وظايفي را كه دارند انجام مي‌دهند، و اين ما هستيم كه آن حضرت را نمي‌بينيم، صحيح است، و در همين دعاي ندبه در اين جمله:

«بِنَفْسي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنّا»

«جانم به فدايت اي كه از چشم ما نهاني ولي از اجتماع ما به دور نيستي».

به اين معني تصريح شده است، و از نهج‌البلاغه و اخبار و احاديث ديگر نيز استفاده مي‌شود[19] و در عبارت يكي از زيارات است:

السَّلامَ عَلَي الاِمامِ الْغائِبِ عَنِ الاَْبْصارِ الْحاضِرِ فِي الأَمْصارِ»

«سلام بر امامي كه از چشم‌ها پنهان و حاضر در شهرها است».

ارتباط امام عليه السّلام با ذيطوي و رضوي

از آنچه گفته شد معلوم شد كه امام عليه‌السّلام نه در ذي‌طوي، و نه در رضوي استقرار ندارند، و اين جملة:

«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوي بَلْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَري»

هم، پرسش از قرارگاه دايمي آن حضرت نمي‌باشد، و پرسش از زمان حال، و همان هنگام خطاب و دعا است و بلكه پرسش و استفهام حقيقي نيست؛ زيرا برحسب احاديث كسي بر قرارگاه آن حضرت مطلع نيست[20]. و عبارات و استفهام‌هايي كه در اين دعا است همين موضوع را تأييد مي‌كند.

پس اين جمله دلالت دارد كه آن حضرت قرارگاه مشخص و معيني ندارند، و با عقيده كيسانيّه كه يك فرقه از بين رفته و منقرض شده‌اند ارتباطي ندارد، بلكه اين جمله و بسياري از جمله‌هاي اين دعا صريحاً عقيده كيسانيّه را ابطال مي‌كند، و اين استبعادي را كه شده است رد مي‌نمايد.

آقاي من! شما ببينيد، اين جمله‌ها با عقايد كيسانيّه و يا محمّد حنفيّه چه ارتباطي دارد و غير از اين است كه صريحاً عقايد كيسانيّه و امامت و مهدويّت محمّد حنفيّه را رد مي‌كند؟:

«أَيْنَ الْحَسَنُ، أَيْنَ الْحُسَيْنُ، أَيْنَ أَبْناءُ الْحُسَيْنِ صالِحٌ بَعْدَ صالِح، وَ صادِقٌ بَعْدَ صادِق، أَيْنَ الْسَّبيلُ بَعْدَ الْسَّبيلِ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ أَيْنَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ ... أَيْنَ ابْنُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفي، وَ ابْنُ عَلِيٍّ الْمُرْتَضي، وَ ابْنُ خَديجَةَ الْغِرّاءِ، وَ ابْنُ فاطِمَةَ الْكُبْري، بِأَبي أَنْتَ وَ اُمّي وَ نَفْسِي لَكَ الْوِقاءُ وَ الْحِمي يَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبينَ يَابْنَ الْنُّجَباءِ الأَكْرَمينِ ...»

«چه شد امام حسن و چه شد امام حسين، و چه شدند فرزندان حسين عليهم‌السّلام كه هر يك پس از ديگري خَلَف صالح از سَلَف صالح و جانشين راستين پس از پيشواي راستين بودند، كجا است راه (و راهنماي هدايت) پس از راه (و راهنماي هدايت)؟... كجا است فرزند پيامبر مصطفي صلي‌الله عليه و آله و علي مرتضي. كجا است فرزند خديجه غرّاء و فاطمه كبري؟ جان من و پدر و مادرم در راهت نثار باد،...».

ده‌ها از اينگونه جمله‌ها كه همه موافق با مذهب شيعه اثني‌عشري است و كيسانيّه و قائلين به امامت محمّد حنفيّه را رد مي‌كند در اين دعا موجود است.

اگر گفته شود: با اين‌كه بطور يقين اين جمله هيچ تأييدي از عقيده كيسانيّه ندارد، و خود اين جمله و ساير جملات مذكور به صراحت بطلان عقيده آنها را اعلام مي‌كند، پس ارتباط حضرت صاحب الزمان (عج) با اين دو مكان از چه جهت است، و چرا اين دو مكان بالخصوص در دعا ذكر شده است.

پاسخ اين است كه: ارتباط آن حضرت با اين دو مكان مانند ارتباط ايشان با ساير اماكن مقدسه، و متبركه ديگر است كه پرستش و عبادت خدا در آن اماكن فضيلت دارد، مثل مسجدالحرام و مسجد مدينه طيّبه و مشهد غروي حسيني و مسجد كوفه و سهله، كه معلوم شده است حضرت در اين اماكن رفت و آمد دارند، و اين دو مكان را نيز به واسطه همين دو خصوصيّت در دعا نام مي‌برند، زيرا چنانچه از بعضي اخبار استفاده مي‌شود، در غيبت صغري و كبري، كوه رضوي نيز يكي از مقامات آن حضرت و از اماكني است كه گاهي آنجا تشريف مي‌برند[21].

و نكته اين‌كه اين دو مكان در اين دعا نام برده شده ـ علاوه بر اين‌كه ممكن است اشاره به اشتباه كيسانيّه در تعيين مهدي باشد، و اين‌كه آن موعودي كه همه در انتظار ظهور او با هم شريكند، از عترت پيغمبر و از اولاد علي و فاطمه و فرزند امامان و حجّت‌هاي الهي است ـ نكته‌اي ادبي است، زيرا در مقام ندبه و اظهار تأثر از بي‌اطلاعي از جا و مكان آن حضرت، ذكر اين دو مكان مناسب‌تر و در قلوب نافذتر است تا اماكن ديگر مانند خانه آن حضرت در سامرا يا مسجدالحرام يا مسجد پيغمبر صلي‌الله عليه و آله مثل اين‌كه محبوب سفر كرده‌اي را اگر بخواهيم ياد كنيم، و از سوزش آتش هجران و فِراق او بناليم و از بي‌خبري از حال و جا و مكان و آسايشگاهش، اظهار نگراني كنيم، سراغ آن مسافر عزيز را در كوه و دريا و بيابان و هوا مي‌گيريم، نمي‌گوييم: «نمي‌دانيم اكنون در كجايي، به منزل رسيده‌اي، يا در بستر خواب آرميده‌اي، يا در اطاق يا كنار جويبار و سبزه نشسته‌اي» زيرا اين مضمون‌ها ندبه را تسكين مي‌دهد، بلكه مناسب اين است كه بگوييم: « نمي‌دانيم اكنون در كجايي، در حال حركتي يا در بيابان، و در كوه و دور از آبادي ناراحت و تنها هستي؟».

برحسب بلاغت و تكلُّم به مقتضاي حال، بايد اينگونه جمله‌ها در حال ندبه آورده شود، و ذوق سليم و طبع مستقيم و مأنوس با ادب، اين نكات را درك مي‌كند.

و ممكن است كه ذكر اماكني مثل رضوي و ذي‌طوي براي اشاره به اين باشد كه همه مكان‌هاي مقدس، حتي ذي‌طوي و رضوي هم كه مورد نظر كيسانيّه بوده، تحت تصرف امام و آمد و شد آن حضرت هستند.

و احتمال ديگري نيز بعد از اين سه احتمال هست، و آن اين است كه مراد از ذي‌طوي چنانچه از «اخبار مكّة‌المشرفة» هم نقل شد، خود مكه معظمه، و مراد از رضوي مدينه طيّبه باشد[22].

به هر حال، ذكر اين دو مكان در مثل اين دعا به رعايت اينگونه نكات ادبي يا معنايي است، و به هيچ وجه متن آن را سُست نمي‌سازد و به خصوص با توجه به جمله‌هايي مثل «بِنَفْسي أَنْتَ ...» و كلمه «أَوْ غَيْرِها» و كلمه «أَمْ ذي‌طُوي» كه هم صراحت دارند بر اين‌كه سراغ آن حضرت را در مكان معيني نمي‌گيريم، و هم اين‌كه آن حضرت قرارگاه معلومي ندارند، معلوم مي‌شود كه بالمرّه با عقايد كيسانيّه بي‌ارتباط است.

نكته قابل توجه

اين جملة پرسش‌آميز «لَيْتَ شِعْري ...» در زيارتهاي ديگر نيز وارد شده، و علاوه بر علامه مجلسي در بحار[23]، علامه متبحر سيد عبدالله شُبَّر قدّس‌سرُّهما نيز از جمعي از مشايخ خود در ضمن يكي از زيارت‌ها روايت فرموده است، به اين لفظ:

«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوي أَمْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَري أَبِرَضْوي أَنْتَ أَوْ ذي طُوي»[24].

بنابراين، صحت و اعتبار اين جمله از اين راه نيز تأييد مي‌شود و به اصطلاح اهل فن، حديث از غرابت متن هم خارج مي‌شود.


 

 

 

«3»
دعاي ندبه و امامت ائمّه اثني‌عشر عليهم‌السّلام

تصريح نداشتن دعا به نام و عدد ائمه اثني‌عشر عليهم‌السّلام از قوّت متن آن چيزي نمي‌كاهد، و در اعتبار آن از اين جهت خللي وارد نمي‌شود، و عدم تصريح در اينجا مفهوم ندارد خصوصاً كه تصريح يا اشاره به مطلبي كه خلاف مذهب شيعه اثني‌عشري باشد ، در دعا به هيج وجه وجود ندارد.

در دعاي ندبه، مطالب عمده و حساس و ارزنده‌اي در موضوع نبوت مطرح شده، و سپس مسأله خلافت و ولايت علي عليه السّلام و بعضي از نصوص و ادله اين موضوع، و مجاهدات و فداكاريها و فضايل و مناقب آن حضرت، عنوان شده، و همچنين به مخالفت‌ها و دشمني‌هايي كه اهل كينه و نفاق و جاه‌پرستان، با آن خليفة منصوب و تعيين شده از جانب خدا و رسول كردند، و مسير واقعي اسلام را ـ كه منتهي به سعادت و آزادي همه انسان‌ها مي‌شد ـ تغيير دادند، و شد آنچه شد، و رهبر واقعي اسلام را خانه‌نشين ساختند، اشاره گرديده است.

بديهي است مسأله اساسي و مهم كه بيشتر در احاديث و اخبار و ادعيه مورد تعرض قرار مي‌گيرد، مسألة زمامداري است كه ترك تمسك به امام منصوب و تعيين شده، از آغاز كار و روز اوّل، سنّت سيّئة زمامداري نااهلان را چون عصر جاهليت جلو آورد، و اجراي برنامه‌هاي نجات‌دهنده و آزادي‌بخش اسلام را به‌طور يك‌پارچه و دربست و جهاني، تا ظهور حضرت بقيّة‌الله صاحب‌الزمان عجل‌الله تعالي فرجه به تأخير و تعويق انداخت.

اين مصيبت از هر مصيبت بالاتر بود كه با آن همه سفارش‌هاي پيغمبر صلي‌الله عليه و آله و اعلام‌هاي متعدد، و با آن تعيين رسمي و تاريخي غدير، و با آن همه تأكيدات رسا، براي حبّ جاه و كينه‌هايي كه از مولاي متقيان علي عليه السّلام از غزوه بدر و اُحُد و خيبر و حنين و احزاب و غير اينها در دل داشتند، آن يگانه مرد حق و عدالت و پيشواي لايق و عالم و فاتح را كنار گذاشتند، و چون خويشاوندان مشرك و مستبد و استثمارگر آنها را ـ كه سد راه نجات جوامع محروم، و مانع از پيشرفت دين توحيد و برنامه‌هاي الهي و مترقّي اسلام و مهاجم به حوزه دين و دعوت خدا بودند ـ از ميان برداشته بود، با او به مخالفت برخاستند و با اشتباه‌كاري و نيرنگ و اغفال مردم، يكي از اساسي‌ترين برنامه‌هاي اسلام را پايمال كرده، و جامعه را تا امروز گرفتار اين همه مفاسد، و دردسرها و نابساماني‌ها ساختند.

ساير مفاسد هم از اينجا ايجاد شد، و موضوعي كه بايد به آن توجه بيشتر شود، همين است. لذا در دعاي انقلابي و سياسي ندبه هم در مقدمه، همين مصيبت مطرح شده است.

مع‌ذلك، در جمله‌هايي از اين دعا، سخن از امامان ديگر و مصائبي كه در راه هدايت خلق متحمل شدند نيز گفته شده، و جمله:

«لَمْ يُمْتَثَلْ أَمْرُ رَسُولِ اللهِ صلي‌الله عليه و آله فِي الْهادينَ بَعْدَ الْهادينَ ... فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ وَ سُبِيَ مَنْ سُبِيَ، وَ اُقْصِيَ مَنْ اُقْصِيَ»

«فرمان رسول خدا صلي‌الله عليه و آله درباره هدايت‌كنندگان پي‌درپي اطاعت نشد ... شخصيت‌هايي كشته شدند، عده‌اي اسير گشتند و دسته‌اي از وطن آواره گرديدند».

و جمله‌هاي بعد، همه تذكر مصائب اهل‌بيت عليهم‌السّلام و مطابق مذهب شيعه است كه امامت را در فرزندان حسين عليه السّلام مي‌دانند؛ مانند اين جمله‌ها:

«أَيْنَ الْحَسَنُ، أَيْنَ الْحُسَيْنُ، أَيْنَ أَبْناءُ الْحُسَيْنِ... أَيْنَ ...»

و بالجمله فقرات دعا در مورد مصائب و فضائل ائمه عليهم‌السّلام و خصوصيات، و نشانه‌هاي حضرت ولي‌عصر، ارواحنا فداه، همه متضمن مطالبي است كه در روايات و احاديث كثير، صحت آن مسلّم و ثابت شده است، و يكي از جهاتي كه موجب قوّت اين دعا شده همين متن محكم و پر از نكات اعتقادي و مهيّج عواطف مي‌باشد. و چنانچه علماي حديث مي‌فرمايند، گاهي متن، سبب قوّت اعتبار سند، و گاهي به عكس سبب ضعف مي‌گردد و اينجا از همان مواردي است كه سبب قوّت مي‌شود.

توضيح ديگر:

اين دعا براي ندبه است؛ و در چنين دعايي شرح تمام مناقب ائمه عليهم‌السّلام موجب طولاني شدن كلام، و خلاف بلاغت است؛ غرض بيان عقايد حقّه بطور تفصيل نيست، بلكه غرض دعا و ندبه با اشاره به بعضي مطالب است كه خواننده به واسطه انس، و سابقه ذهني مي‌فهمد كه مراد و مقصود از آن چيست هر چند بعضي جمله‌ها فشرده باشد. لذا مثلاً وقتي مي‌گويد:

«أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ»

همه مصائب اين دو امام را به خاطر مي‌آورد و در ذهنش مجسم مي‌شود.


 

 

 

 

 

«4»
دعاي ندبه و معراج جسماني

چنانكه گفته شد، پرسش ديگر اين است كه:

جمله «وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ اِلي سَمائِكَ» با إجماع، و اتفاق آيات و اخبار، كه دلالت دارند بر جسماني بودن معراج رسول اكرم صلي‌الله عليه و آله مخالفت دارد و به اين جهت متن دعا ضعيف، و موجب عدم اطمينان به صدور آن از امام عليه السّلاممي‌شود

پاسخ اين است كه: اين جمله نزد اهل فن علي‌التحقيق تحريف شده، كه صحيح آن «وَ عَرَجْتَ بِهِ اِلي سَمائِكَ» مي‌باشد.

1ـ محدث نوري رحمة‌الله عليه در تحيّة الزائر[25] فرموده است:

در كتاب مزار محمدبن‌المشهدي و كتاب مزار قديم ـ كه تأليف هر دو مدت‌ها قبل از تأليف «مصباح الزّائر» بوده ـ عبارت دعا چنين است كه نقل كرديم: «وَ عَرَجْتَ بِهِ اِلي سَمائِكَ»، و در بعضي از نُسخ مصباح الزّائر كه حقير ديدم نيز چنين بود، و ليكن در جمله‌اي از نسخ مصباح، اين فقره چنين است «وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ اِلي سَمائِكَ» و نسخة مصباح مجلسي نيز از اين نسخ بوده. پس معلوم مي‌شود در نسخ مصباح به وسيلة بعضي از ناسخين كه مبتلا به امراض قلبي و عقائد فاسد بوده‌اند تحريفي شده است.

2ـ مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمي نيز در هدية‌الزائر[26] همين سخن استاد خود محدث نوري را شرح داده و تأييد كرده است.

3ـ در نسخة خطي قديمي نفيسي از مزار كبير محمدبن‌المشهدي كه قبلا به آن اشاره كرديم، اين جمله «وَ عَرَجْتَ بِهِ اِلي سَمائِكَ» ضبط شده است.

4ـ جمله «وَ أَوْطَأْتَهُ مَشارِقَكَ وَ مَغارِبَكَ» نيز، شاهد و مؤيد اين است كه نسخه «وَ عَرَجْتَ بِهِ» صحيح است، زيرا «أَوْطَأتَ» ظاهر در جسماني بودن است چنانكه، «وَ سَخَّرْتَ لَهُ الْبُراقَ» نيز همين معني را تأييد مي‌كند، چون عروج روحي احتياج به مركب ندارد.

5ـ همين دو جمله دلالت دارند بر اين‌كه: فرضاً نسخه «وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ» صحيح باشد مراد عروج روحي تنها نيست.

6ـ علاوه بر وجه پنجم، بر فرض صحت نسخه «وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ» مي‌گوئيم، اين فقره صراحت ندارد كه معراج فقط با روح بوده است، زيرا در زبان عرب و عجم، استعمال لفظ موضوع براي جزء، در كل، بسيار متداول است، مانند استعمال لفظ رقبه در انسان. و شايد به همين معني باشد «رُوحي لَكَ الْفِداءُ» و «جِئْتُكَ بِرُوحي». در فارسي نيز استعمال در جان مي‌شود، و از آن اعم از جان و بدن، بلكه گاهي خصوص بدن، اراده مي‌شود؛ مثل اين شعر:

جانا هزاران آفرين بر جانت از سر تا قدم *** صانع خدايي كاين وجود آورد بيرون از عدم

كلام تحقيقي يكي از اساتيد بزرگ علم و ادب

براي اين‌كه اين موضوع كاملاً روشن شود، كلام علامة شهير حاج ميرزا ابوالفضل تهراني «متولد1316هـ» را كه در علوم عقلي و نقلي استاد و از مفاخر فن ادب و شعر و لغت و بلاغت، و ممدوح شاعر بزرگ سيد حيدر حلّي، و سيد محمد سعيد حبوبي قدّس‌سرُّهم بوده است نقل مي‌كنيم.

اين مرد اديب دانشمند مي‌فرمايد:

گاه روح را به علاقه حالّ و محلّ يا ملابست به معني جسم با روح استعمال مي‌كنند، چنانچه عرب فعلا مي‌گويند: «شالَ رُوحُهُ» يا مي‌گويند: «جَرَحَ رُوحُهُ» و در عراق و حجاز اين استعمالات متعارف است كه مي‌گويند: جانش را پوشيد يا جانش زخم شده، و اين علاقه‌اي صحيح و استعمالي است فصيح، و عبارت دعاي ندبه «وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ اِلي سَمائِكَ» منزّل بر اين است چون ضرورت قائم است بر معراج جسماني و برهان نيز مساعد او است، چنانچه در جاي خود مقرر شده[27].

ايشان پس از تحقيقاتي در شرح اين جمله از زيارت عاشورا

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَي الأَرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ»

در بيان اين‌كه مراد از ارواح همان اصحاب باوفاي حضرت مولينا أبي‌عبدالله عليه السّلام مي‌باشد مي‌فرمايد:

نسبت حلول و اناخه به آنها به چند اعتبار جايز، و در نظر صحيح مي‌آيد:

يكي اين‌كه مراد از ارواح، همان اجسام مقدس و طاهر باشد. چنانچه اشاره شد كه روح به اين معني استعمال مي‌شود، و چون اصحاب آن جناب، البته حيات جاوداني دارند كه قدر متيقن و مصداق حقيقي از مقتول في‌سبيل‌الله‌اند، و خداي تعالي مي‌فرمايد:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيل اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[28]

«كساني را كه در راه خدا كشته شدند، مرده مپنداريد بلكه زنده به حيات ابدي شده و در نزد خدا متنعم هستند.»

لهذا اطلاق روح، و اراده اين اجسام مكرّمه، مانعي ندارد، و مؤيد اين وجه است فقرة زيارت جابر كه «اَلْمُنيخَةُ بِقَبْرِ أَبي‌عَبْدِاللهِ» گفته است، و بنابراين مراد از رحل و فِنا همان قبر و حائر است كه شيخ مفيد رضي‌الله عنه در كتاب ارشاد مي‌فرمايد: ما شك نداريم كه اصحاب آن جناب از حائر بيرون نيستند، اگر چه خصوصيات قبور آنها را ندانيم، و قبر حضرت عباس عليه السّلام اگر چه دور است، ولي داخل در فِنا و رحل سيدالشهداء است، و شايد مراد همان حلول جسماني در ايام حيات باشد كه در رحل آن حضرت نازل شدند و به ساحت او بار انداختند، و اين معني با ظاهر رحل و فنا أنسب و أقرب‌ست، و عبارت زيارت اقبال، شاهد اين احتمال مي‌شود[29].

و حاصل و خلاصة جواب اين است كه اين جمله طبق نسخه‌هاي صحيح خطي «وَ عَرَجْتَ بِهِ» است، و اما نسخة «بروحه» هم غيرثابت، و بلكه به فرمايش محدث نوري تحريف شده است، و هم با اين بيانات دقيق ادبي صاحب شِفاءالصدور، هيچ شبهه‌اي باقي نمي‌ماند كه مراد از روح در اين جمله، جسم با روح است، و با ادّله معراج جسماني كاملاً قابل جمع و سازگار است، و به هر حال از اين راه خللي به صحت دعا وارد نمي‌شود.

و مخفي نماند كه در بيان مراد از اين جمله، وجه دقيق ديگري را علامه متبحر سيد صدر الدين محمد حسني طباطبائي، در شرح دعاي ندبه فرموده است، كه چون بيش از اين اطالة كلام را در اينجا مناسب نديديم، از نقل آن صرف‌نظر شد. كساني كه بخواهند به شرح دعاي ندبة ايشان[30] مراجعه نمايند.



[1]. سوره مؤمن، آيه60.

[2] . اگر بعضي گمان كنند ملل به اصطلاح پيشرفتة عصر ما، از خرافات و انديشه‌هاي بي‌اصل، و باورهايي كه حاكي از عدم رشد و عليل بودن قواي فكري است آزاد شده‌اند، اشتباه مي‌نمايند؛ آنها با همه ادعاهايي كه دارند، چنان گرفتار خرافات هستند كه واقعاً عجيب است. آمارهايي كه گاهي در مجلات و روزنامه‌ها مي‌خوانيم، معلوم مي‌سازد كه اين صاحب اختياران جوامع انساني محروم، در هر رشته از مظاهر زندگي تا چه حد گرفتار خرافات و روشهاي ناپسند هستند، كه اگر يك صدم آن از يك جامعه شرقي ظاهر شود، از هر سو چماق ارتجاع و عقب ماندگي را بر سرش مي‌كوبند.

هم اكنون در كشورهاي غربي، مردم اعتقاد عجيبي به فالگيرها دارند كه غرب‌زدگي متأسفانه بعضي جرايد ما را نيز مشوق آن ساخته است. تنها فرانسه طبق يك خبر رسمي (اطلاعات شماره 11460) در يك سال بيش از سيصد ميليارد فرانك به فالگيرها پرداخته است. در ساير رشته‌ها نيز زندگي اين جوامع، پر است از تضاد و ضعف قواي عقلاني، و اعمال خلاف شرف و فضيلت. باز در همين اطلاعات شمارة 13823 ص6 ـ مقاله در قلب آمريكاي متمدّن را بخوانيد تا از انحطاط قواي فكر و معنوي ملل به اصطلاح پيشرفته و مافوق بشر مطلع شويد.

1. در كتاب «عالي‌ترين مكتب تربيت و اخلاق، يا ماه مبارك رمضان» اثر نگارنده به طور اختصار پيرامون دعا و برنامه‌هاي ماه مبارك مطالبي كه با اين بحث ارتباط دارد، نوشته شده است.

[4]. وافي، ج9، ب22، ص28.

[5] . سدير صيرفي از اصحاب حضرت باقر، و حضرت صادق، عليهما السلام، است كه «كَشّي» در رجال خود، ص138، طبع بمبئي، حديث معتبري روايت كرده است كه بر بلندي پايه او دلالت دارد.

[6] . در موضوع طول عمر و فلسفه غيبت آن حضرت رجوع شود به دو كتاب از نگارنده: منتخب‌الاثر، باب26، 27 ، 28، 29 و 30 از فصل دوم، و «نويد امن و امان» بخش دوّم، ص145 ـ 206، و بخش سوّم ص207 ـ 291.

[7] . رجوع شود به كتابهاي «كمال الدين»، ص352 ـ 357، و «غيبت» شيخ طوسي ص104 ـ 108، و ترجمه، ج13، بحار، ص166 ـ 170.

[8] . مي‌گردانم نگاهم را در خانه، پس نمي‌بينم صورت دوستاني را كه مي‌خواهم.

[9] . نكته‌اي كه در اينجا يادآوري آن مناسب است اين است كه: يكي از بيماري‌هاي خطرناك و مسري، بيماري ترديد و شك‌پذيري در مسايل ديني و مذهبي است. مانند آن‌كه يك آمادگي و گرايشي به اين پذيرش فراهم شده باشد، شبهه‌ها، شك‌ها، و مغلطه‌كاري‌ها را بدون تحقيق و بررسي كامل مي‌پذيرند، و به‌عكس در مسايل عصر، علمي، اجتماعي، تربيتي و آنچه به دروغ تجدّد و ترقّي، و محصول دنياي مادّي و ماشيني، و اجتماعات غربي و شكستن سدهاي اخلاقي است، زودپذيري و زودباوري رايج شده، و حتي خرافات را به جاي حقايق مي‌پذيرند، و رفتارهاي ننگين، و كردار زشت، و ناپسند بيگانگان را به جاي آداب حسنه برمي‌گزينند، و با افتخار، و بي‌چون و چرا از آنها تقليد مي‌كنند.

در سنت‌‌هاي ديني، و دستورات اسلامي تا مي‌توانند خورده‌گيري‌هاي ناهنجار، و بي‌معني مي‌نمايند، و از فلسفه و فايدة آنها مي‌پرسند، ولي عادات و آداب اجانب را در لباس و خوراك، مو و سبيل، امور اجتماعي و خانوادگي، و فرهنگي، ندانسته و بدون اين كه فايده‌اي از آن در نظر بگيرند، سرمشق خود قرار داده، و بلكه غالباً با علم به ضرر از بيگانگان پيروي مي‌كنند.

در احاديثي كه در كتاب‌هاي معتبر روايت شده، و مردان خبير و اهل فن و اطلاع به آن اعتماد كرده‌اند شبهه مي‌كنند و نمي‌پذيرند، در حالي كه خبرهاي مؤسسات خبرسازي و شايعه‌پردازي را با وجود هزار علت و احتمال جعل و دروغ، قبول مي‌كنند.

بديهي است اين حال ناشي از ضعف اخلاق و جهل و غفلت و خودباختگي، و تسليم كوركورانه در برابر افكار و عادات بيگانگان است.

پاره‌اي هم پيدا شده‌اند كه با القاي شبهه، و استهزاء، و مسخره كردن آداب ديني يا خودداري از انجام وظايف اسلامي مي‌خواهند خود را در جمع روشنفكران وارد، و اهل تحقيق و منطق معرفي نمايند.

اين روش در سطح‌هاي مختلف، و پيرامون موضوعات متنوع ظاهر مي‌شود. از مسايل اصول دين، و الهيّات، و محرمات، و مستحبات، و مكروهات، سخني مي‌گويند و به طور تحقيرآميز و استفهام پرسش مي‌نمايند.

ما آنچه ديده‌ايم بيشتر اين افراد يا از صلاحيت علمي محروم، و عامي و بي‌سوادند و يا اين كه مي‌خواهند با اين روش خود را نوانديش معرفي كرده، و در جمع برخي جوانان و كساني كه با مسايل ديني آشنايي كامل ندارند، و باور كردن بسياري از حقايق برايشان دشوار است جايي بازكنند، و صاحب مكتبي شوند.

اينها بيشتر براي فريفتن و اِغفال افراد خام و نپخته، حتي از الفاظ داغ، و اصطلاحات و لغات انگليسي و فرانسه و اسامي مكتب‌هاي گوناگون نيز استفاده كرده، و كساني را كه غرب‌زده، و عاشق الفاظ فرنگي‌مآبانه هستند، فريفته و در اشتباه مي‌اندازند. چون اگر ساده و بي‌پيرايه سخن بگويند مقاصدي كه دارند آشكار شده و بيشتر مردم ملتفت مي‌شوند و كالاي آنها را نمي‌خرند. پس در لابلاي الفاظ از لغات بيگانه يا اصطلاحات جديد مي‌گويند تا افراد غيروارد، گمان كنند سخن آنها مبتني بر يك اساس مسلّم علمي جديد، و فلسفه پذيرفته شدة تازه است.

به هر حال در عين حال كه معتقديم بايد باب بحث و نظر و پي‌جويي و تعقل و بررسي آزاد، به روي همه باز باشد، و از اين جهت از كسي گله نمي‌كنيم بلكه از آن استقبال كرده، و آن را سبب تنوير افكار و روشن شدن حقايق، و تجلي هر چه بيشتر انوار معارف اسلام مي‌دانيم، به اين اشخاص نيز نصيحت مي‌كنيم كه آقايان! اشتباه كاري و تدليس، اظهار شك و ترديد، شبهه‌سازي و مسخره كردن حقايق، سست كردن عقايد عامّه از راه تمسخر و استهزاء، بيانات جسارت‌آميز، حمله به اين و آن، دشنام دادن، مردم را به هم بدگمان كردن و سرگردان نمودن، و انديشه‌هاي سوء را رشد دادن كار آساني است. آنچه مشكل و دشوار است، و كار همه كس نيست مردم را بر يك اصول صحيح استوار داشتن و متحد كردن، از شبهه و شك خارج گردانيدن و به سوي يك مسير معقول و مقرون به خير و سعادت دنيا و آخرت راهنمايي كردن است كه فقط انبيا و اوليا و رجال الهي از عهده اين خدمت برآمده‌اند. و حتي فلاسفه، و حكما نيز در جنبة ايجابي و مثبت اين موضوع نتوانستند مقام سازنده و مؤسس داشته باشند.

آنان‌كه نقش مخرب را بازي كرده، و خواستند اين كاخ با عظمت، و اين يگانه پناهگاهي را كه انبيا به امر خدا براي مردم ساختند، خراب و ويران سازند، سرانجام جز ايجاد نابساماني و بي‌مأخذي و بي‌مقصدي و لامسلكي، چه دردي را درمان كردند؟ و بر كجاي اين همه زخم‌هايي كه پيكر جامعه انسانيّت از دست جهل و ناداني، فساد اخلاقي، تكبر، حسد، غرور و جاه‌پرستي برداشته، مرهمي گذاردند.

اگر در بيان اين نكته بيش از حد اين كتاب سخن طولاني شد، براي اين است كه معلوم باشد حقيقت‌جويي، تلاش براي بالا بردن سطح معرفت و بصيرت و روشن شدن اذهان، تحصيل يقين كامل‌تر و همچنين مجاهده براي جستن حق، يك مطلب است و شبهه‌سازي، مسخره كردن حقايق، اتكا به غرور و دانستن يك سلسله الفاظ فريبنده و توخالي، مطلب ديگر است. آن كساني كه رجال قهرمان آن ميدان مقدس هستند، با افرادي كه در ميدان دوم خودنمايي مي‌كنند از زمين تا آسمان فرق دارند، و نبايد آنها را باهم اشتباه گرفت و شبهه‌سازي را حقيقت‌جويي شمرد.

اي بسا ابليس آدم‌رو كه هست *** پس بهر دستي نبايد داد دست

اي بسا ابليس آدم‌وار زشت *** كه برد انسان به دوزخ نه بهشت

[10] . در قسمت‌هايي كه عقلي خالص باشد فقط متن حديث ملاحظه مي‌شود ولي در قسمت‌هايي‌كه دليل اثبات آن نقل باشد، سندِ حديث را هم بايد ملاحظه كرد.

[11] . بزوفر بفتحتين و سكون واو، و فتح فاء، ده بزرگي است از توابع قوسان در نزديكي واسط و بغداد، در كنار نهر موفقي در غربي دجله (معجم البلدان، ج2، ص166).

[12] . مرحوم استاد اعظم، زعيم اكبر، آيت‌الله بروجردي قدّس‌سرّه كه در علم رجال و حديث، و معرفت طبقات، و تميز مشتركات، مانند ساير علوم اسلامي يگانه و بي نظير بود، مي‌فرمود: يكي از طرق معرفت رجال شخصيت تلامذه و شاگردان آنها است كه وقتي شخصيتي مثل مفيد از كسي كثرالروايه باشد و قدحي هم در او نشده باشد، اماره است بر آنكه او مورد وثوق و اعتماد بوده است.

[13] . راجع به مطالب اين فصل رجوع شود به رجال نجاشي، ص283؛ رجال علامه، ص164؛ هدية الزائرين، ص507؛ الكني والالقاب، ج1، ص403؛ بحار الانوار، ج1، ص18؛ الذريعه، ج8، ص184 و 193 و 194 و 195 و ج4، ص503؛ مصباح الزائر فصل7 (نسخه خطي) مزار محمدبن المشهدي دعاي 107 (نسخه خطي) هر دو نسخه از كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي؛ اقبال، ص255 ـ 299؛ مستدرك، ج3، ص521؛ زاد المعاد و تحفةالزائر علامه مجلسي؛ رساله جواز تسامح در ادله سنن شيخ؛ معجم البُلدان، شرح دعاي ندبه شريف صدر الدين محمد طباطبائي.

[14] . ج1، ص436.

[15] . ج1، ص197.

[16] . وفاء الوفا باخبار دارالمصطفي، فصل7 از باب پنجم و فصل8 از باب هفتم، ج3، ص926 و 927. ص1218 و 1219.

[17] . در دو كتاب نويد امن و امان، ص204 ـ 206، و منتخب‌الاثر، ص371 ـ 373، تأليف نگارنده اين موضوع به‌طور مفصل بيان شده، و بطلان اين افترا آشكار گرديده است.

[18] . كيسانيه فِرَق متعددي بوده‌اند: فرقه‌اي مي‌گفتند محمد حنفيه نمرده و غيبت كرده و جايش معلوم نيست. فرقه‌اي گفتند در جبال رضوي مقيم شده، و فرقه ديگر گفتند او از جهان رفته، و فرزندش عبدالله ابوهاشم بعد از او قائم مقامش شد. بالجمله فرق و اختلافات زياد داشتند، و آنها كه مي‌گفتند در كوه رضوي است يك فرقه از كيسانيه بوده‌اند (ر.ك: به فرق الشيعه نوبختي، ص26 ـ 36، و التبصير ص34 ـ 38).

[19] . رجوع شود به ـ نهج‌البلاغه خطبه150 ـ كه ابتداي آن اين است وَ أَخَذُوا يَميناً وَ شِمالا، و غيبت شيخ طوسي، ص102 ـ و منتخب‌الاثر از نگارنده، باب27، فصل2، ص257 و 262.

[20] . غيبت شيخ، ص102.

[21] . غيبت شيخ، ص103 ـ بحارالانوار، ج22، ص267 ـ مصابيح‌الانوار، ج2، ص345.

[22] . به قرينه مقابله.

[23] . ج22، ص240.

[24] . مصابيح الانوار، ج2، ص344، ح203.

[25] . ص260.

[26] . ص506 و 507.

[27] . شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور، ص108.

[28] . سوره آل عمران، آيه169.

[29] . شفاء الصدور، ص109.

[30] . شرح دعاي ندبه، سيد صدرالدين، ص116.



:: موضوعات مرتبط: متن فروغ ولایت دردعای ندبه
:: برچسب‌ها: متن کتاب های آیت الله صافی, متن کامل فروغ ولایت در دعای ندبه, آیت الله صافی, نوید امن و امان, مسابقه گفتمان مهدویت
نويسنده : بهروز ملکی بابهویزی
تاريخ : دوشنبه 17 تیر1392
متن کامل کتاب فروغ ولایت در دعای ندبه اثر آیت‌الله صافی گلپایگانی (قسمت 2)

 

«5»
دعاي ندبه و امكان انتساب آن به ائمّه عليهم‌السّلام

يكي از پرسش‌ها يا ايراداتي كه به دعاي ندبه شده، اين است كه: چگونه ممكن است اين دعا منسوب به يكي از امامان باشد كه همه عاقل و كامل بودند؟ چگونه با اين‌كه هنوز امام زمان عليه السّلام به دنيا نيامده بود، در اين دعا به او مي‌گويند:

«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوي بَلْ أَيُّ أَرْضٍ‌ تُقِلُّكَ أَوْ ثَري أَبِرَضْوي أَوْ ذيْ‌طُوي بِنَفْسي أَنْتَ مِنْ مُغَيِّب لَمْ يَخْلُ مِنّا»؟

آيا معقول است كه امام ششم يا دهم يا هر امام ديگر، به نواده‌اش كه هنوز به دنيا نيامده و غايب نشده، بگويد: تو كجايي؟ و اگر بگويند امام زمان خودش براي خود، اين دعا را خوانده، و از فراق خود ناله كرده، آن هم معقول نيست كه آن حضرت جاي خودش را نداند ...

جواب:

سبحان الله! مگر كسي گفته است كه اين دعا را امامان گذشته مي‌خوانده‌اند و امام ششم يا دهم به حضرت صاحب‌الزمان عليه السّلاماين خطابات را فرموده يا خود امام زمان عليه السّلام به خودشان خطاب فرموده و از فراق خود ناله و ندبه كرده‌اند.

علامه مجلسي مي‌فرمايد اين دعا به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است، كه فرمودند: مستحب است اين دعا را در چهار عيد بخوانند، از كجاي فرمايش او، و همچنين سيدبن‌طاووس و شيخ محمدبن‌المشهدي و محمدبن علي‌بن‌ابي‌قره و بزوفري استفاده مي‌شود كه ائمه آن را مي‌خوانده‌اند، يا امام زمان عجل‌الله تعالي فرجه خودشان براي خود آن را خوانده‌اند.

از فرمايش اين بزرگان، بيش از اين استفاده نمي‌شود كه دستورالعمل است براي مؤمناني كه در عصر غيبت زندگي مي‌كنند، اين دعا را در اعياد اربعه بخوانند.

اين چه ربطي دارد به اين‌كه ائمه هدي عليهم‌السّلام هم اين دعا را مي‌خوانده يا نمي‌خوانده‌اند؟

ثانياً: مخاطب قرار دادن كسي كه هنوز به دنيا نيامده و معلوم است كه به دنيا مي‌آيد، و نور و حقيقت وجود او آفريده شده، اگر چه هنوز به اين بدن عنصري تعلق نيافته، از كساني كه با آن عوالم ارتباط دارند، چه مانعي دارد؟ مگر نه برحسب قرآن مجيد در سوره اعراف آيات 26 و 27 و 31 و 35 خداوند به بني آدم در حالي كه هنوز وجود پيدا نكرده بودند خطاب فرموده است[1] يا اگر بعضي وجود داشتند اين خطابات كه عام است مثل «يا بني‌آدم» شامل همه معدومين و موجودين است.

ثالثاً: اين دعا، دعاي ندبه است، و در مقام ندبه مجازاً اينگونه خطابات به‌جا و موافق با ذوق است. گوينده خود را مانند يكي از كساني كه در دوره غيبت زندگي مي‌كنند، و در آتش فِراق و هجران ولي عصر عليه السّلام مي‌سوزند و از ستمگران، ستم و جفا مي‌بينند فرض مي‌كند و اين خطابات را مي‌نمايد، و براي آن دوران و آن روزگار، و آن سختي‌ها و امتحانات كه جلو مي‌آيد، ندبه مي‌كند، نه اين‌كه واقعاً بخواهد جاي امام زمان را پيدا كند.

اينگونه خطابات در آثار ادبي بسيار است كه غايب را حاضر و بعيد را قريب، و موجود نشده را موجود مي‌شمارند، بلكه به زمان و مكان و غير ذوي‌العقول خطاب مي‌كنند، و احساسات خود را اظهار، يا آتش دروني را خاموش و ناراحتي‌ها و آلام روحي را تخفيف مي‌دهند.

غرض اين جمله‌ها همه تعليم ندبه، و ابراز علاقه به ولي عصر، و اظهار حالت انتظار است.

پس هيچ مانعي ندارد، و خلاف ذوق و عقل نيست، اگر امامان گذشته هم اين دعاي ندبه را خوانده باشند، و يا اين‌كه خود حضرت صاحب‌الزمان أرواحنا فداه آن را تعليم فرموده باشد. با وجود اين‌كه قبلا گفتيم در هيچ يك از مدارك و مصادر اين دعا ديده نشده كه يكي از امامان يا خود ولي عصر عليهم‌السّلام آن را خوانده باشند.

بله، در روايات ديگر از بعضي از ائمه عليهم‌السّلام خطاب به آن حضرت و دعا براي ايشان، روايت شده است: مثل روايت سُدير صيرفي كه قبلا نقل كرديم و مثل دعاي امام زين‌العابدين عليه السّلام براي آن حضرت در دعاي عرفه، و مثل دعايي كه در تعقيب نماز ظهر از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است، از عبادبن محمد مدايني كه گفت:

در مدينه به حضور حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام شرفياب شدم، هنگامي كه از نماز ظهر فراغت يافته، و دست‌هاي مبارك را به سوي آسمان بلند كرده و عرض مي‌كرد:

«أَيْ سامِعَ كُلِّ صَوْتِ، أَيْ جامِعَ كُلِّ فَوْتٍ. أَيْ بارِئَ النُّفُوسِ بَعْدَ الْمَوْتِ. أَيْ باعِثُ، أَيْ وارِثُ، أَيْ سَيِّدَ السّاداتِ، أَيْ اِلهَ الآلِهَةِ، أَيْ جَبّارَ الْجَبابِرَةِ، أَيْ مالِكَ (مَلِكِ جل) الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ، أَيْ رَبَّ الأَرْبابِ أَيْ مَلِكَ الْمُلُوكِ، أَيْ بَطّاشُ، أَيْ ذَا الْبَطْشِ الشَّديدِ، أَيْ فَعّالاً لِما يُريدُ، أَيْ مُحْصِيَ عَدَدِ الأَنْفاسِ، وَ ثِقْلِ الأَقْدامِ، أَيْ مَنِ الْسِّرُّ عِنْدَهُ عَلانِيَةٌ، أَيْ مُبْدِءُ أَيْ مُعيدُ، أَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ عَلي خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَ بِحَقِّهِمُ الَّذي أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلي نَفْسِكَ أَنْ تَصَلِّيَ عَلي مُحَمَّدٍ وَ اهل‌بيتهِ وَ أَنْ تَمُنَّ عَلَيَّ السّاعَةَ بِفَكاكِ رَقَبَتي مِنَ النّارِ، وَ أَنْجِزْ لِوَلِيِّكَ الدّاعِيَ اِلَيْكَ بِاِذْنِكَ، وَ أَمينِكَ في خَلْقِكَ، وَ عَينِكَ في عِبادِكَ، وَ حُجَّتِكَ عَلي خَلْقِكَ عَلَيْهِ صَلَواتُكَ وَ بَرَكاتُكَ وَعَدَهُ، اَلّلهُمَّ أَيِّدْهُ بِنَصِرْكَ، وَانْصُرْ عَبْدَكَ وَ قَوِّ أَصْحابَكَ بِهِ وَ صَبِّرْهُمْ وَ افْتَحْ لَهُمْ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصيراً وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ أَمْكِنْهُ مِنْ أَعْدائِكَ وَ أَعْداءِ رَسُولِكَ يا أَرْحَمَ الْرّاحِمين»

«اي شنوندة هر صدا، اي جمع كنندة هر فوت، اي آفرينندة نفوس بعد از موت، اي برانگيزنده، اي ارث بَرَنده، اي آقاي آقايان ... سؤال مي‌كنم تو را به حق تو بر برگزيدگانت از خلق تو، و به حقي كه براي ايشان بر خودت واجب كردي كه درود فرستي بر محمد و اهل‌بيت او و اين‌كه منّت‌گذاري بر من در اين ساعت به آزاديم از آتش. و وفا كن از براي ولّي خودت كه دعوت كنندة به سوي تو، به اذن تو است و امين تو در خلق تو و عين و ديدة تو در بندگان تو بر خلق تو است ـ بر او باد صلوات و بركات تو ـ كه وعده دادي او را. خدايا تأييد كن او را به نصرت خودت و ياري كن بنده‌ات را و نيرو بده به وسيله او اصحابت را و شكيبا گردان ايشان را و فتح كن براي ايشان از نزد خودت سلطنت و استيلاي ياري كننده‌اي را (يا ياري شده) و نزديك ساز فرج او را و مسلط ساز او را بر دشمنان خودت و دشمنان پيغمبرت، اي رحم كننده‌ترين رحم‌كنندگان».

(عبادبن‌محمد كه اين دعاها را شنيد) عرض كرد: آيا براي خود دعا كردي فدايت شوم؟ فرمود:

«دَعَوْتُ لِنُورِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ سابِقِهِمْ وَالْمُنْتَقِمُ بِأَمْرِ اللهِ مِنْ أَعْدائِهِمْ»

«براي نور آل محمد و سابق ايشان و انتقام گيرنده به امر خدا از دشمنانشان دعا كردم».

سپس راوي خبر، از علائم ظهور آن حضرت پرسيد و جواب شنيد، و اين روايت را كه از آن استفاده مي‌شود مراد به ولي مطلق در لسان ائمه عليهم‌السّلام حضرت صاحب‌الزمان عليه السّلام است، جمعي از علما ـ مانند شيخ در مصباح‌المتجهد ـ روايت كرده‌اند[2].


 

 

«6»
دعاي ندبه و بدعت

اگر كسي بگويد: دعاي ندبه بدعت است، و بعد از رسول خدا و ائمه هدي عليهم‌السّلام پيدا شده، و به ايشان بسته شده، و كساني كه مهديه مي‌سازند و دعاي ندبه براي عوام مي‌خوانند، و مردم را سگ امام زمان كرده و عوعو مي‌كنند، اهل بدعت و دشمن امامند. آيا زمان رسول خدا صلي‌الله عليه و آله مهديه يا زينبيه و يا خانقاه و صومعه در اسلام بوده، و آيا شرافت مؤمن سگ شدن است، و يا آدم حقيقي شدن؟

جوابش اين است كه: بدعت، وارد كردن كار و روشي است از پيش خود در برنامه‌هاي شرعيه، كه نه بالخصوص از پيغمبر و ائمه عليهم‌السّلام در باره آن دستوري صادر شده، و نه عموم يا اطلاق دستورات و اوامر آن بزرگواران شامل آن باشد، و دعاي ندبه:

اولاً؛ چنانكه گفته شد بالخصوص وارد شده، و اطمينان به صدورش هست، و هيچ كس از پيش خود آن را نياورده، و لااقل كساني كه مي‌خوانند اطمينان به صدور آن دارند.

ثانياً؛ بواسطه آنكه متضمّن حمد و سپاس خدا بر قضا و قدر او، و ذكر فضايل و مناقب و مصائب اهل‌بيت است، عمومات دعا و حمد، و ذكر فضايل و مناقب و مصائب، شامل آن مي‌شود.

و ثالثاً؛ اين دعاي ندبه را اگر شخص از پيش خود هم إنشا كند و بخواند، بدعت نيست، مثل اين‌كه خطبه يا قصيده‌اي مشتمل بر اين مطالب انشا كند و مانند «دوازده امام خواجه» آن را براي مردم بخواند، يا مردم آن را بخوانند. اين نه خلاف سنت پيغمبر اكرم صلي‌الله عليه و آله است و نه بدعت است، و نه وارد كردن چيزي است در دين. اين همان اجراي تعاليم و برنامه‌هاي دين است كه به حسب صور و مصاديق و مظاهر، مختلف مي‌شود.

و اما ساختن مهديه و منتظريه و قائميه نيز، بدعت نيست مانند حسينيه[3]. زيرا اگر ما براي ذكر فضايل و مناقب، خانه‌اي بسازيم و آنجا را «دارالفضايل» بناميم، يا براي قرائت قرآن و تعليم تجويد خانه‌اي به نام «دارالقرائه» يا «دارالحُفّاظ» بنا كنيم، يا براي تعلّم و آموزش علوم اسلامي و فقه و تفسير و حديث، خانه ديگر، و اسم آن را «مدرسه» بگذاريم، يا براي مطالعه و قرائت كتب، «دارالكتب» يا كتابخانه درست كنيم، يا براي رسيدگي به حال فقرا و مستمندان و جمع‌آوري اعانه، محلي به نام خانه نيكوكاري بسازيم، يا «دارالايتام» يا پرورشگاه يا بيمارستان يا زايشگاه، قربةً الي‌الله تعالي، تأسيس كنيم، همه مشروع و اجراي دستورات اسلام و برنامه‌هاي دين و اطاعت اوامر: «تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ الْتَقْوي»[4]

«همكاري و معاونت كنيد بر نيكي و پرهيزكاري.»

و

«وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلي الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»[5]

«و بايد بوده باشد از شما گروهي كه مي‌خوانند به سوي خير، و امر مي‌كنند به معروف و نهي مي‌كنند از منكر.»

و

«إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِحْسانِ»[6]

«به درستي كه خدا فرمان مي‌دهد به عدل و احسان.»

و اوامر ديگر است.

مجرد اين‌كه در عصر پيغمبر صلي‌الله عليه و آله اين بناها نبوده، دليل بدعت نمي‌شود.

بله، اگر غرض كسي از اين بناها ايجاد تفرقه بين مسلمانان و تشعّب و دودستگي و اغراض شخصي و فردي و هم‌چشمي و رقابت و سوء استفاده و جاه‌طلبي باشد، البته مذموم است، و اگر به قصد منصرف ساختن مسلمانان از مساجد، و ايجاد مابه‌الامتياز مذهبي و اجراي برنامه‌هاي غيرمشترك و غيروارد، و خواندن اوراد و اذكاري كه نرسيده (مثل ذكر جبرئيليّه يا يونسيّه به عدد مخصوص و امثال آن) محلي مثل خانقاه بسازد بدعت و ضلالت است.

غرض اين دو جهت را نبايد با هم اشتباه كرد، و بايد متوجه بود كه دارالحفاظ و دارالضيافه و دار المعلمين، يا دارالوعاظ يا حسينيه و مهديّه، با خانقاه و صومعه خيلي فرق دارد. اينجا (خانقاه) مركز يك فرقه خاص و دسته‌اي است كه ملتزم به طريقه مخصوص و شيخ و پيرو مرشد و سلسله‌اي شده‌اند، كه از شرع نرسيده است، و آنجا يك مركز آزاد براي همه و بدون قيد و شرط است.

مع‌ذلك چون مقام، مقام بيان حقيقت است، تذكر مي‌دهم كه حفظ مركزيت مساجد ـ كه خانه خدا و خانه عموم مسلمانان است ـ لازم است و همه بايد با هم در عِمران مساجد به جماعات و مجالس دعا و وعظ و تبليغ، و قرائت قرآن و غير اينها همكاري كنند، تا باشكوه‌ترين اجتماعات ديني در مساجد تشكيل شود، و قدر و منزلت مسجد محفوظ بماند، و اگر اين مؤسسات را هم به نام آن حضرت در مسجد قرار دهند، يا رواقي از رواق‌هاي مسجد را به اين عنوان بنامند، يا آنكه مدارس و مراكز تبليغي تأسيس كنند و به نام جامع‌المهدي يا مسجدالمهدي، يا رواق صاحب‌الامر، يا مدرسة‌المهدي و مكتبة‌المهدي عليه السّلام بنامند، و در موقع خواندن دعاي ندبه يا كميل يا ادعيه ديگر از آنجا استفاده كنند، مناسب‌تر و با نظر مبارك خود آن حضرت موافق‌تر است، به علاوه در تأسيس اين اماكن، وضع محيط‌ها و مساجد و مناسبت‌ها را هم بايد در نظر گرفت.

اما اين‌كه نوشته شده: بعضي خود يا ديگران را سگ امام مي‌شمارند، و شرافت مؤمن به اين است كه آدم حقيقي باشد نه سگ.

جواب اين است كه: هيچ‌كس نمي‌گويد مؤمن سگ است، و اين عبارات كه من سگ درگاهِ خدا، يا سگ در خانه پيغمبر يا امام هستم، معنايش اين نيست كه من سگ هستم. اين الفاظ معناي لطيف و دل‌پسندي دارد كه خود به خود در ذهن شنونده وارد مي‌شود و لذا كسي جز شما به گوينده آن اعتراض نمي‌كند كه چرا خود را سگ خواندي و چرا دروغ گفتي. غرض اين است كه همان‌گونه كه سگ درِ خانه صاحبش را رها نمي‌كند و اگر او را براند و دور كند به جاي ديگر روي نمي‌آورد و وفا و حق‌شناسي دارد و پاس احترام ولي نعمت خود را نگاه مي‌دارد، و از صاحبش و خانه‌اش دفاع مي‌كند و عنايت كم و لقمه نان صاحبش را بر سفره‌هاي چرب ديگران بر مي‌گزيند، من هم بر سر كوي شما مقيم شده و درِ خانه شما را رها نمي‌كنم، و به پاسباني منزلِ محبوب و مرادِ خود افتخار مي‌كنم.

اين تعبير، بسيار عرف‌پسند و شيرين و عاطفي و مهيّج است و در اشعار شعرا و اهل ذوق عرب و عجم، بسيار است كه در درگاه خدا يا پيغمبر يا امام، حقيرانه خود را سگ مي‌شمارند؛ مانند اين اشعار:

لقمه ناني به اين سگ كن عطا *** كم نگردد از عطايت اي خدا

شاها چو تو را سگي ببايد *** گر من بودم آن سگ تو شايد

هستم سگكي ز حبس جسته *** بر شاخ گل هوات بسته

از مدح تو با قلاده زر *** زنجير وفا به حلقم اندر

خود را به قبول رايگانت *** بستم به طويله سگانت

افكن نظري بر اين سگ خويش *** سنگم مزن و مرانم از پيش

من سگ اصحاب كهفم بر در پاكان مقيم *** نيم ناني مي‌رسد تا نيم جاني در تن است

و اين ضعيف هم در منظومه مناجات علي عليه السّلام خطاب به آن حضرت عرض كرده‌ام:

بستة سنبل گيسوي توام *** فخرم اين بس كه سگ كوي توام

نابغة علم و ادب، و افتخار جامعة شيعه و اسلام، شيخ بهاءالدّين عاملي قدّس‌سرّه براي كسي مثل شاه‌عباس كبير از بين تمام القاب شاهانه اين لقب را برگزيده و در آغاز كتاب «جامع عباسي» چنين مي‌فرمايد:

چون توجه خاطر ملكوت ناظر اشرف اقدس، كلب آستان علي‌بن‌ابيطالب عليه السّلام شاه‌عباس الحسيني الموسوي ...

به نظر ما اين جمله «كلب آستان علي‌بن‌ابيطالب عليه السّلام» براي معرفي شاه عبّاس كبير از تمامِ القابِ نفرت‌انگيز و پُر از مبالغه‌اي كه براي شاهان صفوي و سلاطين ديگر گفته شده دلپذيرتر و ارزنده‌تر و جذاب‌تر است، و لطفي كه در اين جمله به كار رفته در هيچ‌يك از عناويني كه در ابتداي كتاب‌ها براي پادشاهان نوشته شده، وجود ندارد.

هم‌اكنون از تاريخ وفات عضدالدوله ديلمي قريب يك هزار و بيست سال مي‌گذرد، و اين افتخار در ضمن مفاخر او در كتاب‌ها نوشته مي‌شود كه در روي سنگ قبر او در نجف اشرف، در جوار مرقد مطهر مولاي متقيان علي عليه السّلام اين آيه نوشته شده:

«وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ»[7].

مع‌ذلك ما نمي‌گوييم كه گويندگان همه اين‌گونه الفاظ را در هر مجلس و منبر، يا در هر شعر و قصيده تكرار كنند و از طريق بلاغت و تكلم به مقتضاي حال بيرون روند.


 

 

 

«7»
دعاي ندبه و آية: «وَ اجعلْ لي لسانَ صدْق في الآخرينَ»

ايراد ديگر كه به متن دعاي ندبه شده اين است كه: اين جمله كه راجع به حضرت ابراهيم علي نبيِّنا وآله و عليه‌السّلام مي‌گويد:

«وَ سَأَلَكَ لِسانَ صِدْقٍ فِي الآخِرينَ فَأَجَبْتَهُ وَ جَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً»

با قرآن مخالف است. يعني:

حضرت ابراهيم از تو سؤال كرد كه براي او زبان راستي قرار دهي در آيندگان، پس اجابت كردي او را و قرار دادي آن را علي

و اين افترا به قرآن و حضرت ابراهيم است، زيرا حضرت ابراهيم چنانكه در قرآن است، در سوره شعرا آيه 84 گفته:

«وَ اجْعَلْ لي لِسانَ صِدْق فِي الآخِرينَ»

و مقصود او اين بوده است كه آيندگان از امم در باره او خوش‌گفتار باشند و دروغ به او نبندند، و تهمت‌هايي كه به حضرت داوود و سليمان و عيسي عليهم‌السّلام زدند به او نزنند، و خدا او را اجابت كرده و تمام امت‌ها، چه يهود و چه نصاري و چه مسلمين، به حضرت ابراهيم خوش‌بين و او را قبول دارند، و او را بت‌شكن مي‌دانند، و اين تناسبي با جمله:

«وَ جَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً»

ندارد. خدا در كجاي قرآن حضرت ابراهيم يا مقصود او را علي قرار داد؟ اصلا «او را علي قرار دادي» معني ندارد. بله مقصود از «علياً» در سوره مريم ارتفاع و بلندي است براي گفتار تمام انبيا.

جواب:

اين جمله دعاي ندبه از قرآن اقتباس شده، و دليل بر قوّت متن آن است. شما در آيات 49 و 50 از سوره مريم و آيات 83 و 84 سوره شعرا دقت كنيد، و ببينيد دعاي ندبه با اين لطف تعبير چگونه مضمون اين آيات را بيان مي‌كند و قرآن و دعاي ندبه هر دو يك حقيقت را مي‌پرورانند و هيچ‌گونه مخالفتي با هم ندارند.

در سوره شعرا، آيات 83 و 84، از حضرت ابراهيم نقل مي‌فرمايد: كه اينگونه از خدا مسئلت كرد:

«رَبِّ هَبْ لي حُكْماً وَ أَلْحِقْني بِالصّالِحينَ وَ اجعَلْ لي لِسانَ صِدْقٍ فِي الآخِرينَ»

«پروردگارم، مرا حكمي عطا كن و به شايستگان ملحق ساز، و براي من زبان راستي در آيندگان قرار ده».

و در سوره مريم آيات48 و49 مي‌فرمايد:

«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلاّ جَعَلْنا نَبِيّاً وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً»

«چون ابراهيم از آنها و آنچه كه غير از خدا مي‌پرستيدند كناره‌گيري كرد، اسحق و يعقوب را به او بخشيديم و همه را نبي گردانيديم و از رحمت خودمان به آنها بخشيديم و براي ايشان (يعقوب و اسحق و ابراهيم) لسان صدق علي قرار داديم».

حال ملاحظه فرماييد جمله‌اي كه در دعاي ندبه است، مضمون همين آيات است و هيچ مخالفتي با قرآن در آن تصور نمي‌شود.

شما چطور اين جمله را با قرآن مخالف مي‌گيريد؟ برحسب اين آيات، نه سؤال حضرت ابراهيم از خدا قابل انكار است، و نه اجابت خدا، شما مي‌گوييد مقصود از «علياً» در سوره مريم ارتفاع و بلندي براي گفتار تمام انبيا است، تا اين دو آيه را از هم جدا كنيد. چرا ضمير «لَهُمْ» را به مرجعي كه بايد طبق سياق كلام به آن ارجاع داد ارجاع نمي‌دهيد؟

چرا قرآن را مطابق ميل خودتان تفسير مي‌كنيد، و جمله دعا را به نحو ديگر معني مي‌نمائيد، تا مخالفت درست شود و دليل بر بي‌اعتباري دعاي ندبه بتراشيد، و جمله‌اي را كه حقاً دليل اعتبار دعا است دليل بي‌اعتباري آن قرار مي‌دهيد؟

عجيب است؛ شما بفرماييد: مراد از اين آيات قرآن اين است كه ابراهيم از خدا خواست كه ذكر نيك او در بين امم باقي و نام نيكش بر زبان‌ها جاري باشد، و خدا هم اين دعا را مستجاب گردانيد و نام نيك او را بلند، و اسم و آوازه او را علي قرار داد. و اين جمله دعا را هم به همين معني حمل كنيد، و «وَ جَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً» را چنانكه در آيه «لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً» به معني علي عليه السّلام نگفتيد، در جمله دعا هم نگوييد، مختاريد. اما چرا قرآن را يك نحو معني مي‌كنيد، و دعاي ندبه را نحو ديگر، و بعد مي‌گوئيد دعا با قرآن مخالف است!؟

چرا مي‌گوييد: «جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً» كه امتيازي براي حضرت ابراهيم و اسحق و يعقوب در بين انبياي گذشته است، ارتفاع و بلندي گفتار تمام انبيا است، و آيه را بر خلاف ظاهرش تفسير مي‌كنيد؟ به‌علاوه اگر هم مربوط به تمام انبيا باشد، چه اشكالي دارد كه اعلام اجابت دعاي حضرت ابراهيم نيز در اينجا مراد باشد؟ مگر دعاي ابراهيم نبايد مستجاب شود؟

به هر حال يا به اين نحو بگوئيد، يا به تفسير مراجعه كنيد و احاديث و روايات اهل‌بيت عليهم‌السّلام را در تفسير قرآن بپذيريد و روايت علي بن ابراهيم قمي، از پدرش ابراهيم‌بن هاشم، از حضرت امام حسن عسكري عليه السّلام را ملاحظه كنيد كه امام مي‌فرمايد: «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً» يعني اميرالمؤمنين صلوات‌الله عليه[8].

اگر اين حديث را در تفسير آيه مستند قرار دهيم كه طبق احاديث متواتره ثقلين و «أمان و سفينه» و غير اينها، بايد همين حديث را مستند تفسير قرار بدهيم، باز هم آيه و جمله دعا با هم مطابق و موافقند، و باز هم اين جمله چون موافق با قرآن و تفسير آن مي‌شود، بر اعتبار دعا مي‌افزايد.

پس معلوم شد كه به هر نحو در تفسير آيه بگوييم، اين موضوع تأييد مي‌شود كه اين جمله دعا از كتاب خدا اخذ شده، و با قرآن مجيد موافق است.


 

 

«8»
قرآن مجيد، و جملة وَ أَوْطَأْتَهُ مَشارِقَكَ وَ مَغْارِبَكَ

اشكال ديگري كه به متن دعاي ندبه كرده‌اند اين است كه جمله:

«وَ أَوْطَأْتَهُ مَشارِقَكَ وَ مَغْارِبَكَ»

كه مي‌گويد:

«پيغمبر را داخل كردي به تمام مشرق‌ها و مغرب‌ها»،

با آيه اوّل سوره أسري مخالف است؛ زيرا خدا در اين آيه مي‌فرمايد:

«سُبْحانَ الَّذي أَسْري بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ اِلَي الْمَسْجِدِالأَقْصي»[9]

يعني منزّه است خدايي كه سير داد بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاَقصي،

نه تمام مشرق‌ها و مغرب‌ها و ثانياً زمين، مشرق‌ها و مغرب‌ها دارد، اما براي خدا مشرق‌ها و مغرب‌ها نيست، زيرا خدا همه‌جا هست و مكان ندارد. گوينده دعاي ندبه خدا را در وسط مشرق‌ها و مغرب‌ها قرار داده.

جواب:

اولاً، لفظ مشارق و مغارب در اين مقامات، صريح در اين‌كه مراد تمام مشارق و مغارب است، نيست. مثل اين‌كه مي‌گوئيم: فلاني سفر دريا كرده و حيوانات دريائي را ديده، يا به فلان شهر رفت و مردم آن شهر را ديد، يا مناظر فلان قارّه را تماشا كرد، يا مملكت شما را ديد، كه غرض اين است كه از اين نقاط ديدن كرده و از وضع فلان شهر يا مناظر فلان قاره يا اوضاع فلان مملكت بااطلاع است. در اين جمله نيز ممكن است مراد اين باشد كه خدا آن حضرت را در مشارق و مغارب وارد گردانيد. بله البته بايد به قدري باشد كه اين اطلاق كه معرض توهم تمام افراد است، حُسن استعمال داشته باشد.

و ثانياً، اين مشارق و مغارب، مشارق و مغارب زمين نيست؛ زيرا مردم ديگر هم اين مشارق و مغارب را كم و بيش ديده‌اند و امتيازي براي رسول اكرم صلي‌الله عليه و آله نمي‌شود، بلكه مراد از اين مشارق و مغارب، مشارق و مغارب كرات و ستارگان و شموس و كهكشان‌ها و عوالمي است كه پيغمبر صلي‌الله عليه و آله را خدا بر آنها سير داد، و امكان دارد كه مراد هم مشارق و مغارب تمام آنها باشد. زيرا با إعجاز همان‌طور كه سير دادن آن حضرت به اكثر اين مشارق و مغارب امكان‌پذير است، به تمام آنها نيز امكان دارد.

بنابراين، اگر مراد از «اِلَي الْمَسْجِدِالأَقْصي» در آية شريفه بيت‌المقدس باشد، با اين جمله منافات ندارد؛ زيرا اين جمله به جريان معراج از بَعد از مسجدالاقصي اشاره مي‌كند، و آيات و اخبار ديگر را شرح مي‌دهد. و اگر مراد از مسجدالاقصي در آسمان باشد[10]، كه خدا پيغمبر صلي‌الله عليه و آله را به آنجا سير داد، پس سير به مشارق و مغارب كرات ديگر براي آن حضرت حاصل شد و اين جمله موافق با مضمون همين آيه نيز هست.

به هر حال و به هر نحو كه آيه تفسير شود، به هيچ وجه دلالت بر عدم ورود پيغمبر صلي‌الله عليه و آله به مشارق و مغارب ندارد و مخالفتي بين دعا و قرآن از اين نظر فرض نمي‌شود.

و اما اشكال دوم، اگر كسي اندك ذوق و آشنايي به ادب و لسان عرب و عجم داشته باشد، مي‌داند معني اين اضافه اين نيست كه خدا هم داراي مشرق‌ها و مغرب‌ها است، بلكه مقصود از اين اضافه، اضافه شئ است به مالك و صاحب و مربّي و صانع و خالقش؛ مثل اين‌كه مي‌گوييم: «سَمائك و أرضك و بَحرِك و بِرّكَ» يعني آسمان و زمين تو و برّ و بحر تو. اين معنايش اين نيست كه ذات خدا آسمان و زمين، دريا و خشكي دارد، يا اين‌كه آسمان و زمين و برّ و بحر مكان خدا است، بلكه معنايش اين است كه او مالك و صاحب اختيار و خالق آنها است. مشارق و مغارب هم چون از آيات خدا است، به خدا اضافه مي‌شود، زيرا او جاعل و قرار دهنده نظام مشارق و مغارب و پديدآورنده همه است، و اگر كسي اين معني را كه بر ذوق هيچ‌كس حتي عوام هم پوشيده نيست، ملتفت نشود واقعاً جاي تعجب است.

يك نكته راجع به قرآن

اين جملة: «وَ أَوْطَأْتَهُ مَشارِقَكَ وَ مَغارِبَكَ»

هم، جمله‌اي است كه از قرآن اقتباس شده، از آية:

«رَبُّ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ»[11]

پروردگار آسمان‌ها و زمين و آنچه ميان آنها است و پروردگار مشرق‌ها.

و آية:

«فَلا اُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ»[12].

پس نه قسم به پروردگار مشرق‌ها و مغرب‌ها.

و اين دو آيه، و آية:

«وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يَسْتَضْعِفُونَ مَشارِقَ الأَرْضِ وَ مَغارِبِها»[13]

و به ارث داديم قومي را كه استضعاف مي‌شدند، مشرق‌هاي زمين و مغرب‌هاي آن.

 

از معجزات علمي قرآن شمرده شده است.

زيرا با اين‌كه در عصر نزول قرآن، كروّيت زمين و ساير كرات كشف نشده بود و زمين را ساكن و مركز مي‌دانستند، و براي آن يك مشرق و مغرب حقيقي بيشتر تصور نمي‌كردند و از قاره جديد اطلاع نداشتند اين آيات از مشارق و مغارب حقيقي زمين، و كرات ديگر و منظومه‌هاي شمسي خبر مي‌دهد، و اعلام مي‌دارد كه به طور دايم و متوالي و متعاقب به واسطه كرويّت زمين و حركت آن به دور خود، طلوع آفتاب بر هر نقطه‌اي از نقاط ارض، حقيقتاً مستلزم غروب آن از نقطه ديگر است تمام نقاط زمين، مشرق و مغرب حقيقي مي‌شود.

در ضمن، اين آيات از نظام واحدي كه در تمام اين كرات و از مشارق و مغارب صدها ميليون كره و منظومه و كهكشان برقرار است خبر مي‌دهد، و نيز خبر مي‌دهد كه پروردگار و به وجودآورندة اين نظم محيرالعقول، خداي واحد يگانه است و اين معاني در اخبار نيز مطرح شده و اهل‌بيت رسالت عليهم‌السّلام هم كه مفسر قرآن هستند، از آن خبر داده‌اند[14]. كه اينجا محل بيان تفصيلات آن نيست.


 

 

«9»
دعاي ندبه  و علم پيغمبر و امام

ايراد ديگري كه شده است اين است كه در دعاي ندبه مي‌گويد:

«وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ ما كانَ وَ ما يَكُونُ اِلَي انْقِضاءِ خَلْقِكَ»

«علم آنچه بوده و خواهد بود تا انقراض عالم به او سپردي»

در حالي كه چند جاي قرآن ضد اين جمله است؛ در يك جا قرآن فرموده:

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْسيها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي»[15]

«من كه پيغمبرم، علمي به وقت قيامت ندارم».

و در آخر سوره لقمان مي‌فرمايد:

«اِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ، وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ، وَ يَعْلَمُ ما فِي الأَرْحامِ، وَ ما تَدري نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَداً، وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»

 «همانا علم به ساعت (قيامت) نزد خدا است، و او باران را فرو بارد و او آنچه در رحم‌هاي آبستن (نر و ماده و زشت و زيبا) است مي‌داند و هيچ كس نمي‌داند كه فردا چه خواهد كرد و هيچ كس نمي‌داند كه در كدام سرزمين مرگش فرا مي‌رسد پس خدا به همه چيز خلايق عالم و آگاه است».

كه علم اين پنج چيز را خدا منحصر به خود قرار داده و حضرت امير عليه السّلام در نهج‌البلاغه، خطبه 128، فرموده: اين پنج چيز را نه پيغمبر مي‌داند، و نه وصي او، و در سوره توبه فرموده:

«وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَي الْنِّفْاقِ لا تَعْلَمُهُمْ»[16]

«بعضي از مردم مدينه ثابت بر نفاقند تو نمي‌داني، ما كه خدائيم مي‌دانيم».

و در سوره مطففين فرموده:

«وَ ما أَدْريكَ ما سِجّينٌ، ما أَدْريكَ ما علِّيُّونَ»[17]

«تو نمي‌داني سجين و عليين چيست»

و در سوره احقاف آيه 9 فرموده:

«وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحي»

«بگو من نمي‌دانم با من و شما چه خواهد شد، من پيروي نمي‌كنم مگر آنچه وحي شود»

و در سوره أسري فرموده:

«وَ ما اوتيتُم مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلا»[18]

«عطا نشد به شما مگر كمي از علم»

و در سوره كهف آيه 24 وارد شده كه از رسول خدا سؤالي كردند و گفت: جواب مي‌دهم. ولي ان‌شاءالله نگفت، پس تا چهل روز وحي نيامد، و رسول خدا ندانست جواب گويد.

پس اگر علم «ما كانَ وَ ما يَكُونُ» داشت، جواب مي‌داد، پس اين جمله ضدّ قرآن است.

جواب:

اين جمله، در روايات بسيار، به همين لفظ يا مانند آن وارد شده و مي‌توان نسبت به صدور آن دعواي تواتر اجمالي نمود، پس صدور اين متن و دلالت آن بر اين‌كه پيغمبر و ائمه عليهم‌السّلام داراي علم «ماكان وما يكون» مي‌باشند، قابل انكار نمي‌باشد و وجود آن در دعاي ندبه، سبب ضعف آن نمي‌گردد.

در كتاب كافي و وافي بابي است به اين عنوان:

«بابُ اَنَّ الأَئِمَّةَ عليهم‌السّلام يَعْلَمُونَ عِلْمَ ما كانَ وَ ما يَكُونُ، وَ أَنَّهُ لا يَخفي عَلَيْهِمُ الشَّيءُ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ»

«باب اين‌كه امامان عليهم‌السّلام مي‌دانند علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود و اين‌كه پنهان نمي‌گردد از ايشان چيزي، درود خدا بر ايشان».

علاوه بر ابواب ديگر و روايات زياد، ساير كتب حديث نيز همه عنوان اين باب را تأييد مي‌كنند.

و اگرچه مسأله علم پيغمبر و امام، از مباحث مهم و پيچيده است، ولي اهل فن و كساني كه آشنا به علوم اهل‌بيت، و حديث‌شناس مي‌باشند، اطراف و جوانب آن را روشن ساخته و در كتب حديث و همچنين كتاب‌هايي كه بالخصوص در علم امام و حدود آن تأليف شده[19] توهم تنافي بين روايات و ظواهر بعضي از آيات قرآن رفع شده است، و چگونه مي‌شود كه اين روايات كه به صدورشان يقين داريم، اگر مخالف با قرآن باشند، از امام عليه السّلام كه اعلم مردم به علوم و مقاصد قرآن است صادر شده باشد.

مضافاً بر اين‌كه در همين پنج موردي كه شما گمان كرده‌ايد آيه دلالت بر عدم تعلق علم امام به آن دارد، بطور مسلّم در موارد بسيار پيغمبر و ائمه صلوات‌الله عليهم خبر داده‌اند، و بلكه برحسب قرآن، از اين موارد ملائكه و انبياء خبر داده، و انبياي گذشته از انبياي آينده خبر داده‌اند و همچنين علم آجال خلق در نزد ملك‌الموت است.

لذا بايد گفت حتي آيه:

«اِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عَلِمُ السّاعَةِ»

با وجود اين قرائن معلوم، اين‌گونه ظهوري را كه شما گمان مي‌كنيد ندارد.

پس در طرح پرسش در اين موضوع بايد سؤال از مفاد و تفسير اين آيات كرد به اين بيان:

سؤال:

با اين‌كه به‌طور قطع و يقين، و برحسب تواريخ مسلّم و احاديث معتبر بين اهل اسلام و آيات قرآن مجيد، پيغمبران و ملائكه و ائمه عليهم‌السّلام از موارد مذكور در همين آيه مانند: «ما فِي الاَْرْحامِ»، «آنچه كه در رَحِم‌ها است»، آجال و آينده اشخاص، خبر داده‌اند، پس مراد از اين آيه و ساير آياتي كه ظاهر آن، نفي علم‌غيب از غير خدا و اختصاص آن به خداوند متعال است، چيست؟ و معني اختصاص علم اين امور به خدا ـ با اين‌كه به قول ابن‌ابي‌الحديد معتزلي در شرح نهج‌البلاغه، ج2، ص362 ـ در شرح خطبه 126 كه ايرادكننده به آن استشهاد كرده، خدا پيغمبرش را از حوادث آينده خبر داد، مانند اين‌كه فرمود:

«سَتَفْتَحُ مَكَّةَ»

«به زودي مكه را فتح خواهي كرد».

يا پيغمبر وصي خود را از آينده و فردايش خبر داد مانند:

«سَتُقاتِلُ الْنّاكِثينَ»

«به زودي با پيمان‌شكنان جنگ خواهي كرد»

چه مي‌باشد؟

جواب ميدهيم:

اين آيات بر دو دسته هستند؛ يك دسته آياتي هستند كه ظاهر آن به طور اجمال، اختصاص علم غيب به خدا است، كه اطلاق يا عمومشان، مخصص و مقيَّد شده است به آيه:

«اِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عَلِمُ السّاعَةِ»،

و پس از اين تخصيص كه به حكم «اَلْقُرْآنُ يُخَصِّصُ بَعْضُهُ بَعْضاً كَما يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً» مسلّم و معتبر است، مي‌گوييم:

تفسير آيه به نحوي صحيح است كه با آن علم ضروري بديهي و أخبار متواتر از أخبار پيغمبر و ائمه عليهم‌السّلام از اين موارد پنجگانه سازگار باشد و به عبارت ديگر علم ائمه عليهم‌السلام به «ما كانَ وَ ما يَكُونُ» حتي در اين موارد پنجگانه، به موجب تاريخ و حوادث و وقايع كثير ثابت و محرز است و قابل انكار نيست، و كتاب و سنت هم آن را تأييد مي‌كند.

پس در تفسير اين آيات اگر نگوييم از آيات متشابه است، تفسير صحيح اين است كه با آنچه خارجاً وقوع يافته موافق باشد، و از ظاهر لفظ و كلام نيز عرفاً خارج نباشد.

و اين به يكي از چند وجه ممكن است[20]:

وجه اول:

مراد از علم‌غيبِ مختص به ذات الوهيت، علم غيب ذاتي است، كه عين ذات او و قديم است و به افاضه و إعطاي كسي نيست، و در عرض آن علمي و عالمي فرض نمي‌شود، و مراد از علم پيغمبر و امام (چه علم حضوري و چه علم حصولي إشايي باشد) آن علمي است كه به طريق إلهام يا وسايل ديگر، از جانب خدا به آنها إعطا شده است كه فرق حقيقي بين علم معصوم، و هر كسي كه به غيبي اطلاع دارد ـ حتي خود ما هم كه به بسياري از غيب‌ها به وسيله قرآن و اخبار پيغمبر و امام آگاهيم ـ با علم خدا همين است كه علم ما ذاتي نيست و عين ذات نيست، و حادث است و قديم نيست، اما علم خدا ذاتي و عين ذات و قديم است و به عبارت أخري علم پيغمبر و امام، آخرين درجه علم ممكن است و علم خدا علم واجب‌الوجود است، و اين وجه به طور كلي نسبت به تمام آيات ـ بدون آنكه نيازي باشد به تقييد اطلاق آنها به موارد پنجگانه ـ جاري است، و مؤيد اين معني است آيه شريفه:

«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُول فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً»[21]

«خدا عالم غيب است و احدي را بر غيب خود مطلع ننمايد مگر رسول مرتضي و برگزيده را كه از پيش رو، و از پشت سر او نگهبان قرار داده است».

و همچنين آيه:

«وَ ما كانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللهَ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»[22]

«خدا شما را بر غيب مطلع نمي‌گرداند و ليكن از پيغمبرانش هر كسي را كه بخواهد براي اطلاع بر آن برمي‌گزيند».

وجه دوم:

كه پس از تقييدِ اطلاقات به اين موارد پنج گانه گفته مي‌شود، اين است كه علم خدا حضوري ذاتي و عين ذات، و علم پيغمبر و امام، نسبت به غير موارد پنج گانه، حضوري غيرذاتي، و نسبت به موارد پنجگانه حصولي و اشايي است.


وجه سوم:

اين‌كه مراد از اين آيه اين باشد كه علم به اين موارد پنجگانه به طور عموم به نحوي كه شامل تمام افراد و انواع، و مجردات و مادّيات باشد اختصاص به خدا دارد، اما براي ولي و امام تا حدودي كه بر ما مشخص نيست نيز اين علوم حاصل مي‌شود. به عبارت ديگر به طور نامحدود اين علوم مختص به خدا است و براي پيغمبر و امام بطور محدود حاصل مي‌شود، و ممكن است مؤيد اين وجه باشد، اين آيه شريفه:

«اَللهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ اُنْثي، وَ ما تَغيضُ الاَْرْحامُ وَ ما تَزْدادُ، وَ كُلُّ شَيءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»[23]

«خدا آنچه را كه هر (جنس) ماده‌اي برمي‌دارد و آنچه را رَحِم‌ها مي‌كاهد و آنچه را زياد مي‌سازد مي‌داند و همه چيز نزد او به اندازه است».

وجه چهارم:

اين‌كه نفي علم به موارد پنجگانه از غير خدا بالذات است، يعني هويت و ذات غير او حاجت محض و فقر مطلق است، پس منافات ندارد كه بالعَرض و به افاضه خدا اين علوم را دارا شود.

وجه پنجم:

اين است كه مراد از اختصاص علم غيب به خدا اين است كه مصداق واقعي و حقيقي علم، كه از هيچ لحاظ جهلي در آن متصوّر نيست، علم خدا است كه ذاتي است و هويتش عين علم و عين حيات و عين قدرت و ساير صفات ذاتيه كماليه است، چنانكه مصداق واقعي حقيقي عالم نيز كه نه زماناً و نه رتبةً و نه از حيث ذات، جهلي در او نيست خدا است؛ كه تمام موجودات در ذات خود جاهل و محتاج هستند، و فقط او عالم بالذّات و غني بالذّات است. اگر آني فيض او قطع شود، همه دانايان و همه موجودات در جهل تام و نيستي مطلق سقوط مي‌كنند.

«قُلْ أَرْأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلي قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللهِ يَأْتيكُمْ بِهِ»[24].

بگو آيا مي‌بينيد شما، اگر بگيرد خدا گوش و چشم شما را و مهر زند بر دلهاي شما، كيست خدايي غير «الله» كه بياورد براي شما آن را.

تمام موجودات، با وسايل و آلات مادّي و جسمي، يا توسط وسايل غيرمادّي مثل الهام و غير آن، عالم مي‌شوند، ولي خداوند متعال بالذّات و بدون هيچ وسيله‌اي عالم و دانا است. پس نفي علم از ممكنات ـ با قطع نظر از آلات و جوارح و وسايط و وسايل ـ صحيح است و ممكن است بگوييم : «اَلاِْنْسانُ لَيْسَ بِعالِم» يعني عالميّت و انسانيّت متصادق نيستند، و «اَلاِْنْسانُ أَوِ الْمُمْكِنُ عالِمٌ» به حمل هو هو صحيح نيست، بلكه به حمل ذو هو نيز حقيقتاً و بالذّات صحيح نيست، هر چند مجازاً و بالعرض صحيح باشد، به اين لحاظ كه اوصاف خدا عين ذات و ذات او مصداق واقعي اين صفات است كه مي‌گوييم: «هُوَ الْسَّميعُ الْبَصيرُ» با اين‌كه انسان‌ها نيز باواسطه و بالعرض سميع و بصيرند، و نيز مي‌گوييم:

«هُوَ الْعَليمُ الْقَديرُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ الْعَليمُ، عالِمُ الْغَيْبِ وَ الْشَّهادَةِ»

از اين لحاظ سميع و بصير، و عليم و قدير، منحصر به ذات اقدس او است، و بر باقي مجازاً و عَرَضاً اطلاق مي‌شود، و نفي آن به اين ملاحظه از همه ممكن است، و صحيح است بگوييم: «هُوَ الْسَّميعُ الْبَصيرُ» چون مقام، مقام بر شمردن صفات الوهيّت و واجب‌الوجود و ابراز فقر ممكن به حيثيّت امكاني، كه نيستي محض است مي‌باشد.

در حديث است از هشام‌بن سالم:

«قالَ: دَخَلْتُ عَلي أَبي عَبْدِاللهِ عليه السّلام فَقالَ لي: أَتَنْعَتُ اللهَ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قالَ: هاتِ، فَقُلْتُ: هُوَ الْسَّميعُ الْبَصيرُ، قالَ: هذِهِ صِفَةٌ يَشْتَرِكُ فيها الْمَخْلُوقُونَ. قُلْتُ: فَكَيْفَ تَنْعَتُهُ؟ قالَ: هُوَ نُورٌ لا ظُلْمَةَ فيهِ، وَ حَياةٌ لا مَوْتَ فيهِ، وَ عِلْمٌ لا جَهْلَ فيهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ النّاسِ بِالتَّوْحيدِ»[25].

كه ظاهراً مستفاد از اين روايت اين است كه اطلاق سميع و بصير بر ذات واجب با اطلاق آن بر ممكن به يك نحو نيست؛ زيرا در مقام اطلاق آن بر واجب، اطلاق و وجه صحت، حمل و اطلاق حقيقي است و آن اين است كه حقيقت صفت عين ذات موصوف است؛ او، حي و زنده‌اي است كه موت و فنا در او راه ندارد، و نور و سميع و بصير و عالمي است كه من حيث‌الذّات تاريكي و ناشنوايي و نابينايي و ناآگاهي، به هيچ وجه در او تصوّر نمي‌شود، حقّي است كه باطل در آن نيست، ازلي و ابدي، و اوّل و آخر، و تمام حيثيّت او، حيثيّت وجود و حيات و علم و قدرت است، و با آن حي و زنده‌اي كه قائم به غير است و صفاتش ذاتي او نيست، در يك عرض نيستند. اطلاقِ عالم و بصير و خبير بر او، حقيقت، و اطلاقِ آنها بر غير او، بالعرض و مجاز است.

خدا داناي نهان و آشكار است ما هم به آشكار و آنچه محسوس است، به واسطه حواس ظاهري داناييم و به بسياري از نهان‌ها هم داناييم به واسطه حواس باطني يا به اعلام انبياء و إخبار آنها.

ولي صفت عالم‌الغيب و عالم‌الشهاده، به آن حيثيّتي كه بر خدا اطلاق مي‌شود، بر بنده صحت اطلاق ندارد، پس معلوم شد آن علم غيبي كه براي خدا هست و براي غير او نيست، علمي است كه براي غير او محال است، و آنكه براي غير او اثبات مي‌كنيم علمي است كه براي غير او ممكن است، و سنخش سنخ علم خدا نيست و براي افراد اكمل و اشرف بايد حاصل شود، چون در مبدء فياض بُخل نيست و در افرادي مثل پيغمبر و امام نيز صلاحيت و لياقت هست، و «اَلْعَطِيّاتُ بِقَدْرِ الْقابِلِيّاتِ»[26] اقتضا دارد كه اين عمل براي آنها حاصل باشد، به هر نحو تمام‌تر و كامل‌تر است. بله بعضي علوم كه ذاتاً از دسترس بشر خارج است، و بالذّات براي بشر محال باشد كه حتي به واسطه الهام و افاضه، به آن علم پيدا كند، مثل علم ذات باري‌تعالي به ذات خود، از اين بحث خارج است، و شايد از اين قبيل باشد معرفت يك حرف از هفتاد و سه حرف اسم أعظم كه مختص به خود خداوند متعال است.

پس خلاصة اين بيان، اين شد كه علمي كه اختصاص به خدا دارد و از غير او منفي است، غير از علمي است كه براي بشر ثابت است، و موضوع نفي و اثبات واحد نيست و گرنه چگونه مي‌شود موضوعي كه خارجاً وجود دارد، يعني علمي كه ما به امور غيبي مثل بهشت و جهنم و عرش و كرسي، و حوادث آينده از راه اعلام پيغمبر و امام داريم، در قرآن و يا روايات نفي شود.

وجه ششم:

اين‌كه علم پيغمبر و امام بر دو نوع است:

يكي علم عادي كه از راه همين حواس ظاهري و باطني براي همه حاصل مي‌شود و آن بزرگواران مأمور بوده‌اند ـ جز در يك موارد استثنايي ـ جريان امور و رفتار خود را براساس آن گذارده و بطور عادي رفتار كنند.

و يكي علم غيرعادي كه از طريق الهام و تحديث ملائكه و وحي و جفر و جامعه، و ساير طرقي كه در اختيار دارند، حاصل مي‌شود، كه با اين علم كارهاي دنيا و امور متعارف را اداره نمي‌كردند، مگر استثنائاً و بر سبيل إعجاز و در مورد امور غيبي، آنچه كه منفي است علمِ عادي است و علم خداوند اين دوگانگي را ندارد و نسبت به همه معلومات بر يك منوال است و بطور اطلاق ثابت است.

و به‌عبارت ديگر، در اطلاقات و محاورات عرفي نسبت به انسان‌ها آنچه اثبات يا نفي مي‌شود، علم عادي است، مگر اين‌كه قرينه‌اي برخلاف باشد. در مورد علم غيب نيز آنچه نفي شده، علم عادي است و به اين حساب ممكن است بگوييم: فلاني علم غيب ندارد و خدا دارد؛ چون نسبت به علم خدا علم عادي و غير عادي فرض نمي‌شود.

وجه هفتم:

اين است كه: آنچه از امام در مثل موضوعات پنجگانه نفي شده معلومات غيرمتناهي واقعي يا عرفي به وصف غيرمتناهي بودن است، كه دانستنش براي امام نه كمال است و نه مصلحتي دارد. لذا اين علوم به وصف نامتناهي بودن، مخصوص ذات الوهيّت است.

پس ممكن است مراد اين باشد كه در اين امور جزئي و موضوعات علم پيغمبر و امام ـ خواه حضوري باشد، خواه حصولي ـ در حدودي است كه مصلحتي بر آن مترتب شود، زيرا بطور مجموع، يا امكان ندارد و يا در إفاضه علم آن به امام مصلحتي فرض نمي‌شود.

اين چند وجهِ جمع، نسبت به آياتي كه ظاهر آن اختصاص علم غيب به خداوند متعال است، كه بعضي از آنها اشكال را در آيات دسته دوم نيز حل مي‌كنند علاوه بر اينها وجوه ديگري نيز هست كه بيانش سبب طولاني گشتن كلام مي‌شود، و اقوا و ارجح وجوه، وجهي است كه با رفعت مقام پيغمبر و ائمه، و اكمليّت و اشرفيّت و ـ سعه قابليّت و لياقت آنها براي كسب فيوض رباني و إنعامات و إعطائات الهي و مضامين احاديث و روايات معتبر، موافق‌تر باشد.

امّا آيات دسته دوم

اين آيات چنانچه گفته شد در بعضي موارد جزئي و خاص نفي علم غيب از پيغمبر و امام كرده‌اند مانند آيه:

«وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَي الْنِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ اِلي عَذاب عَظيم»[27]

«از اهل مدينه كساني مي‌باشند كه خو كرده و مهارت يافته‌اند در نفاق، تو نمي‌داني آنها را، ما مي‌دانيم ايشان را، زود باشد كه عذاب كنيم آنها را دو بار».

و مثل اين آيه:

«قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعَاً وَ لا ضَرّاً إِلاّ ما شاءَ اللهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لا سْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِي السُّوءُ»[28]

«بگو مالك نيستم براي خودم سود و زياني را، و اگر غيب مي‌دانستم بسيار طلب خير مي‌كردم، و به من بدي نمي‌رسيد».

و مثل آيه:

«وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ اَنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحي اِلَيَّ»[29]

«نمي‌دانم چيزي را كه بر من و شما مي‌شود، متابعت نمي‌كنم مگر آنچه را كه به من وحي مي‌شود».

و مثل آيه:

«وَ ما أَدْريكَ ما عِلِّيُّونَ»[30]

«و چه دانا كرد تو را كه چيست عليون».

و مثل آيه:

«وَ ما اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَليلاً»[31]

«داده نشده‌ايد از دانايي مگر اندكي».

و مانند آيه:

«وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيءٍ اِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَدَاً إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللهُ»[32]

«كاري را كه قصد داري انجام دهي نگو من فردا انجام دهنده‌ام مگر آنكه بگويي ان‌شاءالله».

حلّ اشكال پيرامون تفسير اين آيات علاوه بر آنچه قبلاً بيان شد به چند وجه ممكن است:

راه حلّ اوّل:

اين‌كه ممكن است مراد از «لا تَعْلَمُهُمْ» نفي علم از پيغمبر قبل از إعلام خدا، يا قبل از آنكه مشيّت آن حضرت تعلق به علم به آن موضوع بگيرد، باشد، كه نفي علم از آنها در اين رتبه شده باشد؛ رتبه‌اي كه در آن رتبه بدون تلقي علم از خدا علم به غيب امكان ندارد.

راه حلّ دوم:

اين كه گفته شود: جمله «لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ» و امثال اين جمله‌ها، گاهي در مقام تعظيم و اعتناي به موضوع آورده مي‌شود، كه گوينده‌اي كه از مخاطب اعلم و اعظم است، با اين‌كه مي‌داند مخاطب هم از آن موضوع با اطلاع است، مثلاً براي نهايت ذم و نكوهش كسي مي‌گويد: تو نمي‌داني، يا فلاني را نمي‌شناسي، من او را مي‌شناسم، كه در حقيقت اين نحو استعمال يك نوع استعمال مجازي مي‌باشد.

راه حلّ سوم:

اين‌كه اين كلام خود زمينه‌سازي و مقدمه‌چيني براي مطّلع ساختن پيغمبر از غيب و مآل كار آنها باشد، و مراد اين باشد كه: تو از پايان كار اينان با خبر نيستي، ما مي‌دانيم، زود باشد كه ايشان را دو بار عذاب نمائيم. بنابراين، اين آيه و همچنين آياتي مثل آيه «وَ ما أَدْريكَ ما عِلِّيُّونَ» و آيه: «وَ ما أَدْريكَ ما الْقارِعَةُ» در مقام نفي علم از غيب به نحو حقيقت نيست، بلكه در مقام تعظيم شأن موضوع و مواقف و مشاهد قيامت است، تا كساني كه قرآن را تلاوت مي‌نمايند، هميشه از عظمت اين روز آگاه شوند و به فرمايش شيخ طوسي، مفاد اين كلمات اين است كه: شنيدن كي بود مانند ديدن

«كَأَنَّكَ لَسْتَ تَعْلَمُها اِذا لَمْ تُعايِنْها، وَ تَري ما فيها مِنَ الاَْهْوالِ»

«گويا تو نيستي كه آن را بداني مادام كه آن را معاينه نكرده‌اي و نديده‌اي آنچه را در آن است از اهوال».

علاوه بر اين در مجمع‌البيان[33] و تبيان[34] از سفيان ثوري نقل شده است كه به آنچه معلوم است «ما أَدْريكَ» و به آنچه معلوم نيست «ما يُدْريكَ» گفته مي‌شود. پس بنابراين شكي باقي نمي‌ماند كه اين جمله در مقام نفي علم نيست، بلكه در مقام بزرگ شمردنِ موضوع است.

پس اين آيات اگر دلالت بر علم پيغمبر به غيب نكند، دلالت بر نفي علمِ غيب از آن حضرت و ائمه عليهم‌السّلام ندارد.

راه حلّ چهارم:

در آياتي مثل آيه:

«وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ»

محتمل است اشاره به اين باشد كه اگر علم غيب از طرق عادي داشتم ـ كه عمل به آن مجاز است ـ بسيار طلب خير مي‌كردم، و شاهد بر اين است كه مفسّرين فرموده‌اند؛ اين است:

«لاْ أَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلاّ ما شاءَاللهُ أَنْ يُعَلِّمَنيهِ»

«من علم به غيب ندارم مگر آنچه را كه خداوند بخواهد به من بياموزد»

كه غرض اين است كه با وسايل عادي براي من علم غيب حاصل نيست، و گرنه بر طبق آن عمل مي‌كردم.

و در آنچه خدا از طرق غيرعادي تعليم كند هم، معلوم است كه عمل محتاج به اذن است؛ زيرا به طور كلي عمل به آن برخلاف مصلحت و نقض غرض است.

بنابراين وجه، حاصل اين مي‌شود كه در اين‌گونه امور، علم عادي ندارم و علوم غير عادي را مجاز نيستم كه بر طبق آن عمل كنم يا به كسي إعلام كنم، جز در بعض موارد استثنائاً.

راه حلّ پنجم:

نسبت به مثل آيه:

«وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ»

اوّلاً، به قرينه آيات ديگر، كه همه دلالت بر اطلاع پيغمبر از عاقبت امر كفار دارد، و به قرينة روايات متواتر ـ كه دلالت دارد بر اين‌كه پيغمبر از آينده خود و اهل‌بيتش اطلاع داشت، و همچنين از آيندة كفار و حتي به صريح خطبه قاصعه، آنهايي را كه در قليب چاه بدر افكنده مي‌شوند و آنهايي را كه جنگ احزاب را برپا مي‌كنند مي‌شناخت ـ مراد از اين آيه نيز نفي علم عادي و ذاتي است، و بلكه اين آيه دلالت بر علمِ غيب دارد، زيرا مي‌فرمايد من خودم نمي‌دانم چه مي‌شود و آنچه را بگويم و اعلام كنم به وحي الهي است، يعني علم من از مصدر وحي است:

«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ اِلاّ وَحْيٌ يُوحي»[35]

كه در حقيقت معني آيه اين مي‌شود كه:

«من از پيش خود علمي ندارم و از آنچه بر من وحي شود متابعت مي‌كنم، و بدون وحي و اذن اظهار آنچه وحي شده، چيزي نمي‌گويم».

شايد كفار مي‌خواستند به واسطة پيغمبر، از مطالب آينده و موضوع نفع و ضررهاي خود با خبر شوند، كه چون اطلاع بر آن خلاف مصلحت همگان و نظام اجتماع است، پيغمبر صلي‌الله عليه و آله آنها را با اين بيان رد مي‌فرمايد.



[1] . رجوع شود به تفسير مجمع‌البيان، ج4، صص409 و 412 و 415، و تفسير تبيان، م ـ 4، صص407 ـ 409 ـ 415 ـ 421.

[2] . رجوع شود به باب سوم، از فصل دهم، كتاب منتخب‌الاثر، تاليف نگارنده.

[3] . مؤيد مشروع بودن اين ابنيه براي ذكر فضايل و گريه در مصائب پيغمبر و اهل‌بيت عليهم‌السّلام است، اينكه حضرت اميرالمؤمنين براي حضرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام در بقيع بيت‌الاحزان بنا فرمود و سيدة نساء عالميان وقتي صبح مي‌كرد، با حسنين عليهاالسّلام به آنجا مي‌رفت و تا شب در آنجا مي‌گريست. هنگامي كه شب مي‌شد، اميرالمؤمنين عليه‌السّلام مي‌آمد و آن مظلومه محزونه را به منزل مي‌آوردند (بيت‌الاحزان، ص73).

[4] . (سوره مائده، آيه2).

[5] . (سوره آل عمران، آيه104).

[6] . (سوره نحل، آيه90).

[7] . سوره كهف، آيه18.

[8] . تفسير صافي، م2، ص47 و تفسير نور الثقلين، ج3، ص339.

[9] . سوره اسري، آيه1.

[10] . به كتب تفاسير مراجعه شود.

[11] . سوره صافات، آيه5.

[12] . سوره معارج، آيه40.

[13] . سوره اعراف، آيه137.

[14] . صحيفه سجاديه، «دعائه عند الصباح و المساء» و وسايل، ج1، ب116، ص237.

[15] . سوره اعراف، آيه187. و اين معنائي كه از آيه شده معناي مفهومي است، نه منطوقي، و اعتبار معني مفهومي مورد خلاف است.

[16] . سوره توبه آيه102.

[17] . آيات 8 و 19.

[18] . سوره اسراء آيه85.

[19] . مانند كتاب «معارف‌السلماني بمراتب الخلفاء الرحماني» كه نسخه چاپي آن در كتابخانه جامع مرحوم آيت‌الله العظمي آقاي بروجردي قدّس‌سرّه در قم موجود است، و كتاب «علم‌الامام» كه ترجمه آن نيز با مقدمه ارزنده‌اي از علامه قاضي طباطبائي طبع شده است.

[20] . بعضي از وجوهي كه ذكر مي‌شود، با بعضي ديگر متحد است، ولي از نظر واضح شدن مطلب، با عبارات و بيان ديگر نيز جداگانه و علي‌حده نوشته شده؛ چنانكه اگر كسي در اين وجوه دقت كند، براي او جواب اشكالاتي كه در هر دو دسته از آيات تصور شده واضح مي‌شود.

[21] . سوره جن، آيات 26 و 27.

[22] . سوره آل عمران، آيه174 ـ محتمل است غيبي كه در اين آيه مذكور است، همان غيب مختص به ذات خدا باشد كه جز انبيا و ائمه كسي بدون واسطه استعداد تعلم آن را از ذي‌علم نداشته باشد و مقصود اين است كه بدون واسطه انبياء خدا شما را به سرّ غيب آگاه نمي‌كند ولي از پيغمبرانش برمي‌گزيند هر كه را بخواهد تا شما را از غيب آگاه كنند و گرنه معلوم است كه بسياري از مردم حتي به وسيله خواب و مانند آن از بعضي غيب‌ها آگاه مي‌شوند و به واسطه انبيا هم بر بسياري از غيب‌ها اطلاع داريم. پس اين دليل بر اين است كه علم غيب را بايد از انبيا گرفت.

و ممكن است مراد اين باشد كه خدا غير از انبيا كسي را با واسطه يا بدون واسطه از علم غيبي كه مختص به ذات او است آگاه نمي‌سازد و بنابر هر دو احتمال اگر دقت شود آيه: «إِنَّ اللهُ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ ...» تقييد مي‌شود و به كلي اشكال مرتفع مي‌گردد.

[23] . سوره رعد، آيه8.

[24] . سوره انعام، آيه46.

[25] . توحيد، ص146، ب11، ح14.

[26] . بخشش‌ها بايد به اندازه لياقت و قابليّت افراد باشد.

[27] . سوره توبه، آيه102.

[28] . سوره اعراف، آيه188.

[29] . سوره احقاف، آيه9.

[30] . سوره مطففين، آيه19.

[31] . سوره أسري، آيه85.

[32] . سوره كهف، آيات 23 و 24.

[33] . ج10، ص343.

[34] . ج10، ص94.

[35] . سوره نجم، آيات3 و4.



:: موضوعات مرتبط: متن فروغ ولایت دردعای ندبه
:: برچسب‌ها: متن کتاب های آیت الله صافی, متن کامل فروغ ولایت در دعای ندبه, آیت الله صافی, نوید امن و امان, مسابقه گفتمان مهدویت
نويسنده : بهروز ملکی بابهویزی
تاريخ : دوشنبه 17 تیر1392
متن کامل کتاب فروغ ولایت در دعای ندبه اثر آیت‌الله صافی گلپایگانی (قسمت 3)


راه حلّ ششم:

راجع به آية:

«وَلا تَقُولَنَّ لِشَيءٍ إِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَدَاً»

اين است كه اين آيه يك دستورالعمل است، و مطالبي كه شما نوشته‌ايد در سوره كهف وارد نشده است و بيش از تأديب و ارشاد از آيه استفاده نمي‌شود.

تحقيق درباره يك حديث

در كتاب «مَنْ لا يَحْضُرُهُ الْفَقيهِ» حديثي هست از حضرت صادق عليه السّلام كه فرمودند:

«براي بنده است (از سوگندي كه ياد كرده) تا چهل روز إستثناء كند، اگر استثناء را فراموش كرد، به اين علت كه جمعي از يهود آمدند خدمت رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و از آن حضرت از چيزهائي پرسش كردند، فرمود: فردا به شما جواب مي‌دهم، و ان شاء الله نفرمود. جبرئيل تا چهل روز بر آن حضرت نازل نشد، سپس آمد و گفت:

«وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيءٍ اِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ اِذا نَسيتَ»[1].

و در سيرة ابن‌هشام نيز خبر مفصلي در اين موضوع مخالف اين خبر نقل شده است[2].

مثل اين‌كه نظر ايراد كننده كه مي‌گويد: «در سوره كهف وارد شده» به يكي از اين دو خبر يا هر دو بوده است، آيا براي اشتباه كاري اين طور نوشته يا نه، خدا دانا است.

به هر حال استدلال به اين خبر از چند جهت مورد اعتماد نيست:

اوّلاً: از اين جهت كه خبر واحد است و در اين‌گونه مسايل كه مسايل فرعيه عمليه نيست، خبر واحد حجّيت ندارد.

ثانياً: اين دو خبر خود با هم تنافي دارند؛ از جمله در خبر مذكور، ذكر شده است كه يهود خدمت حضرت آمدند، و در خبر ابن‌عباس ـ كه ابن‌هشام در سيره نقل كرده ـ مي‌گويد كه : مشركين مكه نزد أحبار مدينه فرستادند، و آنها مسايلي را طرح كردند كه از رسول خدا صلي‌الله عليه و آله پرسش شود.

ثالثاً: خبر اصحاب كهف بين نصاري معروف بوده و چنانچه بعضي نوشته‌اند، يهود از آن خبر نداشتند.

رابعاً: آيات سورة كهف درباره مسايلي كه در اين سوره مطرح شده ، با اين روايت سازگار نيست.

خامساً : ثقة الاسلام كليني، از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است در اين موضوع، به واسطه عبدالله‌بن ميمون (راوي همان حديث مذكور از حضرت صادق عليه السّلام) از اميرالمؤمنين عليه السّلام و موضوع آمدن يهود و سؤال آنها را ذكر نفرموده است[3].

سادساً: «شيخ‌الطائفه» عين اين حديث را، از عبدالله‌بن‌ميمون از حضرت صادق عليه السّلام روايت فرموده است، و لفظ او عين لفظ كتاب من لايحضره الفقيه است

«لِلْعَبْدِ أَنْ يَسْتَثْنِي ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَرْبَعينَ يَوْماً اِذا نَسِي»

و بيش از اين چيزي بر آن اضافه نفرموده است[4]. بنابراين، از نقل كافي و تهذيب معلوم مي‌شود كه اين ذيل، كه در فقيه و تفسير عياشي[5] نقل شده است، بيان و توضيح بعضي از رُوات است و از روايت ضعيف ابن هشام اخذ شده و هيچ اعتباري ندارد.

سابعاً: اين‌كه نوشته‌ايد: رسول خدا صلي‌الله عليه و آله ندانست جواب گويد. از كجا مي‌گوييد؟ و چرا نمي‌گوييد پيغمبر صلي‌الله عليه و آلهدر پاسخ دادن به آنها منتظر نزول وحي بود؟ نگوييد: با اين‌كه منتظر وحي بود چگونه جواب را مي‌دانست، زيرا نزول قرآن دفعتاً واحده و جملگي، بر قلب پيغمبر صلي‌الله عليه و آله ثابت است و از بعضي از آيات نيز استفاده مي‌شود، و نزول تدريجي آن منافات با آن نزول ندارد، و آن را تشبيه كرده‌اند به علوم تفصيلي بالفعل پس از حصول ملكه. و به هر حال اين مطلب نيز از مسائل غامض و نظري است و در بين دعوا نرخ طي كردن و يك جانب را گرفتن صحيح نيست.

پس معلوم شد كه اين قسمت از روايت عبدالله بن ميمون را، به طور اطمينان، مي‌توان گفت كه شرح و توضيح است و جزء اصل حديث نيست و روايت سيره هم كه ضعيف است و قابل استناد نمي‌باشد. فقط ماييم و همان ظاهر آيه، آن هم به هيچ وجه نفي علمِ غيب از پيغمبر صلي‌الله عليه و آله نمي‌نمايد.

راه حلّ هفتم:

در قرآن، اكثر مخاطبات به نحو: «اِيّاكَ أَعْني وَ أسْمَعي ياجارَهُ»

است. و اين يك روش ادبي متداولي است كه خطاب به شخصي مي‌شود ولي غرض مفاد خطاب، شخص ديگر و فهماندن مطلب به او است، مثلاً آيه:

«وَ قَضي رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْساناً اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ ، وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً. وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّياني صَغيراً»[6]

در آية فوق خطاب اگر چه به پيغمبر صلي‌الله عليه و آله است، امّا غرض إفهام ديگران است، زيرا هنگام نزول اين دو آيه پدر و مادر پيغمبر صلي‌الله عليه و آله زندگي را بدرود گفته، و در قيد حيات نبودند تا اين سفارش‌ها نسبت به پدر و مادر درباره آنها مورد پيدا كند. لذا محتمل است كه آيه:

«وَ لاْ تَقُولَنَّ لِشَيْء إِنّي ...»

و آيه:

«وَ ما أَدْريكَ ما الْحاقَّةُ»

و آيه:

«لاْ تَعْلَمُهُمْ»

و امثال اين آيات نيز بر همين روش نازل شده باشد.

پرسش از حكمت:

اگر كسي بگويد اكنون كه تفسير اين آيات، در ضمن چهارده وجه محكم، در قبال اخبار متواتري كه دلالت دارند بر اين‌كه پيغمبر و امام علمِ غيب دارند، معلوم و واضح گرديد و بالمرّه رفع شبهه شد، پرسشي كه پيش مي‌آيد، پرسش از حكمت عدم عمل پيغمبر و امام است به علوم غيبي به عبارت ديگر: چرا ايشان با اين علم و آگاهي، در امور عادي خود غالباً مثل افراد عادي رفتار مي‌كردند و از بعضي موضوعات پرسش و استفهام مي‌‌نمودند؟

جواب اين است كه:

معلوم است كه مجرد استفهام و پرسش دليل بر ناآگاهي نيست زيرا براي جهاتي، مانند آشكار شدن حقايق و تعليم به ديگران و اتمام حجت و حكمت‌ها و مصالحي ديگر، گاهي پرسش و استفهام مي‌شود. چنانچه در كلام خداوندِ علام‌الغيوب نيز گاهي پرسش آمده است، مانند:

«وَ ما تِلْكَ بِيَمينِكَ يا مُوسي»[7]

اي موسي اينك بازگو تا چه در دست داري.

و

«يا عيسَي ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلْنّاسِ اتَّخِذُوني وَ اُمِّيِ اِلهَيْنِ»[8].

«اي عيسي‌بن‌مريم، آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم دو خداي ديگر (غير خداي عالم) اختيار كنيد.»

بله در به كار نبستن آن علوم غيبي حكمت‌هايي است كه از آن جمله اين است كه: پيغمبر و امام رهبر مردم هستند و عمل و كردارشان مثل قول و گفتارشان، بايد مأخذ و مصدر تربيت و نظام امور دين و دنياي بشر باشد. اگر مسايل زندگي عادي آنها براساس خوارق و معجزات و علم غيب باشد، نقض غرض لازم مي‌آيد، و وجود آنها نمونة عملي، و رفتارشان سرمشق و دستورالعمل زندگي ديگران، نمي‌شود و براي ديگران قابل تأسّي و اقتدا نخواهد بود. و حال اين‌كه مردم موظفند به حكم عقل و دستور:

«لَقَدْ کانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[9]

تحقيقاًدر[رفتار و اخلاق] رسولِ خدا براي شما الگويي نيکوست.

به پيغمبر تأسي كنند. لذا آن بزرگواران مأموريت نداشتند كه در همه‌جا برطبق علوم لدنّي خود عمل كنند و در محاورات و مسايل و حوايج عرفي و عادي، غالباً طبق مجاري عادي و علوم عادي عمل مي‌كردند، تا به مردم راه و رسم زندگي صحيح را بياموزند و آنها را در هر ناحيه رهبري و راهنمايي كنند، و به علم نبوت و امامت فقط در موارد خاص و به مقداري كه خلاف اين هدف نباشد و بلكه مؤيد آن شود بإذن‌الله و ارادة‌الله‌ عمل مي‌فرمودند.

و حكمت ديگر اين است كه: اگر در موارد عادي به علم امامت عمل مي‌كردند و در هر مورد از غيب خبر مي‌دادند، بسا اسباب سوءتفاهم مي‌شد، و بعضي در غُلّو مي‌افتادند، و آنها را از رتبه امكانيّت بالاتر مي‌شمردند و گمان مي‌كردند علوم آنها ذاتي است، و افاضه‌اي نيست.

اين پرسش و استفهام‌ها سبب شد كه مردم آنها را آنطور كه بايد، و در مرتبه‌اي كه هستند، بشناسند، و در حقيقت، بقاي پيچيدگي و غموض موضوع علم پيغمبر و امام، و احتياج فهم واقع آن به بررسي دقيق ـ با وجود واقعيات مسلّم اخبار آنها از غيب ـ سبب شده است كه ضمن اين بررسي جنبه امكانيّت آنها تأييد، و حدود علم آنها مشخص، و وارد در حريم علم ذاتي الهي شمرده نشود.

«وَ لاْ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ».

اميدواريم با اين مختصر در بيان اين حقيقت، اذهان كساني كه پرسش از علم پيغمبر و امام مي‌نمايند، روشن شود و ضمناً يادآور مي‌شويم كه بيش از اينها، جز براي افراد نادر و ممتاز، بحث از أمثال اين موضوعات ضرورتي ندارد، و بطور إجمال هم كه انسان معتقد باشد ـ هر چند تفصيل آن را نداند يا نتواند ـ كفايت مي‌كند.

نبايد بررسي اين موضوعات مانع از اشتغالات عملي و انجام تكاليف شود، چنانچه نبايد اين بحث ها را سبب تفرقه و پراكندگي قرار دهند و همه بايد به دستور:

«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»[10]

معتصم شوند و از خدا خلوص نيت درخواست نمايند.


 

 

 

«10»
دعاي ندبه و آيه مودَّت

در جمله

«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ في كِتابِكَ فَقُلْتَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبي»

چند ايراد شده است:

1ـ اين‌كه ضد قرآن است؛ زيرا با آيه104 سوره يوسف:

«وَ ما تَسْئَالُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر»

و آيه 86 سوره ص:

«قُلْ ماأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر»

و آيات ديگر، منافات دارد، پس چگونه در آيه سوره شوري كه آية مودّت است، و در دعاي ندبه آورده شده خدا فرموده بگو اجر رسالتم دوستي با اهل‌بيت من است؟

چگونه يك‌جا مي‌فرمايد اجر از شما نمي‌خواهم، و در جاي ديگر مي‌فرمايد مي‌خواهم؟

2ـ سوره شوري مكي است، و آن وقت امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام نبودند، و اهل‌بيت و آيه تطهيري نازل نشده بود تا اين‌كه خدا بفرمايد به مشركين چنين بگو؟

3ـ مشركين، رسالت آن حضرت را قبول نداشتند، چگونه اولاد و عِترت او را دوست بدارند و آن را اجر رسالت حساب كنند؟

بنابراين، تفسير آيه اين نيست كه بگو من اجري نمي‌خواهم مگر مودت خويشاوندانم را، بلكه اين آيه خطاب به مشركين است. خدا فرموده: به مشركين بگو مرا به خير شما اميد نيست، شر مرسانيد. يعني به ايشان بگو: از شما چيزي نمي‌خواهم تا خيال كنيد ادعاي من براي دنياطلبي است، بلكه خويشي مرا با خودتان مراعات كنيد، زيرا رسول خدا با مشركين قريش فاميل بود، پس در اين آيه مي‌خواهد بفرمايد مودت و خويشي مرا مراعات كنيد و مرا آزار و انكار نكنيد. در اينجا مفسريني كه متوجه نزول آيه بوده‌اند «إلاّ» را به معني «بَل» گرفته‌اند، و اگر غير اين باشد آيه لغو مي‌شود. و خدا كه لغو نمي‌گويد. مفسرين شيعه و سني اكثراً بر خلاف ظاهر آيه سخن گفته‌اند.

جواب:

اِذا أَوْجَبَ الَّرْحمانُ فِي الْوَحيِ وُدَّهُمْ *** فَأَيْنَ عَنِ الوَحْيِ الْعَزيزِ ذِهابٌ

وَ أَيْنَ عَنِ الْذِّكْرِ الْعَزيزِ مَذاهِبٌ *** وَ أَيْنَ اِلي غَيْرِ الاِْلهِ إِيابٌ[11]

اگر اين سخنان را يك نفر از نواصب و خوارج مي‌گفت، خيلي تعجب نداشت

«فَكُلُّ إِناءٍ بِالَّذي فيهِ يَنْضَحُ»

«از كوزه همان برون تراود كه در اوست».

ولي از يك نفر كه خود را در شمار محبان اهل‌بيت مي‌شمارد، ردّ قول اهل‌بيت عليهم‌السّلام و پيروي از رأي عكرمه خارجي و دشمنان اهل‌بيت (در عصري كه بعضي از نواصب هم انصاف مي‌دهند و اين آيه را دليل وجوب محبّت و مودّت عترت پيغمبر صلي‌الله عليه و آله مي‌گيرند) بسيار عجيب است.

براي اين‌كه اين موضوع كاملاً روشن شود، پيرامون اين آيه در چند مورد بحث مي‌كنيم:

1ـ مكان نزول آيه.

2ـ تفسير آيه و اين‌كه با قطع نظر از روايات متواتر، موافق‌تر با ذوق مستقيم چه تفسيري است؟

3ـ ملاحظه تفسير آيه با آيات ديگر.

4ـ رواياتي كه از طريق اهل‌سنت در تفسير اين آيه و موافق با اجماع شيعه رسيده است اينك بررسي را شروع مي‌كنيم:

1ـ مكان نزول آيه

اوّلاً، من نمي‌دانم چرا اين اشكال‌كننده، تمام آيات سوره شوري را مكي دانسته، و از استثنايي كه علماي بزرگ علم تفسير، در كتاب‌هاي تفسير، و اسباب‌النّزول و غير آن كرده‌اند، غمض عين كرده است؛ يا فرصت مراجعه نداشته، يا اگر مراجعه كرده، اشاره‌اي به آن نكرده و به طور قاطع در موضوعي كه رأي او براي ديگران حجّت نيست، اظهارنظر نموده است.

از تفاسير شيعه، مثل تفسير بسيار معتبر مجمع‌البيان، صرف‌نظر مي‌كنيم و تفاسير اهل‌سنت را در اينجا تا حدي بررسي مي‌نماييم:

«تفسير قرطبي» (ج16، ص21) از «قتاده» و ابن‌عباس روايت كرده است كه اين سوره مكي است، مگر چهار آيه آن كه در مدينه نازل شده، آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ» تا آخر چهار آيه.

«زمخشري» در تفسير كشاف (ص208، ج4) مي‌گويد: اين سوره مكي است، مگر آيه 23 و 24 و 25 و 27 كه مدني است.

«التفسيرالواضح» (ص8، ج25) نيز به همين موضوع تصريح دارد.

«تفسيرالخازن» (ص90، ج4) نيز از ابن‌عباس روايت كرده است كه اين چهار آيه، كه اول آنها «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ..» است مدني است.

«مراغي» شيخ أسبق جامع أزهر در تفسير خود (ج25، ص25) مي‌گويد سوره مكي است غير از آيه 23 و24 و25 و26 و27 كه مدني است (ص13، ج25).

«شوكاني» در فتح‌القدير (ص524، ج4) از ابن‌عباس و قتاده روايت كرده است كه سوره مكي است، مگر اين چهار آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ» كه مدني است.

«نيشابوري» در تفسير خود مي‌گويد: سوره مكي است مگر اين چهار آيه.

علاوه براين، مستفاد از رواياتي كه جمعي ديگر از اهل‌سنت روايت كرده‌اند اين است كه اين آيات مدني است، و مكي بودن اين سوره مورد اتفاق نيست.

مانند «واحدي» در اسباب‌النزول (ص280) و «ابن‌سلامه» در الناسخ و المنسوخ (ص273) و «عبدالجليل القاري» در شرح‌الناسخ و المنسوخ ابن المتوج (ص178)، و «تفسير بيضاوي» (ص123، ج4) و «تفسير ابي‌السعود» (ج5، ص34) و «تفسير نسفي» (ج4، ص105) و «طبري» (ج25، ص25) و «فخر رازي» (ص389، ج7) و «ابن كثير» (ج4، ص112) و «ذخائر العقبي» (ص25) و «حلية الأولياء» (ج3، ص201) و «مستدرك الصحيحين» (ج3، ص172) و «الدر المنثور» و «اسدالغابه» و كتابهاي ديگر.

پس موضوع مدني بودن اين آيات، به حكم آنچه در اين كتاب‌هاي معتبر نزد اهل‌سنت ضبط شده، قول مسلّم و مورد اعتماد و بلامعارض است؛ زيرا در برابر اين قول، قول خاص به اين‌كه اين چهار آيه مكي باشد جز اين‌كه سورة شوري را بعضي مكي گفته‌اند، نداريم. پس اين قول بلامعارض و مثل خاص در مقابل عام است، علاوه بر اين‌كه اجماع اهل‌بيت صحت اين قول را اثبات و عموم مكي بودن سوره را مردود مي‌سازد.

ثانياً، امكان دارد كه آيه سوره مكي باشد، ولي بعد از هجرت مثلاً در حجّة‌الوداع در مكه نازل شده باشد[12]. چون مقصود از مكي بودن تعيين تاريخ نزول نيست، بلكه غرض تعيين مكان نزول است و اين مطلب را در علم معرفت آيات مدني و مكي و كتاب‌هايي كه در اين موضوع تأليف شده، شرح داده‌اند.

ثالثاً، چنانكه علماي علوم قرآن تصريح كرده‌اند، بعضي از آيات قرآن در مكه نازل شده است و حكم آن مدني است، و به عبارت ديگر مورد و مصداق آن، پس از نزول موجود يا معلوم شده، مانند بعضي آياتي كه در مكه نازل شد، و در مدينه مصداق يافت. و مي‌گويند اين نحو تقدم و تأخر متعدداً واقع شده است (الاتقان، ص37، ج1) بنابراين فرضاً اين آيات مكي باشد منافات ندارد كه مراد مودت ذي‌القربي و عترت پيغمبر صلي‌الله عليه و آله باشد.

2ـ تفسير آيه

ما نخست تفاسيري را كه بعضي از آيه كرده‌اند نقل مي‌كنيم، سپس تفسير صحيح آن را از اهل‌بيت عصمت كه اَعدال قرآن مجيد هستند بيان مي‌نماييم.

يكي از تفاسيري كه از آيه شده است اين است كه: بر تبليغ رسالت و تعليم شريعت مزدي نمي‌خواهم، مگر آنكه با يكديگر دوستي نماييد، در آنچه سبب تقرّب به خداوند متعال مي‌شود. اين تفسير خلاف ظاهر است زيرا ظاهر «في‌القربي» نزديكي رحمي است و آيه شريفه ظهور در اين تفسير ندارد. و به‌علاوه با آيه:

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَري عَلَي اللهِ كَذِباً»[13]

آيا مي‌گويند بر خدا دروغ بسته است».

كه برحسب تفاسير راجع به اين موضوع است، اين تفسير مناسبت ندارد.

قول ديگر آنكه به اين معني باشد: مگر آنكه مرا دوست داريد به واسطه قرابت و خويشي كه من با شما دارم، و آزار ندهيد و انكار نكنيد. اين تفسير نيز صحيح نيست زيرا هم آيه مخصوص به قريش مي‌شود، بدون وجهِ اختصاص، و هم با صدر آيه كه سخن از عموم عباد مؤمنين است، سازگار نيست. به‌علاوه اين درخواست و پيشنهاد از كسي كه مدعي رسالت است و عليه تمام عقايد و عادات و اوضاع يك جامعه‌اي قيام كرده، و مي‌خواهد بزرگترين انقلابات فكري و اجتماعي را به وجود آورد، به كساني كه با دعوت او مخالفت دارند، و دعوت او را ضد تمام حيثيات خود مي‌دانند، و در مقام منع و دفع او از آئين و مسلك اجتماعي خود هستند، موافق عرف و منطق نيست؛ زيرا نزاع، نزاعي نيست كه ملاحظه قرابت و خويشاوندي بتواند آن را پايان دهد و التماس و خواهش در آن اثري داشته باشد، چنانچه آنها هم اگر به پيغمبر صلي‌الله عليه و آله پيشنهاد مي‌دادند كه قرابت و خويشاوندي را رعايت نمايد و دعوت خود را ترك كند، منطقي نبود، و پذيرفته نمي‌شد.

پس اين تفسير ـ كه ايرادكننده آن را پسنديده ـ به نظر بسيار سست، و با منطق قرآن مناسبت ندارد و خود به خود مردود است.

سوّمين تفسير اين است كه مراد اين باشد كه من براي تبليغ اجري نمي‌خواهم و مودتِ خويشاوندي باعث شده و مرا به تبليغ برانگيخته است، و اين وجه را «سيد قطب» در تفسير في ظلال (ج25، ص283) بيان كرده است، ولي اين تفسير از دو تفسير قبل سست‌تر و نامقبول‌تر است زيرا تبليغ احكام خدا و اداي رسالت، انگيزه‌اش علاقه و محبت خويشاوندي نيست كه منحصراً به اين علت آنها را دعوت و تبليغ كرده باشد، بلكه علتش امر و فرمان خدا و أداي مأموريت و رسالت الهي است.

تفسير اهلبيت عليهمالسّلام

به نظر مي‌رسد كساني كه سه تفسيري را كه به آن اشاره شد، مطرح كرده و دنبال نموده‌اند، غرضشان دست و پا كردن، و انكار فضيلتِ اهل‌بيت عليهم‌السّلام و تعصب باطل مذهبي باشد. امّا تفسير صحيح اين آيه، و ساير آيات قرآن (كه حجت و معتبر و تفسير به رأي و هوا و تعصب نباشد) تفسير اهل‌بيت عليهم‌السّلام است، كه اجماع دارند بر اين‌كه آيه در موضوع مودت و تعظيم ذي‌القربي و عترت پيغمبر صلي‌الله عليه و آله نازل شده است، و صحت انتساب اين تفسير به اهل‌بيت مثل اميرالمؤمنين و امام حسن و زين‌العابدين عليهم‌السّلام از مسلّمات است، و علاوه بر شيعه، اهل‌سنت نيز در روايات متعدد آن را روايت كرده‌اند و معلوم است كه كسي از اهل‌بيت، اعلم به علوم قرآن و شأن نزول و موارد آن نيست، و قول احدي بر قول آنها راجح نمي‌شود.

بنابراين خطاب تفسير، عام و متوجه به همه امت است، و با تفسير:

«وَ مَنْ يَقْتَرِفُ حَسَنَةً»

كه از امام مجتبي عليه‌السّلام وارد شده و با تفسير آيه:

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَري عَلَي اللهِ كَذِباً»

و آيه:

«هُوَ الَّذي يَقْبَلُ الْتَّوْبَةَ ...»

موافق است و به هر حال تفسير اهل‌بيت، بنابر مذهب شيعه، و بنابر روايات متواتر از طرق اهل‌سنت، حجت و معتبر است و ترك آن جايز نيست؛ زيرا أمن از ضلالت و گمراهي، برحسب حديث متواتر ثقلين، در تمسك به آنها است و ما در كتابي كه در حجّيت اقوال ائمه عليهم‌السّلام و وجوبِ رجوع به آنها در تمام علوم اسلامي نگاشته‌ايم اين موضوع را بطور كامل با ادّله بسيار ثابت كرده‌ايم.

3ـ ملاحظه تفسير آيه با آيات ديگر

در اينجا لازم به تذكر است كه استثناء بر اين چهار وجه، يا منقطع است يا متصل؛ اگر منقطع باشد معني اين مي‌شود كه مودت في‌القربي اجر نيست، كه در اين صورت «الا» به معني «لكن» مي‌شود.

و اگر متصل و حقيقي باشد كه فقط بنا به تفسير اوّل و دوّم و چهارم صحيح است و معنايش اين است كه مودّت في‌القربي براي من مانند اجر است، اجري كه سود آن براي اجردهنده است نه گيرنده[14].

چنانچه اين آيه هم بر همين معني دلالت دارد:

«قُلْ ما سَأَلَتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ»[15]

«بگو آنچه را از اجر از شما مي‌خواهم پس آن براي خودتان است».

چون ثواب مودّت قربي نيز به خودشان عائد مي‌شود.

و اين عيناً مثل همان توصيه طبيب است به عمل به دستور و نسخه، زيرا مودّت قربي از اركان بزرگ اسلام و مراجعه به آنها و پيروي و اطاعت از آنها، سبب استقامت بر امر دين و آشنايي به معارف و علوم اسلام، و مانع از انحراف از صراط مستقيم است، و اين لطف بياني است در اين موارد، براي اين‌كه مخاطب اشتياقش زياد شود مانند آية:

«مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً»[16].

بنابراين، اين به هر معنايي كه تفسير شود، و خصوص به تفسير صحيح كه همان مودّت عترت پيغمبر صلي‌الله عليه و آله است، هيچ ناسازگاري با آياتي مثل:

«قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ»

ندارد.

و مثل اين‌كه در خود دعا نيز به دفع توهم تنافي عنايت شده است، زيرا بلافاصله پس از جمله:

«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجَْر مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ في كِتابِكَ فَقُلْتَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي»

مي‌فرمايد:

«وَ قُلْتَ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ، وَ قُلْتَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ اِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ اِلي رَبِّهِ سَبيلا[17]، فَكانُوا هُمُ السَّبيلَ اِلَيْكَ وَالْمَسْلَكَ اِلي رِضْوانِكَ»

«پس قرار دادي اجر محمد، صلواتك عليه وآله، را مودّت اهل‌بيت او در قرآن و گفتي بگو نمي‌خواهم از شما اجري را، مگر مودّت قربي و عترتم را. و فرمودي آنچه را از شما به عنوان مزد سؤال مي‌كنم، آن از براي شما است. و فرمودي سؤال نمي‌كنم بر تبليغ رسالت از شما مزدي را مگر كسي را كه بخواهد بگيرد به سوي خدا راهي را (راه ولايت و مودّت اهل‌بيت) پس اهل‌بيت مي‌باشند راه به سوي تو، و محل سلوك به سوي خوشنودي تو».

آيا اگر ايرادكننده در همين دعاي ندبه دقت مي‌كرد جايي براي ايرادي كه كرده مي‌ديد؟ و آيا مع‌ذلك احتمال منافات مي‌داد؟ انصافاً اين حقيقت از دعا كه استشهاد به قرآن است نكته علمي و جالبي را متضمّن است و لطف تعبيرات آيات را نشان مي‌دهد، و اين معني را مي‌پروراند كه اجر رسالت، مودّتِ عترت است و سودش براي خود مردم است. و مانند اجرها و مزدهايي كه سودش را مزدگيرنده مي‌برد نيست. و ديگر آنكه مودّتِ عترت، راه خدا است، و از كساني خواسته مي‌شود كه بخواهند سالك راه خدا شوند.

«فخر رازي» در تفسير خود، (ج7، ص389 و 390) پس از مطالبي كه در اين زمينه دارد مي‌گويد: «اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي» از باب قول شاعر است:

وَ لا عَيْبَ فيهِمْ غَيْرَ أَنَّ سُيُوفَهُم *** بِها مِنْ قراعِ الدّارِ عَينَ فَلُول

«وعيبي نيست در ايشان غير از اين‌كه شمشيرهايشان از بس به زره پوشان خورده، خرد شده است».

پس معني آيه اين مي‌شود كه: من طلب نمي‌كنم از اجر مگر اين را، و اين در حقيقت اجر نيست.

4ـ روايات اهلسنت

روايات و احاديثي كه موافق با عقيده شيعه در تفسير اين آيه از طرق اهل‌سنت وارد شده، در جوامع بزرگ حديث و مسانيد و معاجم، و تفاسير و تواريخ، تخريج شده است، كه از آن جمله چند حديث براي مزيد بصيرت و روشني چشم دوستان اهل‌بيت در اينجا نقل مي‌كنيم:

1ـ در تفسير ابي‌السعود (ص34، ج5) و تفسير نسفي (ج4، ص105) و كشاف (ص219 و 220، ج4) و تفسير الواضح (ص19، ج25) و تفسير قرطبي (ص21، ج16) و تفسير فخررازي (ص390، ج7) و تفسير ابن‌كثير (ص112، ج4) و تفسير بيضاوي (ص123، ج4) و تفسير نيشابوري و فتح‌القدير (ص537) و ذخائر العقبي (ص25) و طبراني و ابن‌ابي حاتم و حاكم و احمد به نقل صواعق (ص168) و هيثمي در مجمع الزوائد (ج9، ص168 و ج7، ص103) و احياء الميت به فضايل اهل‌البيت (ح2) از ابن منذور و ابن‌ابي حاتم و ابن مردويه در تفاسيرشان، و طبراني در معجم كبير و جماعت ديگر همه از پيغمبر اكرم صلي‌الله عليه و آله روايت كرده‌اند كه چون آيه مودّت نازل شد، از آن حضرت سؤال شد كه نزديكانت كه بر ما مودّت و دوستي آنها واجب شده كيستند؟ فرمود: «عَلِيٌّ وَ فاطِمَةُ وَأَبْناهُما؛ «علي و فاطمه و دو پسر آنها».

و اين حديث را معاصرين از اهل‌سنت مانند عبدالفتاح مكي در كتاب «ملتقي‌الاصفياء في مناقب الامام علي و السبطين و الزهراء» (ص11) و شيخ محمدسعيد الكردي در «نشر الاعطار المحمديه في الديار الاسلاميه» (ص52، ج2) روايت كرده‌اند.

2ـ ابن حجر در صواعق (ص168) از ابوالشيخ و ديگران روايت كرده است كه آنها نيز از اميرالمومنين عليه السّلام نقل كرده‌اند كه فرمود:

«فينا آلُ حم آيَةٌ لا يَحْفَظُ مَوَدَّتَنا اِلاّ كُلُّ مُؤْمِنٍ ثُمَّ قَرَأَ: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي».

و متقي در كنزالعمال (ج1، ص218) آن را روايت كرده است و خلاصه مضمون اين است كه مي‌فرمايد:

«در شأن ما آل حم، آيه‌اي است كه حفظ نمي‌كند مودّت ما را مگر كسي كه مؤمن باشد.»

سپس اين آيه را

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ ...»

قرائت فرمود.

صاحب مجمع‌البيان مي‌فرمايد: به اين معني كميت در اين شعر اشاره كرده است:

وَجَدْنا لَكُمْ في آلِ حم آيةً *** تَأَوَّلَها مِنّا تَقِي وَ مُعْرِب

3ـ تفسير طبري (ج5، ص16 و 17) از سعيد بن جبير و عمرو بن شعيب، و الدرالمنثور از ابن عباس، و تفسير قرطبي از علي‌بن‌الحسين، عليهماالسّلام، و عمرو بن شعيب و سدي روايت كرده‌اند كه مراد از قربي، قرباي رسول خدا صلّي الله عليه و آله است، يعني:

«اِلاّ اَنْ تَوَدُّوا في قِرابَتي وَ أهلِ‌بيتي»

«مگر اين‌كه نزديكان و اهل‌بيت مرا دوست بداريد».

و در احياءالميت (ح1) از سنن سعيدبن‌منصور، از ابن‌جبير نقل كرده است.

4ـ ابن‌حجر در صواعق (ص168) از بزاز و طبراني از حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام در ضمن خطبه‌اي روايت كرده است كه فرمود:

«وَ أَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ الَّذينَ افْتَرَضَ اللهُ مَوَدَّتَهُمْ وَ مُوالاتَهُمْ فَقالَ: فينا أَنْزَلَ عَلي مُحَمَّدٍ صلي‌الله عليه و آله قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ ...»

«من از اهل‌بيتي هستم كه مودّت و موالاتشان را خدا واجب فرموده است پس فرمود در ما نازل شده است بر محمد صلّي‌الله عليه و آله : قل لا أسالكم ...».

5ـ «حاكم» در مستدرك (ج3، ص172) نيز از حضرت مجتبي عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود:

«وَ أَنَا مِنْ أَهْلَ الْبَيْتِ الَّذينَ افْتَرَضَ اللهُ مَوَدَّتَهُمْ عَلي كُلِّ مُسْلِم فَقالَ تَبارَكَ وَ تَعالي لِنَبيّهِ ،صَلَّي‌اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي، وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً، فَاقْتِرافُ الْحَسَنَةِ مَوَدَّتُنا أَهْلَ‌الْبَيْتِ»

«من از اهل‌بيتي هستم كه مودتشان را بر هر مسلمان خدا واجب قرار داده و به پيغمبرش فرموده «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ ...» و به جا آوردن حسنه مودّت ما اهل‌بيت است.

و صواعق نيز اين حديث را (در ص168) روايت كرده است.

6ـ طبري (ج25، ص25) به سند خود روايت كرده است كه آنگاه كه علي‌بن‌الحسين عليهما‌السّلام را به اسيري به دمشق آوردند، مردي از اهل شام به آن حضرت گفت:

سپاس خداي را كه شما را كشت و مستأصل كرد و ريسمان فتنه را قطع نمود.

حضرت به او فرمود: آيا قرآن خوانده‌اي؟

مرد: آري.

امام: آيا آل‌حم را خوانده‌اي؟

مرد (از روي تعجب): قرآن خوانده‌ام و آل‌حم را نخوانده‌ام؟

امام: اين آيه را نخوانده‌اي:

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي»؟

مرد: شما هر آينه ايشانيد؟

امام فرمود: بله.

و ابن حجر در صواعق (ص168) از طبراني، و ديگران اين حديث را روايت كرده‌اند.

7ـ حلية الاولياء (ج3، ص201) به سند خود از جابر روايت كرده است كه مردي اعرابي به محضر پيغمبر صلي‌الله عليه و آله شرفياب شده و عرض كرد: يا محمد! اسلام را بر من عرضه بدار.

فرمود: شهادت بدهي به اين‌كه معبودي غير از خدا نيست، و اين‌كه محمّد بنده و فرستاده او است.

اعرابي: آيا مزدي از من مي‌خواهي؟

پيغمبر صلي‌الله عليه و آله : نه، مگر مودّت و دوستي نزديكان را.

اعرابي: نزديكان من، يا تو؟

پيغمبر صلي‌الله عليه و آله نزديكان من.

اعرابي: دست بده با تو بيعت كنم

«فَعَلي مَنْ لا يُحِبُّكَ وَ لا يُحِبُّ قُرْباكَ لَعْنَةُ اللهِ»

«بر آن كس كه تو و نزديكانت را دوست نمي‌دارد لعنت خدا باد».

پيغمبر صلي‌الله عليه و آله : آمين.

و اين حديث را «زرقاني» در «شرح مواهب» و ديگران، روايت كرده‌اند (نشرالاعطار المحمديّة في الدّيار الاسلامية ـ ص70 و 71).

8ـ طبراني در معجم كبير و اوسط، روايت كرده است كه انصار خواستند براي رسول خدا صلي‌الله عليه و آله مالي جمع كنند. خدمت حضرت عرض كردند. خداوند اين آيه را نازل فرمود:

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ...»

وقتي از خدمت حضرت بيرون آمدند، بعضي گفتند اين را فرمود: كه ما در راه اهل‌بيت او جنگ كنيم، و آنها را ياري كنيم. اين آيه نازل شد:

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَري عَلَي اللهِ كَذِباً»

تا

        «وَ هُوَ الَّذي يَقْبَلُ الْتَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ»[18]

و نظير اين روايت در شرح‌الناسخ و المنسوخ (ص179) و در صواعق (ص168) از بغوي و ثعالبي روايت شده و واحدي نيز در اسباب‌النزول (ص280) و ابن‌سلامه در الناسخ و المنسوخ (ص274 و 275) در هامش اسباب‌النزول آن را روايت كرده‌اند.

9ـ ابن اثير در اسدالغابه (ج5، ص367) از حبيب بن ابي ثابت در ضمن حديثي قريب به اين مضمون روايت كرده است كه شيوخ انصار به حضرت علي‌بن‌الحسين عليهماالسّلام عرض كردند: شيوخ ما براي ما حديث كرده‌اند كه خدمت پيغمبر صلي‌الله عليه و آله رفتند، و از آن حضرت اجازه خواستند كه خانه و اموال خود را به آن حضرت واگذار كنند، براي آنچه كه خدا به آنها به سبب پيغمبر عطا فرمود و آنها را تفضيل و برتري داد و به سبب پيغمبر صلي‌الله عليه و آله گرامي‌داشت. خدا اين آيه را نازل كرد «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ ...»، شيوخ انصار به حضرت زين العابدين عليه السّلام عرض كردند: «نَحْنُ نَدُلُّكُمْ عَلَي النّاسِ». يعني ما كمك براي شما هستيم در برابر مردم.

10ـ ابن‌ابي حاتم از ابن‌عباس روايت كرده است در تفسير آيه

«وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً»

كه اقتراف حسنه، مودّت آل محمد عليهم‌السّلام است (إحياءالميّت، ج4).

11ـ ابن‌حجر در ذيل آيه پنجم از آيات نازل شده در مورد اهل‌بيت در صواعق (ص150) در ضمن حديثي از حضرت زين‌العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه در جمله اوصاف ائمه اهل‌بيت عليهم‌السّلام فرمود:

«اَلَّذينَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرّجْسَ، وَطَهَّرَهُمْ تَطْهيراً وَ بَرَأَهُمْ مِنَ الآفاتِ وَ افْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِي الْكِتابِ»

«آنچنان كساني كه خدا رجس را از ايشان برده و پاك قرار داده پاك قرار دادني، و از آفات بري ساخته و دوستي ايشان را در كتاب واجب كرده است».

اينها برخي از رواياتي است كه از طرق اهل‌سنت روايت شده است، و هر كس طالب زياده بر اين باشد مي‌تواند به كتاب «خصايص‌الوحي المبين في مناقب اميرالمؤمنين عليه السّلام» و «عمده» ابن بطريق، و «الفصول المهمة» رجوع نمايد.

آيا با اين همه روايات از اهل‌سنت، عجيب نيست اگر كسي كه خود را شيعه مي‌داند، با عكرمة خارجي و اعداي اهل‌بيت موافقت نموده و تفسير مأثور از آنها را ترك كند، و با دشمنان آنها كه فاقد علم و دانش، يا معاند و متعصب بوده‌اند، هم آواز شود؟

آيا كسي از حضرت علي‌بن ابيطالب، و حضرت مجتبي و حضرت زين‌العابدين و ساير ائمه عليهم‌السّلام اعلم به تفسير قرآن و شأن نزول آن است؟

آيا اين همه نقل‌هاي أرباب تفاسير و روايات، در اين‌كه اين چهار آية سورة شوري مدني است، كافي نبود كه اقلا ايراد كننده به طور قطع اين آيات را مكي نشمارد، و قول اهل‌بيت را رد نكند؟

حال كه علي‌رغم تمام روايات وارده مي‌گويد: اين آيات مكي است، جا داشت در چنين مقامي كه مي‌خواهد متن دعاي ندبه را تضعيف كند به قول مخالف هم اشاره‌اي نمايد و ميان دعوا نرخ تعيين نكند.

واقعاً من نمي‌دانم غرض از اين شبهه تراشي‌ها و انكار فضايل اهل‌بيت چيست؟

باشد تا روز داوري برسد و در دادگاه عدل الهي از رسول خدا صلي‌الله عليه و آله خجلت بكشند و از اين گفته‌ها و انكار فضايل اهل‌بيت آن حضرت پشيمان شوند.

اگر افرادي در قلب تشيع اين صداهاي ناهنجار را بلند كرده‌اند، ديگران از خارج به ولاي اهل‌بيت مي‌پيوندند.

و حتي فردي مثل عبدالباقي عمري فاروقي شاعر و اديب معروف كه نسبش به عمربن الخطاب منتهي مي‌شود و ديوانش «الترياق الفاروقي» پر است از مدايح و فضايل ائمه اثني‌عشر بخصوص مناقب اميرالمؤمنين عليه السّلام در قصيده «الباقيات الصالحات» در اين موضوع اين‌گونه داد سخن مي‌دهد:

سَلِ الدَّعَي بْنَ زِيادِ الَّذي *** اِلي أَبي أَبي يَزيد نُسِبا

اَلْمُصْطَفي وَابْنَتُهُ وَ صَهْرُهُ *** لِمَنْ غَدَوْا جَدّاً وَ اُمّاً وَ أَباً

وَ قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ لَمّا نَزَلَتْ *** مَعَ النَّبِيِّ بِالْعَبا مَنِ احْتَبا

وَ عَهْدُ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ *** أَجْرٍ لِمَنْ بِهِ الْوَلا قَدْ وَجَبا[19]

و شافعي هم در اين مورد مي‌گويد:

يا اهل‌بيت رَسُولِ اللهِ حُبُّكُمْ *** فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِي القُرْآنِ أنْزَلَهُ

كَفاكُمْ مِنْ عَظيمِ الْقَدْرِ أَنَّكُم *** مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُمْ لا صَلاةَ لَهُ[20]

            و شمس الدين العربي هم در اين معني مي‌گويد:

رَأَيْتُ وِلائي آلَ طه فَريضَةً *** عَلي رَغْمِ أَهْلِ الْبُعْدِ يُورِثُنِي الْقُرْبا

فَما طَلَبَ الْمَبْعُوثُ أَجْراً عَلَي الْهُدي *** بِتَبْليغِهِ اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي[21]

            ديگري مي‌گويد:

هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقي لِمُعْتَصَمِ بِها *** مَناقِبُهُمْ جائَتْ بِوَحْيٍ وَ اِنْزالٍ

مَناقِبُ في شُوري وَ سُورَةِ هَلْ أَتي *** وَ في سُورَةِ الاَْحْزابِ يَعْرِفُهَا التّالي

وَ هُمْ آلُ بَيْتِ الْمُصْطَفي وَ وِدادُهُمْ *** عَلَي النّاسِ مَفْروضٌ بِحُكْمٍ وَاِسْجالٍ[22]


 

 

 

«11»
دعاي ندبه و عقل

ايراد ديگر اين است كه: دعاي ندبه با عقل مخالف است؛ زيرا اين دعا را در هزار مكان و مسجد و خانه مي‌خوانند. آيا امام زمان همه‌جا حاضر و شنوا، و لامكان است، و حاضر في كل مكان است مانند خدا؟ البته خير، زيرا امام صفات خدا را ندارد، و امام حسين عليه السّلام فرمود:

«سُبْحانَ اللهِ عَنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقينَ»

و اگر همه‌جا حاضر نيست پس چرا در اين دعا او را صدا مي‌زنند و مي‌گويند:

«يَابْنَ الّسادَةِ الْمُقَرَّبينَ يَابْنَ الْنُّجَباءِ الأَكْرَمينَ»

«اي پسر سادات مقربين، اي فرزند نجباي اكرمين».

آيا ندا كردن و خطاب نمودن، مخاطب و منادي نمي‌خواهد؟

آيا مخاطبي كه بشنود، همه‌جا هست يا خير؟ خود اين دعا كه مي‌گويد امام همه‌جا نيست، زيرا در اواخر مي‌گويد:

«فَبَلِّغْهُ مِنّْا تَحِيَّةً وَ سَلاماً»

«اي خدا سلام و تحيت ما را به امام برسان».

اگر امام همه‌جا هست ديگر، خدايا سلام ما را به او برسان نمي‌خواهد، خودش مي‌شنود؟ اگر امام حسين همه‌جا حاضر است ديگر «فطرس ملك» سلام شيعيان را به او مي‌رساند يعني چه؟ اگر پيغمبر اسلام همه‌جا هست، پس چنانچه در كتاب كافي و وسائل‌الشيعه (باب زيارة‌النبي من بعيد) رسول خدا فرمود: «من سلام امتم را از راه دور نمي‌شنوم، بلكه ملائكه الهي به من مي‌رسانند» پس جايي كه پيغمبر خدا ـ كه اشرف از تمام مخلوقات است ـ همه‌جا حاضر و شنوا نيست، چگونه جانشين او همه‌جا حاضر و شنوا است؟ اگر امام همه‌جا حاضر است، چرا علماي شيعه روايت كرده‌اند كه ملائكه نامه اعمال را خدمت او مي‌برند؟ اگر خود او حاضر است، ديگر نامه‌رسان نمي‌خواهد.

پس بدان، كه محال است يك نفر، دو نفر يا هشت نفر بشود و در آن واحد، در هشت مكان باشد. اگر هشت نفر شد يك نفر نيست، چه برسد به اين‌كه هزاران جا باشد؟

آيا عقل حجت نيست؟ عقل مي‌گويد محال است شيء واحدي در يك آن در دو مكان باشد، چه برسد به صد مكان! ما از اين مردم عوام مي‌پرسيم، آيا اگر اميرالمؤمنين همه‌جا بود، چگونه او را در مسجد كوفه شهيد كردند؟ آيا پيغمبر اسلام چون از مكه فرار نموده و به مدينه رفت، باز هم در مكه بود يا خير؟ آيا امامي كه همه‌جا هست، در حمام زنانه، در ميخانه و در امكنه فساد، همه‌جا هست يا خير؟ اگر هست پس به همه زنان مردم محرم است! اگر به هر زني محرم بود، پس چرا با خواندن عقد زني را به خود محرم مي‌نمود؟ آيا امام مانند خدا بدون تكليف است و حلال و حرامي‌براي او نيست؟ اگر مكلَّف است پس چرا او كه در همه‌جا هست نهي از منكر نمي‌كند، و از امكنة فساد جلو نمي‌گيرد؟



[1] . من لا يحضره الفقيه، ج3، ص229، ح1081 / 12.

[2] . سيره ابن هشام، ج1، صص320 ـ 322.

[3] . كافي، ج7، ص448، ح6 ـ در كافي حديث ديگر به شماره 4 ـ از حضرت صادق عليه‌السّلام روايت شده كه مظنون اين است با روايت فقيه يكي باشد.

[4] . تهذيب، ج8، ص281، ح1029 / 21.

[5] . تفسير عياشي، ص324، ح142.

[6] . و خداي تو حكم فرمود كه جز او هيچ كس را نپرستيد و درباره پدر و مادر نيكويي كنيد و چنانچه هر دو يا يكي از آنها پير و سالخورده شوند زنهار كلمه اي كه آنها را رنجيده خاطر كند مَگوييد و كمترين آزار را به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن گوييد. و هميشه پر و بال تواضع و تكريم را با كمال مهرباني نزدشان بگسترانيد و بگوييد پروردگارا تو در حق آنها رحمت و مهرباني فرما. (سوره اسري، آيات 23 و 24).

[7] . سوره طه، آيه17.

[8] . (سوره مائده، آيه116).

[9] . سوره احزاب، آيه21.

[10] . سوره آل عمران، آيه103.

[11] . زماني كه واجب كرده رحمان در وحي (قرآن) دوستي ايشان را پس به كجا (وكه) از وحي عزيز رفتن است (مي‌توان رفت)؟ و به كجا از قرآن عزيز مذهب‌ها (رفتن‌ها يا محل رفتن‌ها) و به كجا به سوي غير خدا بازگشت است؟

[12] . در مكي يا مدني بودن سوره و آيه، سه اصطلاح است كه يكي از آن سه اين است كه : مكي آن آيه و سوره‌اي است كه در مكه نازل شده اگر چه بعد از هجرت باشد.

[13] . سوره شوري، آيه24.

[14] . حضرت مستطاب آيت‌الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا گلپايگاني ـ متع‌الله المسلمين بطول بقائه ـ وقتي در اين مورد به مناسبتي بيان لطيفي فرمودند كه خلاصه آن اين است كه: مفهوم آيه، مثل اين است: طبيب بسيار حاذق عارف به امراض و معالجات، به بيماران خود بگويد، من از شما مزد و حق‌الطبابة (ويزيت) نمي‌خواهم، مزد من و ويزيت من اين است كه شما به نسخه و دستوري كه مي‌دهم عمل كنيد.

[15] . سوره سبأ ، آيه47.

[16] . سوره بقره، آيه245.

[17] . سوره فرقان، آيه59.

[18]  

[19] . 1ـ بپرس از زنازاده ابن‌زياد كه به سوي پدر پدر يزيد نسبت داده شده است. 2ـ مصطفي صلي الله عليه و آله و دختر و دامادش، جدّ و مادر و پدر كيستند؟ 3ـ و بگو آيه «تَعالَوا نَدْعُ» وقتي نازل شد، با پيغمبر صلي الله عليه و آله در عبا چه كسي بود. 4ـ و عهد «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ» از براي چه كسي ولايت را واجب قرار داد. (الترياق الفاروقي، ص95).

[20] . 1ـ اي اهل‌بيت رسول خدا، دوستي شما واجب و فرضي است از خدا كه در قرآن آن نازل كرده است. 2ـ كفايت مي‌كند در بزرگي شما اينكه هركس بر شما صلوات نفرستد، نماز براي او نيست. (الصواعق، ص146).

[21] . 1ـ ديدم ولايت خود را نسبت به آل‌طه فريضه‌اي است، كه علي‌رغم اهل دوري، موجب قرب به خدا مي‌گردد. 2ـ پس طلب نكرد پيغمبر صلي الله عليه و آله بر تبليغ هدايت، مگر مودّت قربي (اهل‌بيت) را. (الصواعق، ص168).

[22] . 1ـ ايشان عروة‌الوثقي و دستگيرة استوارند براي كسي كه به آن چنگ زند. مناقب ايشان به وحي آمده است. 2ـ مناقبي در سورة شوري و سورة هل أتي و سورة احزاب، كه تلاوت كننده آنها را مي‌شناسد. 3ـ و ايشان اهل‌بيت مصطفايند و دوستي ايشان نيز بر مردم به حكم خدا واجب شده است. (الفصول المهمه ابن صباغ المالكي، ص11).



:: موضوعات مرتبط: متن فروغ ولایت دردعای ندبه
:: برچسب‌ها: متن کتاب های آیت الله صافی, متن کامل فروغ ولایت در دعای ندبه, آیت الله صافی, نوید امن و امان, مسابقه گفتمان مهدویت
نويسنده : بهروز ملکی بابهویزی
تاريخ : دوشنبه 17 تیر1392
متن کامل کتاب فروغ ولایت در دعای ندبه اثر آیت‌الله صافی گلپایگانی (قسمت 4)

 

جواب:

اوّلاً، هيچ يك از اين اشكالات و پرسش‌ها با فرض صحت آن در موارد ديگر، نسبت به دعاي ندبه وارد نيست؛ زيرا اين دعا براي ندبه است، و اظهار تأسف از غيبت امام، و نگراني از بدي اوضاع و ابراز علاقه به ظهور حكومت حق، و... و در مثل اين مورد گوينده، بعيد را قريب، و غايب را حاضر و بلكه گاهي مرده را زنده فرض مي‌كند و اظهار تأثر مي‌نمايد؛ مخاطب هركه باشد، خواه بشنود يا نشنود. مانند نوحه و مرثيه بر ميّت كه به او خطاب مي‌شود، و در صد جا او را مي‌خوانند، و در اشعار شعرا از اين‌گونه خطاب‌ها بسيار است.

ثانياً، از كجا مي‌گوييد كه باخبر بودنِ امام و رسيدن ندا و سلام شيعيان به آن حضرت، ملازمه دارد با اين‌كه حضرت در همه‌جا حضور حقيقي جسماني داشته باشد!؟

كسي كه مي‌گويد امام به اذن خدا در همه‌جا است، غرضش اين است كه از همه‌جا اطلاع دارد، و فاصلة زمان و مكان مانع از علم و رؤيت آن حضرت نمي‌شود، و سلام و خطاب مردم به او مي‌رسد، خواه به توسط فطرس يا ملائكه ديگر، و خواه بدون واسطه.

در اينجا سخن از كيفيّت و نحوة علم و اطلاع امام به سلام و خطاب ما، و فرق بين سلام بعيد و قريب مطرح نيست، و واقع اين موضوع هر نحو باشد، به دعاي ندبه و مطالب حق ديگر ضرر نمي‌زند كه شما به «بابُ اسْتِحْبابِ زِيارَةِ النَّبِيِّ صَلَّي‌اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَلَوْ مِنْ بَعيد» از «وسايل‌الشيعه» و غيره استشهاد كرده و مي‌گوئيد پيغمبر صلي‌الله عليه و آله فرمود:

«من سلام امتم را از دور نمي‌شنوم بلكه ملائكه الهي به من مي‌رسانند»

مگر حال كه ملائكه سلام و خطاب را مي‌رسانند، فرمودند سلام نكنيد؟

مقصد از اين احاديث همين است كه سلام به پيغمبر را ترك نكنيد و گمان ننماييد كه آن حضرت از سلام شما مطلع نمي‌شود. اينگونه روايات همه مؤيد خطاب و ندا و سلام است، وانگهي حقيقت و نحوه اين شنيدن و رسيدن سلام و ندا بر ما معلوم نيست، امّا لازمِ هر دو را كه علم پيغمبر و امام به ندا و سلام است، از آن استفاده مي‌كنيم. در اين مطالب كه به نقل ثابت مي‌شود، همين قدر كه عقل حكم به امتناع آن نكند، و حتي به طور اعجاز احتمال آن را بدهد قبول مي‌كنيم و تسليم هستيم.

چرا شما مي‌گوييد اينگونه روايات متن دعاي ندبه را ضعيف يا خلاف عقل مي‌سازد؟ اين روايات اين را مي‌پروراند كه در حال مماتِ پيغمبر صلي‌الله عليه و آله هم، نسبت به ايشان، مثل اين وظايف را كه در حال حيات انجام مي‌داديد ـ از قبيل استغاثه و توسّل به آن حضرت ـ انجام بدهيد، پيغمبر صلي‌الله عليه و آله مطلع مي‌شود.

به‌علاوه مي‌توان گفت كه ظاهر اين اخبار، بيان‌كننده فرق بين نحوه و كيفيّت اطلاع از قريب و بعيد و شنيدن و رسيدن نيست، تا كسي مفهوم بگيرد و بگويد از دور نمي‌شنود، بلكه ظاهر اين است كه براي دفع توهم كساني كه ندا و سلام از بعيد را استبعاد مي‌نمايند ـ چون سلام در مقابل قبر مطهر و در نفس روضه منوّره متعارف بوده و آن را مسموع مي‌دانستند ـ مي‌فرمايد، سلام از قريب را كه مي‌شنود و سلام از بعيد هم به آن حضرت مي‌رسد. يا خودش مي‌رسد، چنانكه مقتضي اكثر رواياتِ اين باب است، و يا به وسيله ملائكه، چنانكه روايت ضعيفي بر آن دلالت دارد. غرض اين است كه آن را هم مي‌شنود، نه اين‌كه مراد اين باشد كه از دور نمي‌شنود ولي از نزديك مي‌شنود.

به هرحال شنيدن از دور موضوعي است كه در دنياي ما عملي شده است. نسبت به عالم برزخ كه معلوم نيست اين فاصله‌هاي زمان و مكان در آنجا مانع از شنيدن و رؤيت باشد، يا نسبت به روح مقدس پيغمبر و امام كه به مراتب لطيف‌تر و كامل‌تر از فرشته است مخصوصاً بطور اعجاز، به هيچ وجه استبعاد ندارد.

ثالثاً، اين‌كه گاهي به عبارت دعا:

«فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِيَّةً وَ سَلاماً»

و گاهي به اين‌كه چون ملائكه نامه اعمال را خدمت آن حضرت مي‌برند و به ايشان عرضه مي‌دارند، استشهاد مي‌كنيد بر اين‌كه امام همه‌جا حاضر نيست، و گاهي مي‌گوييد چون «فطرس» سلام شيعه را به امام حسين عليه السّلام مي‌رساند، پس معلوم مي‌شود امام همه‌جا حاضر نيستند.

جوابش اين است كه: مگر ما مي‌گوييم امام در هر مجلس و مكان حضور دارند؟ آنچه در اين مورد گفته مي‌شود و صحيح است، اين است كه امام به هر كجا و هر مكان اراده كند باذن الله تعالي مي‌تواند برود، و به احوال رعايا و شيعيان خود و آنچه تحت‌نظر ولايت او قرار گرفته، ناظر و آگاه است.

و جملة

«فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِيَّةً وَ سَلاماً»

با اين معني هيچ منافاتي ندارد؛ زيرا ممكن است امام خودش از سلام و عرض ادب ما آگاه باشد، ولي ما براي قابل شدن سلام و رفع موانع قبول، از خداوند درخواست ابلاغ آن را مي‌كنيم، مثل آنان كه در محضر پيغمبر يا در حرم پيغمبر از خدا مي‌خواهند كه تحيت آنها را به پيغمبر ابلاغ فرمايد.

و در موضوع ملائكه‌اي كه اعمال را به آن حضرت عرضه مي‌دارند و فطرس كه سلام شيعيان را مي‌رساند، جوابش اين است كه اين هم دليل بر عدم علم امام نيست، چنانچه ملائكه حفظه، دليل بر عدم علم خدا به اعمال مردم نيست.

هر چه آنجا بگوييم اينجا هم مي‌گوييم. اين امور برنامه‌هايي است براي تربيت و تنبيه مردم، و در واقع الطافي است از جانب خدا و هيچ‌يك دليل بر عدم علم خدا و پيغمبر و امام نمي‌شود.

رابعاً، اين‌كه مي‌گويد اگر امام در همه‌جا حاضر باشد لازم مي‌شود كه يك نفر، چند نفر بلكه چند هزار نفر و بيشتر باشد، جوابش اين است كه ما نمي‌گوييم امام در همه‌جا به معنايي كه شما مي‌گوييد حاضر هستند، ولي مي‌گوييم امكان دارد كه در اماكن متعدد به نحوي از حضور حاضر باشند، و فاصله زمان و مكان نسبت به ايشان برداشته شود.

چطور مي‌گوييد فطرس همه‌جا حاضر مي‌شود، و سلام شيعيان را از هر شهر و مجلس به عرض آن حضرت مي‌رساند؟ ولي براي امام اين معني را امكان‌پذير نمي‌دانيد؟

آقاي عزيز! ملك‌الموت يك نفر بيشتر نيست، چطور در يك آن، در دو مكان و صد مكان حاضر مي‌شود؟ ما كه وارد عالم ملائكه و عوالم ارواح و جهان برزخ نيستيم، تا حقايق اين امور را به طور قاطع بتوانيم تشريح كنيم، اما اينقدر مي‌دانيم كه با يك مشت الفاظ و چون و چرا و استبعادات، نمي‌توان اين امور را انكار كرد. اينقدر امكان دارد كه بُعد و فاصله زمان و مكان براي پيغمبر صلي‌الله عليه و آله و امام و بسياري از ارواح، و براي ملائكه، پرده نباشد و چنانچه قريب چهارده قرن پيش، با اين فاصلة زماني طولاني، اوضاع كنوني را مي‌ديدند، امكان دارد از مسافت بعيد هم افراد را اگر خواستند، ببينند.

چطور شما با تلويزيون آمريكا را مي‌بينيد، اروپا را مي‌بينيد، و در يك آن با راديو صداهاي همه‌جا را مي‌شنويد؟

آقاي من! اينها چه اشكالاتي است مي‌كنيد، اوّل معني حضور امام را در اماكن مختلف بفهميد، بعد اين فرمايش‌ها را بكنيد، اگر نمي‌فهميد اين اشكال‌هاي عاميانه چه معني دارد.

اگر يك قرن پيش براي شما مي‌گفتند، تا يك قرن ديگر انسان‌ها همه از مسافت دور هم ديگر را مي‌بينند، و در همه‌جا حاضر مي‌شوند و با هم سخن مي‌گويند، مي‌گفتيد اين خرافات چيست؟ اينها افسانه است با عقل سازگار نيست. اما حالا مي‌فهميد آن قضاوت شما منشأش بي‌علمي و بي‌اطلاعي بوده است.

شما كه مي‌گوييد: نمي‌شود امام در يك زمان در همه‌جا حاضر شود، بفرماييد ببينم وقتي فلان شخص را كه در صفحه تلويزيون شما مي‌بينيد، ديگران همه مي‌بينند، در همه‌جا مي‌بينند، يك نفر چند ميليون نفر شده است؟

جام جهان‌نما را شنيده‌ايد، چه مانعي دارد كه باطن ملكوتي امام مثل همان جام جهان‌نما باشد، در عين حال كه در مسجد كوفه باشد، و آنجا شهيد شود از اقصي نقاط جهان هم مطلع باشد.

شما گمان مي‌كنيد اين‌كه مي‌گوييم: امام در همه‌جا حاضر است يعني بايد توي حمام زنانه‌ها، و توي العياذبالله كاباره‌ها، و مراكز فساد هم تشريف ببرند، مگر هركس هر كاري را بتواند انجام دهد انجام مي‌دهد؟ يا مي‌گوييم از امام رفع تكليف شده است؟

واقعاً انسان از اين سخنان شما كه نفهميده و نسنجيده، پيرامون يك چنين حقايق بلند و عميق گفته‌ايد، بي‌اختيار خنده‌اش مي‌گيرد، و از بلندپروازي‌هاي جاهلانه تعجب مي‌كند.

پشه چون داند كه اين باغ از كي است *** در بهاران زاد و مرگش دردي است

تو كه در علم خود زبون باشي *** عارف اين علوم چون باشي؟


 

 

 

«12»
بررسي جملة  يَابْنَ الطُّورِ وَالْعادِياتِ

يكي ديگر از مواردي را كه در دعاي ندبه، بعضي آن را خلاف عقل شمرده‌اند اين جمله است:

«يَابْنَ يس وَ الْذّارِياتِ»

و

«يَابْنَ الطُّورِ وَ الْعادِياتِ»

اي پسر يس و بادهاي وزنده، و اي پسر كوه طور و اسبان دونده

سپس گفته: اين توهين به امام عالي مقام، و به‌علاوه مخالف عقل است؛ زيرا امام فرزند كوه طور و اسبان دونده نيست. چگونه شيعيان حيا نمي‌كنند، و اين جملات را مي‌خوانند. اگر كسي مي‌گويد چگونه حضرت سجاد عليه‌السّلام فرموده:

«أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِني أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ صَفا»

جمله دعاي ندبه نيز مانند گفتار حضرت سجاد عليه السّلام است.

جواب اين است كه خير مانند آن نيست، زيرا هر كس در هر شهر و يا قصبه‌اي زندگي كرده و بزرگ شده مي‌گويند بچه آنجا است؛ مثلاً به قمي مي‌گويند بچه قم است و به كاشاني مي‌گويند بچه كاشان است؛ و چون حضرت سجاد و يا پدر و جدّش در مدينه و مكه و زمزم و صفا بزرگ شده‌اند، مي‌فرمايد: «أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَ صَفا» اما امام زمان، نه خودش در كوه طور بزرگ شده و نه پدر و جدش. به اضافه با جمله «وَ الْعادِياتِ وَ الذّارِياتِ» چه مي‌كنند؟ به هر حال ما كه جرأت نمي‌كنيم چنين توهيني به امام زمان بنماييم براي خاطر يك دعاي بي‌مدرك.

جواب:

اگر فحش و دشنام ياد گرفته بودم، پاسخ مي‌دادم: آيا شما حيا نمي‌كنيد كه اين جملات را مي‌نويسيد و شيعيان را بي‌حيا مي‌شماريد فقط عرض مي‌كنم:

عجب اشتباه غريبي، يا عجب مغلطه‌كاري بي‌ذوقي! سخن به اين فصاحت و بلاغت را، كه هر سخن‌شناس در برابر آن خاضع مي‌شود، و هر اهل معني آن را درك مي‌كند، چگونه معرفي مي‌كنيد؟!

آقا! «الطور» ، «العاديات» ، «يس» ، «الذاريات» و «طه»، هر يك اسم يكي از سوره‌هاي قرآن است، چنانچه ما مي‌گوييم:

«ياأَبْناءَ الْقُرْآن، يا أَبْناءَ الاِسْلامِ، يا أَبْناءَ سُورَةِ التَّوْحيدِ، يا أَبْناءَ الصَّلاةَ»

«اي فرزندان قرآن، اي فرزندان اسلام، اي فرزندان سوره توحيد، اي فرزندان نماز»

و همه صحيح و موافق باذوق است. يعني اي تربيت‌شدگان مكتب قرآن و سوره توحيد و اسلام و نماز.

اينجا هم همين‌طور عرض مي‌كنيم: «اي پسر سورة يس و سورة ذاريات، و اي پسر سورة طور و سورة عاديات، و اي پسر سوره طه و آيات محكمات».

شما مثل كسي كه اصلاً قرآن مجيد را نخوانده باشد، و اسم سوره‌ها را نشنيده باشد اين جمله‌هاي روان را اينطور به غلط معني مي‌كنيد.

كيست كه در معاني اين جمله‌ها شك داشته باشد؟ و حتي معنايي را كه شما از اين جمله‌ها كرده‌ايد، احتمال بدهد؟ معني اين جمله‌ها نه فقط با قرآن مخالف نيست، بلكه كمال موافقت را دارد و كيست سزاوارتر از ائمه عليهم‌السّلام و فرزندان پيغمبر صلي‌الله عليه و آله به اين خطابات؟ من كه باور نمي‌كنم يك نفر، هر چه هم كم‌ذوق باشد، اين قدر كج‌فكر باشد كه اين جمله‌ها را مثل شما معني كند.

به هر حال اگر شما معني اين جمله‌ها را نمي‌فهميد و جرأت نمي‌كنيد آن را بگوئيد، ما و ديگران با صداي بلند مي‌گوييم، و امام را با اين جمله‌هاي پرمعني و فياض، مدح و ستايش مي‌نماييم.


 

 

 

«13»
دعاي ندبه، و كفر و شرك

اگر كسي بگويد دعاي ندبه كفر و شرك است، چون خواندن غير خدا شرك است، و در اين دعا شما امام را مي‌خوانيد و براي حوائج خود او را ندا مي‌كنيد و...

جواب اين است كه: اكنون از مرگ ابن‌تيميّه (متوفاي 728ق) ششصد و شصت و چهار سال مي‌گذرد، صدها سال است شبهات او مطرح شده و پاسخ‌هاي مستدل و برهاني، به شبهات او و پيروانش، كه فتنه‌ها برپا كرده و آن همه قتل نفوس مرتكب شدند و تفرقه ايجاد كردند، و آلت دست استعمار شدند، داده شده است، و صدها كتاب از اهل‌سنت و شيعه بطلان اين فرقه را آشكار ساخته‌اند؛ و اكنون كه برخي از پيروان ابن‌تيميه و محمدبن‌عبدالوهاب رو به اعتدال كرده، و متوجه مي‌شوند گذشتگان آنها خسارت‌هايي جبران‌ناپذير به اسلام وارد كردند، و مي‌فهمند كه تهمت‌هايي كه به مسلمانان مي‌زدند، و آنها را كافر و مشرك مي‌شمردند، مبني بر جمود و تعصب باطل فرقه‌اي يا تحريك و دسايس سياسي بوده، نمي‌دانم چرا اين زمزمه‌ها از نو آغاز شده، و از كجا و كدام منبع استعمارطلب، الهام مي‌گيرند، و با التزام به عقايد تشيع اين نغمه‌ها را براي چه آغاز كرده و مقصدشان چيست؟!

اگر بگوييم تحفه نوظهوري است، كه همه مي‌دانند كه بچه‌هاي شيعيان حجاز و قطيف نيز جواب اين شبهه را ياد گرفته‌اند.

علمايي مانند «كاشف‌الغطاء» و سيد محسن امين كه افتخار عالم اسلام مي‌باشند، در عصر خودمان به اين شبهات جواب داده‌اند.

مسأله شفاعت و توسل و دعا، همه حدود و ثغور و مرزهايش روشن شده است.

شما بگوييد اين آيات:

«فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً»[1]

«پس نخوانيد با خدا احدي را.»

و

«قُلْ اِنَّما أَدْعُوا رَبّي، وَ لا اُشْرِكُ بِهِ أَحَداً»[2]

«و بگو اين است و غير از اين نيست كه مي‌خوانم پروردگارم را و شريك نمي‌گيرم براي او أحدي را.»

و

«اِنَّّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ»[3]

«به درستي كه آن كساني كه غير از خدا مي‌خوانيد، بندگاني مثل شما هستند.»

و

«وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ مَنْ لا يَسْتَجيبُ لَهُ اِلي يَوْمِ الْقِيمَةِ، وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُون»[4]

«و كيست گمراه‌تر از آنكه مي‌خواند غير از خدا كسي را كه پاسخ به او نمي‌دهد تا روز قيامت، و ايشان (خوانده‌شدگان) از خواندن آنها (خوانندگان) غافلند.»

چه ارتباط با دعاي ندبه و خطاب به امام عصر دارد، كه: اولاً، گفتم مخاطب قرار دادن غائب در مقام اظهار علاقه و تألّم از هجر و فراق، و اين‌گونه امور، يك امر عرفي و ذوقي است كه غرض خطاب حقيقي نيست بلكه به داعِي اظهار اندوه و تأسف اين‌گونه خطابات مي‌شود. بنابراين دعاي ندبه به حساب ايرادكننده هم كفر و شرك نخواهد بود، زيرا خطاب به داعِي ديگر، يا معني ديگر، استعمال مي‌شود.

ثانياً، مسلماً دعايي كه در آيات شريفه مورد نهي واقع شده، دعاي خاصي است؛ زيرا مطلق دعا و خواندن غير، حتي به قول شما دعاهاي متعارف و روزمره مراد نيست. بنابراين مي‌گوييم آنچه از اين آيات استفاده مي‌شود، و شواهد بسيار از آيات و اخبار و حكايات آن را تأييد مي‌كند، اين است كه دعا و خواندن غير، كه مَنهيٌ عَنه و شرك است، اين است كه غير خدا را به عنوان اين‌كه متصرفِ مستقل و نافذالامر در اسباب و مسبّبات كاينات و مالك امور دنيا و آخرت است، در عرض خدا بخوانند، يا او را با خدا كارساز، و شريك قرار داده و خالق و رازق و قاضي‌الحاجات شمارند.

اما اگر كسي را مقرب بدانيم و بر نظام اسباب از جانب خدا مسلط بشناسيم و او را بخوانيم، در حالي كه او در درگاه خدا داراي چنين تقربي نباشد، و چنين تسلط و قدرتي به او عطا نشده باشد، اطلاق شرك بر آن، اگر چه مجازاً صحيح است، ولي بطور حقيقت شايد صحيح نباشد.

بله اين عمل، افتراء و اختراع بوده و داخل در

«ما أَنْزَلَ اللهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ»

است ولي ادخال چيزي كه «ما أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطانٍ» است، در «ما أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطانٍ» ـ «چيزي كه خدا بر آن حجت نازل كرده است» ـ هر چند حرام است، ولي «لا يُنَزِّلُ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطانٍ» ـ «چيزي كه خدا بر آن حجّت نازل نمي‌كند»ـ نيست و شرك حقيقي نمي‌باشد. و كفر بودنِ آن هم در صورتي است كه به انكار ضروري برگشت كند، و الا بدعت و حرام است.

بنابراين، اگر مثل انبيا و اوليا را، كه تقرب خاص به درگاه الهي دارند و مي‌دانيم دعايشان مستجاب مي‌شود، و به واسطة صدور معجزات و كرامات معلوم شود كه باذن‌الله تسلط بر نظام اسباب دارند، چنانچه در باره عيسي‌بن‌مريم مي‌فرمايد:

«أَنّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الْطّينِ كَهَيْئَةِ الْطَّيْرِ...»[5]

«همانا من از گل، پيكر مرغي را براي شما مي‌سازم»

كسي بخواند كه باذن‌الله كار او را بگشايد، و مشكل او را حل كند، نه كفر است و نه حرام. تا چه رسد به اين‌كه از او بخواهد كه از خدا درخواست كند حاجت او را برآورد چنانچه «حواريين» از عيسي، علي نبيِّنا و آله و عليه السلام مائده خواستند، و سؤال خود را به صورت اين جمله

«هَلْ يَسْتَطيعُ رَبُّكَ ...»[6]

عرض كردند، و عيسي دعا كرد و مائده نازل شد.

حال آيا شما مي‌گوييد: مگر حواريين خودشان نمي‌توانستند از خدا مسئلت نمايند، و مگر درخواست از خدا واسطه و شفيع لازم دارد؟

حاصل اين‌كه استشفاع و توسل به انبياء و اولياء ـ كه تقرُّبشان به درگاه الهي و تسلطشان به امر خدا بر نظام اسباب معلوم است ـ خواه در حال حياتشان و خواه پس از ارتحالشان از اين دنيا، نه شرك است و نه كفر.

و آية:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً»[7]

«و اگر ايشان، وقتي ظلم به خودشان كردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش كردند، و طلب آمرزش كرد پيامبر براي آنها، هر آينه مي‌يابند خدا را بسيار توبه پذير و رحيم.»

بر رجحان آن صراحت دارد.

و حتي نسبت دادن بعضي كارها كه از افعال خاصه الهي است به آنها، مثل شفاي امراض ـ در حالي كه نسبت‌دهنده فقط خدا را شافي و خالق و رازق مي‌داند ـ كفر نيست؛ زيرا اين اعتقادِ معلوم او قرينه حاليه است بر اين‌كه اين اطلاقات به نحو مجاز است، كه نظاير آن در كلام عرب و عجم زياد است؛ مثل:«أَنْبَتَ الْرَّبيعُ الْبَقْلَ» كه اگر يك فرد مادي آن را بگويد، بر معني حقيقي حمل مي‌شود و كفر است، و اگر موحد بگويد بر معني مجازي حمل مي‌شود و چنين كسي، غيرخدا را فاعل اين افعال نمي‌داند، يا فاعل را باذن الله فاعل مي‌داند مثل:

«أَنّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الْطّينِ كَهَيْئَةِ الْطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاِذْنِ‌اللهِ وَ اُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْيِ الْمَوْتي بِاِذْنِ‌اللهِ»[8].

معلوم است اين‌گونه اطلاقات صحيح است، و موحدين در عين حالي كه اين اطلاقات را جايز مي‌دانند و به انبيا و اوصيا، (چه در حال وجودشان در اين دنيا و چه پس از رحلتشان به عالم ديگر) متوسل مي‌شوند، انبيا و اوليا را مستقل در تصرّف در عرضِ خدا، و شريك در كار خدا نمي‌دانند بلكه آنها را عامل ارادة‌الله، و عُمّال‌الله مي‌شناسند.

خلاصه سخن اين‌كه، خواندن انبيا و اوليا براي مقاصد، از شخص موحد، (خواه در حياتشان در اين دنيا باشد يا پس از حيات اين دنيا باشد) ارتباطي با كفر و شرك ندارد.

در جايي كه در قرآن مجيد مثل اين آيات باشد:

«فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ»[9]

«پس روزي دهيد ايشان را از آن.»

و:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَااللهُ سَيُؤْتينااللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ»[10]

«و اگر ايشان مي‌پسنديدند آنچه را خدا و رسول او ايشان را داده‌اند و مي‌گفتند، بس است خدا ما را، بزودي مي‌آورد ما را خدا از فضل خودش و رسول خدا.»

و:

«و ما نَقَمُوا اِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ»[11]

«و انكار نمي‌كنند مگر اينكه بي‌نياز كرده ايشان را خدا و رسول خدا.»

چگونه مي‌تواند دعا و بعضي تعبيرات متعارف بين موحدين را نسبت به انبيا و اوليا كفر و شرك شمرد.

و اما خبر «اَلدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَةِ» دلالت ندارد بر اين‌كه مطلقِ افراد دعا و خواندن، عبادت و پرستش و كفر و شرك باشد، زيرا اگر مراد از دعا، مطلق افراد آن باشد به يقين مراد از عبادت در اينجا پرستش خاص نمي‌باشد، زيرا بعضي افراد دعا، مثل دعاء و خواندنِ اشخاص، (زيد و عمرو و بكر) پرستشِ آنها نيست، و ناچار بايد در اينجا دعا را به معني لغوي آن كه ذلت و خضوع است گرفت.

و اگر مراد از دعا مطلق افراد آن نباشد، قدر متيقن آن، دعا و خواندن مدعو است در نهايت تذلّل و خضوع، و درخواستِ كفايت مهمات و قضاي حوائج از او، از اين جهت كه او فاعل مستقل و قادر مطلق و بالذات، و مالك و قاضي حقيقي حوائج است.

پس هر كس مخلوقي را به اين نحو بخواند، عبادت او را كرده، و كافر و مشرك است.

اما به غير اين نحو كه او را بخواند، تا واسطه يا شفيع شود، يا از اين جهت او را بخواند كه از جانب خدا بر كاري مسلط است، مثل عيسي كه بر شفاء و ابراي كور مادرزاد و صاحب مرض پيسي باذن‌الله مسلّط بود عبادت و كفر و شرك نيست.

و اما اين‌كه نوشته‌ايد: بهتر اين است كه ديگران را از گناه خود مطلع نكنيد، و خدا ستارالعيوب است، و هيچ رسول و امامي مانند او مهربان و رحيم نيست، و از جهالت و بدبختي است كه خدا بگويد:

«اُدْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ»[12]

و يا بگويد:

«وَاسْئَلُو اللهَ مِنْ فَضْلِهِ»[13]

و بنده اعتنا نكند و بگويد: خير، من بايد بنده تو را بخوانم.

جوابش اين است كه: گويا اين آيه قرآن را نخوانده‌ايد كه همان خدايي كه مي‌فرمايد:

«اُدْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ»

مي‌فرمايد:

«وَ لَوْ أَنَّهُم اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً»[14]

«و اگر ايشان هنگامي كه بر خودشان ستم كردند، بيايند به نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر بر ايشان آمرزش بخواهد، هر آينه خدا را تواب و مهربان مي‌يابند».

اين آيه ظهور دارد در اين معني كه گناهكاران، خواه گناهشان آشكار شده باشد و خواه در پنهان گناهي مرتكب شده باشند، سزاوار است كه هم خود استغفار كنند و هم به محضر پيغمبر شرفياب شوند، تا آن حضرت بر ايشان استغفار كند.

اين همان دعا و خواندن خدا و سؤال از فضل خدا است، در نهايت اين دعا گاهي بدون واسطه، و گاهي باواسطه انجام مي‌گيرد، و هر دو بجا و به موقع است.

اگر اين سخن شما درست بود و اين‌گونه دعا كفر و شرك بود، وقتي فرزندان يعقوب او را خواندند كه برايشان استغفار كند و گفتند:

«يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئينَ»

در جواب آنها نمي‌فرمود:

«سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الْرَّحيمُ»[15]

«زود باشد كه استغفار كنم براي شما از پروردگارم بدرستي كه او است آمرزنده و مهربان».

اگر اين منطقِ باطل شما صحيح بود، حضرت يعقوب پيغمبر به آنها مي‌گفت: شما خودتان خدا را بخوانيد، اين‌چه جهالت و بدبختي است كه خدا خودش فرموده مرا بخوانيد و شما مرا مي‌خوانيد و واسطه قرار مي‌دهيد و كفر و شرك مي‌گوييد؟ آيا پيغمبر خدا بهتر مي‌دانست يا شما؟

آقاي عزيز! چرا بي‌جهت افكار را مَشوب و اذهان را مشوَّش و ناراحت مي‌سازيد.

چه بهره و فايده‌اي از اين مغلطه‌ها و اشتباه‌كاري‌ها مي‌بريد.

خوانندگان محترم! اين شبهه‌ها ريشه‌هاي غرض‌آلودة ديرينه دارد، كه دست استعمار هم همواره پشت آن بوده و به تأييدش برخاسته، مع‌ذلك در عصر ما ديگر افكار مسلمانان اين اشتباه‌كاري‌ها را نمي‌پذيرد و حناي اين‌گونه افراد آب و رنگي ندارد.

بله، گاهي همان حرف‌ها را به لباس‌هاي تازه و در زير اصطلاحات جديد و به صورت انديشه‌هاي نو عرضه مي‌كنند، ولي به زودي باطن آنها آشكار و مقاصد تخريبي آنان ظاهر مي‌گردد و دعوت‌هايشان مصداقِ آية ذيل مي‌شود:

«كَسَرابٍ بَقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءاً حَتّي اِذا جائَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً»[16]

«مثل سرابي كه شخص تشنه آن را در بيابان هموار و بي‌آب، آب پندارد و به جانب آن شتابد، چون بدانجا رسد هيچ آب نيابد.»

مع‌ذلك اگر بخواهيد از سوابق اين زمزمه‌ها و پاسخ به سخنان اين گروه‌هاي وهابي يا وهابي مسلك، آگاه شويد به كتاب‌هايي كه بخصوص در اين موضوع تأليف شده، مثل «كشف‌الارتياب» علامه مجاهد عاليقدر «سيد محسن امين قدّس‌سرّه» مراجعه فرماييد.


 

 

 

«14»
دعاي ندبه و ركود فعاليت‌هاي اسلامي

پرسش چهاردهم اين است كه: خواندن اينگونه دعاها، سبب ركود فعاليت‌هاي اسلامي و خمود و تخدير افكار و انصراف از مبارزه و تلاش براي پيشبرد مقاصد اصلاحي، و تبليغ رسالت اسلام مي‌شود و خواننده، با خواندن دعاي ندبه خود را قانع ساخته و به جاي حركت و اقدام و مبارزه، گريه و ناله تحويل مي‌دهد.

پاسخ اين است كه: ما هم با شما در اين جهت موافقيم كه نبايد براي اين‌گونه برنامه‌ها جنبه‌هاي سلبي و منفي بسازند، و بايد جنبه‌هاي حقيقي و ايجابي و مثبت آن را در نظر گرفت. متأسفانه به عللي كه مهم تر از همه جهل و دست خائن استعمار است، دين در چهارچوب استفاده‌هاي منفي و سلبي سياسي خاص محبوس شده، و در حالي كه جنبه‌هاي مثبت، و بسياري از جنبه‌هاي سلبي عمده و حساس آن را مي‌كوبند، بعضي از جنبه‌هاي سلبي آن را براي أغراض پليد سياسي وارد ميدان مي‌سازند و اين كار علاوه بر اين‌كه ارج و ارزش دين را در انظار كم مي‌كند، در برابر آراء و مكتب‌هاي ديگر آن را يك مكتب منفي ساده نشان مي‌دهد.

دعا هم منبع ركود و خمود و كناره‌گيري و رهبانيّت نيست، و نبايد از آن براي اين هدف‌ها استفاده كرد، بلكه دعا قوّت‌بخش روح و اعصاب، و سرچشمه نشاط و اميد و تلاش و فعاليّت است.

يكي از حالات خطرناك كه در تعاليم دين و علم و اخلاق مورد نكوهش واقع شده، حال وقوف و ماندن در يك مرحله است.

بشر در اين جهان، مانند مسافري است كه به سوي يك مقصد معين رهسپار است، و منازل و مراحل را طي مي‌كند. چنانكه در هر يك از اين مراحل بماند و سير و حركت را متوقف سازد، به مقصد نمي‌رسد. در تمام شعبه‌هاي كمال، علم، اخلاق، ايمان، صنعت و...، حدي كه بشر در آن توقف كند، معين نشده و همواره مي‌تواند قدمي به پيش باشد.

همة تعليمات و برنامه‌هاي اسلام، پيشرفت و كمال بيشتر را پيشنهاد مي‌نمايد، و پرستش و عبادت خدا و كار نيك و عمل خير را در هيچ مرتبه‌اي متوقف نمي‌سازد.

تا بشر زنده است بايد پيش برود، و بايد تحصيل كمال كند، و بايد ترقي داشته باشد.

وقوف و ماندن در يك مرحله از مراحلِ ترقي، بالاخره آغاز سير قهقرايي و ارتجاع و بازگشت به عقب است.

مسلمان نمي‌تواند بنشيند، و در راه مقاصد اسلام كار و اقدامي نكند، چون اسلام هنوز به هدف‌هايش نرسيده است.

هنوز انسان‌ها آزاد نشده‌اند، هنوز عدالت اجتماعي برقرار نشده، هنوز اختلافات طبقاتي و عنصري و نژادي و كشوري و رژيمي، بشر را فشار مي‌دهد. هنوز اقويا و زورمندان، حاكم و صاحب اختيار ضعفا هستند. هنوز افق جهان از ظلم و بيداد تاريك است. هنوز فحشاء و منكرات رواج دارد. هنوز زن‌ها بازيچه اميال پست و هوسراني مردها هستند و در اسارت‌هاي تازه و نوظهور افتاده‌اند هنوز شرك و بشر پرستي به صورت‌هاي گوناگون رواج دارد. هنوز انسان‌هايي خودنيافته و آزاد نشده و خودباخته، در برابر افرادي چون خودشان يا بي‌سوادتر و نالايق‌تر تا حد ركوع، خضوع مي‌نمايند، و آنها را به تكبر و ظلم و استبداد تشويق مي‌كنند. هنوز احكام خدا در جوامع بشري حكومت نيافته است، بلكه اين مفاسد، و معايب روزافزون است. مسلمان نمي‌تواند در چنين اوضاع و احوالي، حال وقوف و سكوت به خود گيرد و به خواندن دعا و ندبه و گريه خود را قانع ساخته و ترك امر به معروف و نهي از منكر نموده، خاموش و بي حركت بنشيند.

هرگز دين براي اين نيست و عبادت‌ها و پرستش‌ها و نماز و روزه و دعا و ذكر و مناجات، اين نتيجه را ندارد كه مسلمان از كارهاي اجتماعي و سياسي و آنچه در حفظ و نگاهباني عظمتِ اسلام و افزايش شوكت مسلمين مؤثر است، دست بكشد.

اسلام دين دنيا و آخرت و سياست و معنويّت است، و جدا كردن اسلام از دنيا و سياست و اجتماع و اداره تمام امور و شؤون، امكان‌پذير نيست. انجام وظايف اجتماعي و تطبيق احكام دين بر شؤون دنيا و برنامة اقتصاد و سياست و تجارت و تعليم و تربيت، جزء جوهر دين است و حبس اسلام در محيط عبادت و دعا خيانت به اسلام و تعليمات قرآن مجيد است.

پس مسلمان در هر پايه‌اي كه باشد و هر برنامه‌اي را كه انجام مي‌دهد نمي‌تواند آنجا را نقطه وصول به مقصد و نيلِ به اهداف اسلامي شناخته و منتهي‌اليه مسير خود بداند. بايد سير خود را ادامه دهد و مراحل و منازل بيشتر را طي كند و همواره در سير و حركت باشد و با همين تكرار فرائض ديني و دعا و پرستش خدا، از درجه‌اي به درجه بالاتر صعود كند.

برنامه، برنامة سير و حركت و ترقي و مجاهده است.

متأسّفانه ما هم تصديق مي‌كنيم كه امروز تحرّك در مسلمان‌ها كم شده و آن‌طور كه اسلام از آنها تحرك خواسته، قرن‌ها است حركت نشان نمي‌دهند لذا در ميدانِ حيات اين‌همه عقب‌مانده، و افتخارات اسلامي خود را از دست داده‌ايم، و بسياري از برنامه‌هاي ديني مثل جسم بي‌روح گرديده است.

برنامه‌هاي اسلامي و مساجد و نماز جماعت‌ها و مجالس روضه و موعظه و سخنراني و دعا، همه بايد مراكز تحرك و نهضت و بسيج نيروهاي انساني باشد.

اين جنبة سلبي و منفي كه در دعاي ندبه فرض مي‌كنيد، در هر كار و براي هركس ممكن است پيدا شود، كه خطرناك است. يك دانشجوي مستعد و موفق كه نمره‌هاي خوب مي‌گيرد، ممكن است توجهش به وضع ترقي موجودش، مانع از پيشرفت و ترقي بيشتر او شود و او را متوقف سازد. يك جامعه‌اي كه در مسير رشد و ترقي است، به همين حال خطرناك ممكن است گرفتار شود. اين يك خطري است كه به هر شخص و هر جامعه و مملكت ممكن است متوجه شود. اختصاص به دعا و عبادت ندارد و محال است اسلام كه دين تحرك و جنبش‌هاي مترقي است، با اين حال كه در حقيقت سرآغاز انقراض و زوال است، مبارزه نكند.

دعاي ندبه، دعاي كميل، دعاي سِمات هم بايد نيروهاي انساني ما را بسيج كنند و از تسلط ضعف و نااميدي و انديشه‌هاي مأيوس‌كننده و مخرب، مانع شده و توان‌بخش ارواح شوند.

مجالس اين دعاها مراكز حساس تربيت افراد مبارز و قوي، و وسيلة رشد افكار اسلامي مسلمانان خصوصاً جوانان مي‌باشد.

دعاي ندبه، علاوه بر ثمرات و آثار عمومي دعا، به مناسبت مطالبي كه در جمله‌هاي بلندش مندرج است، خواننده را به يك قسمت و يك سلسله از هدف‌هاي تحقق نيافتة اسلام كه بايد تحقق يابد متوجه مي‌سازد و مفاسد اجتماع را بر مي‌شمارد.

اين دعا و ندبه است، ولي در ضمن ندبه كسي كه بر وضع فاسد اجتماعي، بر روش‌هاي ستمگرانه، بركژي‌ها و كمبودها، و نابساماني‌ها و گمراهي‌ها، ندبه مي‌كند و غصه مي‌خورد نمي‌تواند دست روي دست بگذارد و در برابر اين مفاسد سكوت اختيار كند، و به سهم خود و براي روي كار آوردن يك روش اجتماعي به نسبت اسلامي‌تر، كار و اقدامي نكند.

جمله‌هاي دعاي ندبه احساسات را به هيجان مي‌آورد و خواننده را تكان مي‌دهد و از كفر و شرك و تجاوز و ظلم و ستم متنفر مي‌سازد؛ و اينها همه آثار ايجابي و مثبت است.

حال اگر بهرة ما از اين دعا و از برنامه‌هايي كه داريم آثار سلبي و منفي باشد، مربوط به دعا نيست، مربوط به جهل و غفلت است. هر نعمتي از نعمت‌هاي خدا را مي‌شود وسيلة اتلاف وقت و گذراندن عمر كرد.

پس دعاي ندبه، نه وسيله تخدير است و نه باعث وقوف و ركود بلكه سبب رشد فكري و بسيج نيروها و حركت و اقدام است.

اين هم خيلي كم است كه كسي بگويد اين مجالس دعاي ندبه فايده‌اش اين است كه جوان‌ها را از رفتن به مراكز فساد اخلاق و اشتغال به تفريحات به اصطلاح سالم، و در واقع بسيار ناسالم، باز مي‌دارد.

نه؛ دعاي ندبه براي اين است كه جوانان درهاي آن مؤسسات را هم ببندند و افرادي مبارز و آمر به معروف و هم فكر و متحد و متشكل و مدافع از اسلام تربيت شوند.

شما اگر گاهي ظواهر بعضي از افراد كم‌اطلاع و كم‌معرفت را مي‌بينيد همه را به آنها قياس نكنيد، و جهل و غفلت آنها را از وظايف مهمي كه دارند، پاي حساب دعاي ندبه ننويسيد. راهنمايي كنيد كه از اين همه وسايل براي تجهيز نيروهاي انساني بهتر استفاده شود و افراد عالِم و آگاه به اهدافِ اسلامي و اوضاع اجتماعي در اين مجالس مردم را بيدار كنند، و دعا را به غرض‌هاي شخصي و خصوصي و تجزيه و تفرقه، آلوده ننمايد، و همه براي عملي شدن احكام اسلام و مبارزه با معاندين و هدايت منحرفين جداً و دلسوزانه بكوشند. بهترين خدمت و وسيله تقرب به درگاه حضرت ولي‌عصر أرواحنا فداه إحياي سنن اسلامي، و ميراندن سنت‌هاي كفر و مبارزه با روش‌هاي كفار است، كه نزديك است اجتماعات مسلمانان را به كلي مسخ نمايد.



[1] . سوره جن، آيه18.

[2] . سوره جن، آيه20.

[3] . (سوره اعراف، آيه194).

[4] . (سوره احقاف، آيه5).

[5] . سوره آل عمران، آيه49.

[6] . سوره مائده، آيه112.

[7] . سوره نساء، آيه64.

[8] . همانا من از گل، پيكر مرغي را براي شما مي‌سازم و بر آن نفس قدسي مي‌دمم تا به امر خدا مرغي گردد و كور مادر زاد و مبتلاي به پيسي را به امر خدا شفا داده و مردگان را زنده مي‌كنم. (سوره آل عمران، آيه49).

[9] . سوره نساء، آيه8.

[10] . (سوره توبه، آيه59).

[11] . سوره توبه، آيه74.

[12] . سوره غافر، آيه60.

[13] . سوره نساء، آيه32.

[14] . سوره نساء، آيه64.

[15] . سوره يوسف، آيه97 و 98.

[16] . سوره نور، آيه39.



:: موضوعات مرتبط: متن فروغ ولایت دردعای ندبه
:: برچسب‌ها: متن کتاب های آیت الله صافی, متن کامل فروغ ولایت در دعای ندبه, آیت الله صافی, نوید امن و امان, مسابقه گفتمان مهدویت
نويسنده : بهروز ملکی بابهویزی
تاريخ : دوشنبه 17 تیر1392